۱۳۹۱ آذر ۲۰, دوشنبه

خاله بازی


من خاله می شم و اون مامان. بعد زودی جامون را عوض می کنیم. حتی بچه هامون را. خیلی انعطاف داره دنیامون وقتی یک دست هستیم.
من مامان می شم و اون بابا. بعد دیگه جامون را عوض نمی کنیم. من همش مامان می مونم و اون بابا. هیچی انعطاف نداره دیگه لامصب وقتی یک دست نیستیم. اون همش می ره سرکار مثلا و من خونه غذا درست می کنم مثلا. بچه ها هم سهم من هستند در خانه.
من هستم. اون هم هست. نه من مامان شدم، نه اون بابا 
شده. اون می ره سر کار. من هم می رم سرکار. توی چشمای هم نگاه می کنیم و می گیم :"دوستت دارم." اینو اول یکی می گه. بعد اون یکی می گه من هم. نوبتی می گیم. یک بار من. یک بار اون. هر شب نوبت یکی است. بعد تمام می شود. او می رود و من هم. هر یک در اتاقیو زندگی دیگری. مجازی یا حقیقی. بازی را با دیگری از سر می گیریم. حالا دیگر همه چیز انعطاف دارد حتی نقش ها.

سیب سرخ گم نشد، سیب سرخ دروغ بود

یه وقتایی این جوریه...
یه وقتایی یه روز لعنتی را با بدبختی شب می کنی. شبش را هزار بار می پیچی تا روز بشه. چشم باز نکرده صورتت خیس شده از بس که گلوت سنگین بوده. 
یه وقتایی این جوریه... 
روزت را که شروع می کنی می گی اَه، باز هم. ساعت موبایلت می گه روز ساعتی است شروع شده و یکی از اون نیم کره پایینی زمین می گه"در کار خدا موندم."
یه وقتایی این جوریه...
به آسمون نگاه می کنی و چشم می بندی. توی دلت می گی"
هرچی صلاح تو است." سیب سرخ با شیطنت می چرخه و می رقصه. طنازی می کنه پدرسوخته برات. یواشکی یه چشم را باز می کنی و بهش چشمک می زنی. زیرچشمی هم ستاره ات را دید می زنی. ترنج هم چشمک می زنه. می اندازی همه چیز را گردن خدا و می گی:" تو همیشه بهترین ها را انتخاب می کنی. صلاحم دست تو."
یه وقتایی این جوریه...
بغض داره خفه ات می کنه. کمرت درد داره. از این دردهای معمولی نه. از اینا که می گن کمرم شکسته، از اون کمردردها. از اینا که صدای قلبت را شنیدی که خورده زمین. آآآآآخ فقط خدا می دونه هیچی مثل یه دل سیر اشک ریختن نیست. دلت می خواد داد بزنی خــــــــــــداااااااااا. می ری همون جا که چشم بستی و گفتی هرچی تو بخوای و صلاحم هست. انتخاب با تو. چشمت به ترنج ات می افته که انگاری اونم اشک ناک هست و چشمک نمی زنه، یادت می افته خودت همین جا واستادی و گفتی:" هرچی صلاح ام هست، تو انتخاب کن." زبونت لال می شه. اعتراض ات را خفه می کنی. می گی صلاح بود، اگر چنین نمی شد، وااااای چه می شد.
یه وقتایی این جوریه...
سیب سرخ ات داره می چرخه. دنیا بازیچه دستای تو است. اصلا مال تو است. تو می چرخانی. همه چیز به نفع تو است. همه چیز. بار سفر بسته ای. سفری خواهد بود این سفر. دنیات قراره رنگ دیگه ای بشه. و تو می جنگی برای رسیدن به دنیای تازه. سیب سرخ می چرخد و ترنج چشمک می زند. همه دنیا انگار مال تو است تا یک روزی که انگار دنیات از تو دور شد. یکی نجوا می کند:" حتما صلاح بوده. یادته که تو سپردی به خدا." و نمی دونی چه بغض بدی است و چقدر سخت که مجبوری بخوریش و بگی:"چرا مصلحت هایش چنین بی رحمانه من را هدف گرفته؟"
یه وقتایی این جوریه...
یکی از اون نیم کره پایینی زمین می گه:" چرا آدم های خوب در شرایط سخت تری هستند؟" همون موقعی که گوشی موبایلت می گه روز شده. بغضت گنده است از بس شمردی این روزها را که چی می شد اگر... چی می شد اگر... و همه ازکف داده ها به صلاح ها را می شمری و می شمری و می شمری و فردای این مصلحت را نمی دانی از بس که هیچی نداری برایش. می گی روز هست و شکر که ترنجی نیست تا چشمکی حواله ات کند. سیب سرخ هم جهنم که می رقصد یا جایی از زمان گم شده است. اصلا باشد، گازی می زنم و به آب می سپارمش. تن می سپارم به شادی. به لذت. به خوشی. به شهوت. به خیابان. به اولین لبخند. همسفر می شوی تا انتهای خوشی و فریاد خشم و لذت. بغض و هرچه لحظه است.
یه وقتایی این جوریه.........

من خوبم؛ گولت زدم

1.رقص کنان عین این مانکن ها سالن را بالا و پایین می کنم. موهای تازه رنگ شده را چرخ می دم تا زیر نور لوستر حسابی خودی نشان دهند.کمر صاف و سینه ها جلو. با بدجنسی می گم این شکم آب بشه دیگه غمی ندارم. همه جیغ می زنند تو خوووووووووبی. و من می دونستم از اول که خوبم.

2.زیر باران تند تند بالا می ریم و عین ماشین حرف می زنم. چراغ را هم نگاه نمی کنم چه رنگی است. از نظر من وظیفه راننده است که مواظب باشه من ر
ا زیر نگیره. غش غش می خندم و اصرار اصرار که بیشتر خوش بگذرونیم. خودم را لوس می کنم و می گم من اخلاق گندی دارم. همه می گن نه، تو خوووووووووبی. و من می دونستم از اول که خوبم.

3.خوش خوشان و با زور می خوابم. نیشم تا دم آخر که چشم روی هم بچسبه، بازه. یهویی انگار می آد و عین سایه از جلوی چشمم های پر خواب رد می شه. عین روح. چشم باز نکرده، اشک ها خودشون میان بیرون. دل تاب می خوره و وامونده آرام نمی گیره. دونه دونه تیک می زنم همه از دست رفته ها را. به دست نیاورده ها را. همه وامانده ها را. بعد باید دست به دامن یه لعنتی بشم تا چهارکلام حرف بزنم. لعنتی نیست از شانس بد. و من می دونستم از اول که همه را گول می زنم که خوبم.

۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

تو که هیچ وقت نبودی


چنان عق می زنم که روده هام تا حلقم بالا می آد و بعد با زور دوباره می فرستمشون پایین. چشم هام دو دو می زنند تو سفیدی آیینه. نمی دونم از روده های به هم پیچیده است یا از مهمان ناخوانده. وقتی آمد، ترسیدی به همون اندازه که من ذوق کردم. رنگت شد عین گچ دیوار. از نخواستنش بود یا ترس آمدنش؟. این که بیاد و پاگیرش بشی.

بو می پیچه توی دماغم. دلم آشوب می شه. سرم را سر می دم توی سفیدی کاسه و فقط صداست که از ته دلم بالا می آد. چشم هام دو دو می زنند توی سفیدی آیینه. نا مهربان شدی. دل سیر شدی یک باره. گفتم پاهات قرص می شه؛ اما بریده شد انگار.

بالا اومده دیگه حسابی. دست که می گذارم تاپ تاپش را می شنوم با نوک انگشتام. دست می کشم و دنبال بازی می کنیم با هم. چشم هام پف کرده تو سفیدی آیینه. بوق بوق می زنه اگر نگه در دسترس نیستی.

یک وری دو لا می شم و از زمین چیز بر می دارم. کمرم قوس برداشته. گاهی دست به کمر راه می رم. تو سفیدی آیینه عین لاک پشت شدم. چشم انتظار کنار پنجره ام هنوز بعد از این همه ساعت. نشمردم از اول. رسم من شمردن نبود. اصلا نیومدی یا آرام رفتی که نفهمیدم؟ شده عین یه تپه. چنان بالا است که همه می بینند.

بو می پیچه دوباره. چشم هام باز هم دو دو می زنند تو سفیدی آیینه. چنگ می زنم به دیوار و گچ هاش را می کنم. نخورده عق می زنم. سرم به سفیدی کاسه نرسیده از نا می روم. می افتم روی تپه. صاف می شه انگار. زمین رنگ می گیره وقتی بلند می شم. خط پارچه های رنگی رنگی دنبالم می کنند. من چای می ریزم. آخرین تکه ها که می افته، باز انگار مثل همون روز اولم. همون روز که من بودم، تو هم بودی. می خندیدی و می گفتی دوستت دارم برای همیشه. کنارتم برای همیشه. می خندیدم و باور نمی کردم توی دلم.

 

۱۳۹۱ تیر ۹, جمعه

دیوانه بوده پلیس که نبود

مظلومانه حتی شاید هم بدبختانه با آن پای گچ گرفته، خیس عرق از مقنعه  لعنتی و تندی آفتاب نزدیک ظهر، روی صندلی جلوی تاکسی نشستم و منتظر مسافران دیگر تا حرکت کنیم. توی دنیایی بودم که یادم نیست سر و تهش چی بود؛ اما مشتی خورد خورد در چشم و پیشانی ام همراه با فریادی که می گفت: "عوضی ج...ه بیا ببینم." لحظه اول فکر کردم یکی از بانوان گشت ارشاد است؛ اما با آن ظاهر من غیر ممکن به نظر می رسید. تا به خودم بیام ضربه دوم را هم زد توی بینی ام و تفی انداخت توی صورتم و یقه ام را گرفت. همه این ها در کمتر از دو دقیقه بود. فقط توانستم صورتش را ببینم. گلوله آتش بود. عصبانی. مشت می زد به ماشین. بعید می دونم بیشتر از 27 سال داشت. راننده تاکسی از شوک که بیرون اومد، حرکت کرد. برگشتم دیدم همچنان داد و فریاد کنان به طرف ماشین دیگری رفت.

سه هفته از اون روز می گذرد و روز و شبی را بدون سردرد نگذروندم و همه این سه هفته تصویر دختر جوان جلوی چشمم هست به خصوص وقتی عین اسپند روی آتش بالا و پایین می پرید و تف انداخت. اصلاً احساس خجالت نکردم که دیگران ممکن است چه فکری در مورد من و رابطه آن دختر با من بکنند؛ نمی دانم چرا مطمئن هستم او بسیار عصبانی بوده و شاید طاقتش تمام شده بود. اما مهم تر از این ها، همه این مدت دو موضوع در ذهنم بود. چرا اولین تصویری که بعد از مشت خوردن و فحش شنیدن در ذهنم آمد، نیروهای پلیس ملقب به گشت ارشاد بودند؟ چرا فکر کردم یعنی از آنان مرا این گونه خطاب قرار داده؟

و موضوع دوم، سوالی است که همه از من پرسیدند: چرا به پلیس زنگ نزدی؟ و من هنوز به این توافق درونی نرسیده ام که باید پای پلیس را به میان می کشیدم. نه برای آن که آنان کارهای مهم تری دارند، فکر می کنم این ها در تمام شبانه روز دنبال آزار ما هستند. برای رفتن به یک کافه باید چریکی رفتار کرد و هزار تا میان بر و درازبر پیدا کرد. در لباس هر کس به دنبال تحرکات جنسی خودشان هستند. چرا باید یکی را حتی اگر دیوانه یا عصبانی تحویلشان بدهم؟ آنها که موظف به تامین امنیت من هستند، در ذهن من همان ذهن فحاش و مشت زن جای گرفته اند و مدام باید مراقب سانت سانت آستین و قد مانتو ام باشم، حال یکی هم لحظه ای من را بترساند. چه می شود؟ نهایتش دیوانه بوده گشت ارشاد و پلیس که نبود.

۱۳۹۱ خرداد ۲۵, پنجشنبه

مجنونِ دیوار

توی داستان های جدید مخصوصا، یا نوشته های همین بر و بچه هایی که می شناسم، وقتی دارم توی وبلاگ هاشون می چرخم همش دنبال این می گردم که هر داستان مال کدوم قسمت زندگی طرف بوده؟ تاریخش را نگاه می کنم ببینم کی بوده؟ مثلاً می خوام سر از یه راز در بیارم. خیلی هاشون را اونقدر از دور می شناسم یا فقط در حد اسمی که نمی تونم هیچ پیش فرضی براش درنظر بگیرم. اصلا طرف چه شکلی هست؟ حتی این که می شه باهاش یه چایی خورد؟ اما بازی و فضولی توی داستان ها را دوست دارم. اصلا گاهی خودش می شه یه داستان. حدس می زنم منیر با اون تیکه هایی که به پسره انداخت، حتما یه جیجی باجی بینشون بوده دیگه. یا یهو سیگار دست یکی شون می افته، دیگه حتماً خودش می کشه که دست اینا هم داده. همش هم می خوام یه چیزی کشف کنم. مثل ماجرای این نرگس که یکی رو دوست داشت، از قضا همه فقط سایه شون را دیده بودند. مبـــــــــــــــــــــــارک است؛ اما وقتی اون پسره، مرتضی برگشت نیم رخش یه جور دیگه شده بود. نگاهش دور بود. گاهی می ماند و گاهی توی خودش می رفت. غیرتی نبود اما واخورده بود انگاری. توی اون نوشته این طوری بود. بیرون از داستان اما این طوری نبود. غد بود و حرف یه کلام. منیر هم که هیچ وقت صداش را بالا نمی برد. هیچ وقت عاشق نشده بود غیر از همین شوهرش که می مرد براش.
بی خودی اسم های نزدیک را قاطی قصه ها می کنند. بعد با بعضی تاریخ ها همراهشون می کنند که بگن واقعی بوده یا ایهام ایجاد کنند. به نظرم که فقط ادم را مشکوک می کنند و تو هی می خواهی بفهمی منیر زیر کاسه اش نیم کاسه هم داشت؟ ادم تهش باید بگه اره ته زندگی همینه. منیر همچین هم پابند و عاشق شوهرش نبوده. نرگس از ترس مرتضی عاشق سایه ها شده بود. شب ها باهاشون می رقصید. منیر دیده بوده که از یکی شون لب هم گرفته بوده. یه بار حتی شنیده بود که داشتند نقشه فرار هم می کشیدند. اینو بعد از قصه لب گرفتن گفت. صبحی که نرگس صدباره تازه تر شده بود از اون عشقبازی که فکر می کرد یواشکی بوده، رفت سر قرارش که انگاری خودی نشون بده باز با اون موهای کتیرا زده اش، دیده بود که دیوار ریخته و حتی صدای یه آه و ناله هم نمی آمد.

۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه

سالسای ننه آقا با خاک تربت

تو خانواده ما رسم هست بچه نوزاد را، همون اولا که به دنیا می آد کف پاش را قلقلک می دن. یه انگشتشون را می گذارن روی سوراخ دماغش که یهو نفسش بند بیاد. توی خانواده ما رسم هست وقتی می ریم پیک نیک دسته جمعی مثلا لب رودخانه، بچه را می بریم می نشونیم توی آب و هی سرش را می کنیم توی آب و نگه می داریم. از این مدل ها که فکر کنه داره خفه می شه و هی می ترسه و جیغ می زنه. التماس می کنه که تو را خدا نه. بعد همه هر هر می خندیم. بابام همیشه در همه این بخش ها پیشتاز بود. یه وقتایی به پسر بچه ها پشت پا می انداخت تا بخوردن زمین و می گفت باید مرد بشن یا نه؟
معلوم نیست از کی، اما دیگه شده رسم انگاری که یه جوری کمک کنیم به بچه ها تا مرد بشن. همه هم نمی دونم از کیف مرض ریختنش بود یا چی که موندن توی رودربایستی انجام دادنش. بابام می گفت مادرم گذاشته این رسم را. ننه آقا اون موقع ها که هیشکی پاش نمی رسید مکه، رفته بود. یه شیشه آب زمزم آورده بود و هر کی مریض می شد یه دو تا قطره می چکوند توی حلقش تا نفسش بالا بیاد. هر باری که پاش را گذاشته بود بیرون ملت شیون شون بلند می شد. می گفت اینم یه جور نفس بالا اومدنه. یه جور خاصی هم می گفت اینو. اصلا لپ هاش گل می انداخت. یه جور خاصی حال می کرد با این ماجرا. بابا می گه یه باری دنبالش رفته و نگاه کرده ننه آقا را. می گه یه گوله پارچه درآورد که توش خاک تربت می گذاشت. ندیده چقدر اما؛ کف دستش خاک تربت ریخته و دو قطره هم آب زمزم ریخته روش و گل را چپونده بود تو حلق طرف. می گفته اینم یه جور عنایت هست که خدا بهش کرده.