۱۳۹۲ خرداد ۱۷, جمعه

"راحت مخ شوهراشون را می‌زنند"


از شرق تا میانه و بالعکس – روایت خرداد  79

از کنار ایستگاه مترو در میانه تهران، مثل خیلی از جاهای دیگر شهر، هیچ نشانی از انتخابات نیست. ستاد آقای روحانی را از روی آدرس و نشانی که گرفته‌ام و عکس و بیلبورد بزرگی که زده، پیدا می‌کنم. هیچ خبری نیست. فقط صدای سخنرانی از آقای روحانی در حال پخش است و پنج نفر بعد از در اصلی نشسته‌اند. برای همین یک سلامی می کنم و سرم را پایین می‌اندازم و از مقابل چند نفری که در مقابل یک سالن هستم، داخل سالنی می‌شوم که در حال چیدن میز و صندلی هستند. یکی‌شان دنبالم می‌آید که "با کسی کار دارید؟" به میز و صندلی‌ها اشاره می‌کنم که"برنامه و سخنرانی دارید؟" یکی‌شان می‌گوید نه. از بین آن جمع دو نفر که سن‌شان بیشتر از بقیه است و به حدود 38 می‌رسد، ساکت‌ترند و بیشتر لبخند می‌زنند، مردی با موهای صاف که به یک طرف سر شانه زده و بیشترش سفید است، تنها کسی است که از ورودم استقبال می‌کند. دو مرد جوان حدود 26 – 27 ساله هم جواب بیشتر سوالاتم را می‌دهند.
من:  اینجا چرا خبری نیست؟
مرد اول: اینجا ستاد مرکزیه. ستادهای توی تهران فرق می‌کنه.
من: ندیدم اصلا.
مرد موسفید، شروع می‌کند به آدرس دادن. دو سه تایی بیشتر نمی‌شود که البته سر آن هم اختلاف می‌افتد که آنجا ستاد هست یا نه.
من: اونجاها شلوغ‌تره؟
مرد موسفید: این هفته شلوغ می‌شه. آقای روحانی طرفدار زیاد داره.
من: پس چرا آمارش پایینه هنوز؟ قالیباف اوله.
مرد جوان یک: هفته آخر خوب می‌شه.
مرد جوان دو: هر چی بشه، مثل چهار سال پیش نمی‌شه.
مرد موسفید: همه طرفدارای آقای رفسنجانی، آقای خاتمی، طرفدارای آقای موسوی و آقای کروبی همه به آقای روحانی رای می‌دن.
من: خب آقای عارف هم که هست.
مرد مو سفید: خب اینا با هم یکی‌اند. آقای عارف می‌ره کنار.
مرد جوان اول: این جوری گفتند.
مرد سفید: حالا اگر هم نره، این دو نفر جبهه‌شون یکیه.
من: رای شکسته می‌شه که. فکر می‌کنید حمایت بکنند ازشون؟
مرد مو سفید برگه‌ای به دستم می‌دهد یک طرفش عکسی است که آقای روحانی در حال صحبت با آقای هاشمی است روی دیگرش نقل قولی است از او در تعریف و تمجید از آقای روحانی.
من: این که قدیمی است. حمایت نیست که.
مرد مو سفید: تازه چاپ کردیم.
من: صحبتش را گفتم. جدید نیست. فکر می کنید چند درصد احتمال برد داره؟( سرم را می‌چرخانم و با نگاه از مرد کت و شلواری که روی صندلی نشسته و مرد جوانی که تی شرتی راه راه پوشیده و جثه ریزی دارد، می‌خواهم در بحث وارد شوند) 
مرد اول: طرفداراش که از همه بیشتر بوده، نزدیک 60 درصد بوده.
من: دیشب آماری خوندم که قالیباف اول بود و رای آقای روحانی و عارف هر کدوم 8 درصد بود.
مرد جوان دوم: بستگی به سایت‌ها داره‌ها.
من: داخلی نبود.
مرد جوان دوم: باشه، هر سایتی بر اساس وابستگی که داره، عمل می‌کنه. اکثراً مخاطبای خودش می‌آن رای می‌دن. الان برو سایت بی بی سی را نگاه کن، یه تحلیلی کرده، همه نظر سنجی‌ها را با هم تطبیق داره، بعد نمودار داده.
من: آقای روحانی از همه بالاتره؟
مرد جوان دوم: پیشرفت روحانی بیشتر از بقیه است. هنوز به بالاترین حد نرسیده، اما سیر صعودی‌اش نسبت به بقیه بیشتره. حالا به مرحله دوم بستگی داره.
من: دو مرحله‌ای است؟
مرد جوان دوم: اگر ائتلاف کنه، آره.
من: پس قالیباف چی می‌شه؟
مرد جوان دوم: رایش 50 درصد نیست که. هیچ کس بالای 30 – 35 درصد رای نمیاره حتی نفر اول.
من: فکر می‌کنی کیا می‌رن بالا؟
مرد جوان دوم: یکی‌اش قالیبافه.
من: ولایتی چی؟
مرد کت و شلواری: یک شبه هم رای‌ها تغییر می‌کنه.
مرد جوان دوم: خیلی‌ها هنوز انتخاب نکردن. ولایتی که اصلا چند ساله کار اجرایی نکرده.
من: حالا فضا چرا این طوری است؟
مرد جوان دوم: بهتر می‌شه، اما هیچ وقت مثل 88 نمی‌شه. به 50 درصد سال 88 هم از نظر تب و تاب نمی‌رسه.
مرد کت و شلواری: آقای روحانی شنبه توی افراسیابی اولین میتینگ تهرانش را داره. اونجا احتمالا یه صحبت‌هایی می‌کنه. چون جمعیت هم هست.
من: می‌شه رفت؟
مرد جوان اول: اصل خانوم‌هان. راحت مخ شوهراشون را می‌زنند که یالا رای بده.
من: مطمئنید در ائتلاف آقای روحانی انصراف نمی‌ده؟
مرد جوان اول: مطمئن باشید.
من: یعنی آقای عارف باید انصراف بده؟ (همه می‌خندند و تایید می‌کنند)
مرد جوان اول: اگر انصراف نده، دو سه میلیون رای خراب می‌شه.
من: این که چیزی نیست.
مرد جوان دوم: حداکثر رای دهنده ها 27- 28 میلیون در حداکثرش هستند. هر کدوم یک میلیون هم دارند دیگه. تقسیم کنیم، همین می شه.
مرد کت و شلواری: الان توی خیابون که راه می ری، هیچ خبری نیست. حالا منتظر هفته آخریم.
حالا همه سکوت کرده‌اند و دسته جمعی من را نگاه می‌کنند و من هم یکی یکی آنها را. 

**** من؛ مسافری هستم که از شرق تهران سوار بر مترو به میانه شهر می‌روم و هرروز (بی‌توجه به میزان حادثه‌اش که پر است یا خالی)، آمار کناری‌هایم را می‌گیرم.

جمعه هفدهم خرداد 1392


۱۳۹۲ خرداد ۱۶, پنجشنبه

" خودت تا حالا رای دادی؟"


از شرق تا میانه و بالعکس- روایت خرداد 78

گفته‌اند در میانه ستاد یکی از کاندیداهاست. خانم پشت میکروفن که می‌گوید:"ایستگاه فلان"، سریع پیاده می‌شوم و از همان ایستگاه پیاده به سمت بالا می‌روم، اما حتی دریغ از بیلبورد آن کاندیدا. از نفس که می‌افتم، سوار یکی از پرایدهای مسافرکش می‌شوم. صورتش پر است از جوش‌های چرکی و قرمز. وضع دست‌هایش هم همین طور است. ریش تنکِ بوری دارد. حدود 25 ساله است و بی‌حوصله.
خواننده‌ای با صدای بلند دایم ناله و نفرین می‌کند پسر کلی با آن حال می‌کند. تاکیدش هم این است که خیلی خوب می‌خواند. هر بار می‌خواهد حرف بزند یا من حرف می‌زنم، صدای ضبط را کم می‌کند و از پشت عینک قاب فلزی‌اش نیم نگاهی می‌اندازد و بعد دوباره صدای ضبط را زیاد می‌کند.
چند خیابان را که می‌گذرانیم، می‌گویم: انگار نه انگار انتخابات هست‌ها. (با دست به خیابان اشاره می‌کنم که تک و توک تبلیغاتی دارد)
پسر: (ضبط را کم می‌کند )انتخاب چیه گور باباشون. چه من، چه شما، چه ده نفر و هزاران نفر و میلیون‌ها نفر رای بدیم، باز هم اینا همونی را که بخوان، منتخب می‌کنند.(صدای دوبس دوبس بلند می‌شود که روت را کم کن باباجون...)
من: قبلا رای دادی؟
پسر: فقط سری قبل اونم چون خدمت سربازی بودم و هیچ راهی نداشتم. اونم کجا؟ توی سپاه. چون کارت تبلیغات موسوی توی جیبم بود، نزدیک بود دهنم را صاف کنند. هنوز محرز نشده بود که احمدی نژاد منتخب می‌شه. اون موقع من رای دادم. حفاظت من و خواست و اووووه.
من: اجبار دوره سربازی برای رای دادن چطوری است؟
پسر: صندوق می‌آد توی پادگان.
من: می‌گن به کی رای بدید؟
پسر: نوچ. به زبان نمی‌گن به فلانی رای بدید. ولی خب تبلیغات خودشون را می‌کنند که فلان کس چه کاره بوده و چی بوده و برنامه‌اش چیه.
من: امسال کی می‌شه؟
پسر: باور می‌کنی اصلا نمی‌دونم کی تایید شده و کی رد شده؟ فقط ما بین جلیلی و ولایتی فکر کنم یه کدوم بشن.
من: تلویزیون نگاه نمی‌کنی؟
پسر: نه.
من: ماهواره؟
پسر: عرض کردم خدمتتون، اونی که بخوان، انتخاب می‌شه.
من: نمی‌دونم تو دوره خاتمی را یادت هست؟ گفتی چندسالته؟
پسر: شما بفرمایید. گفتید دوره ....
من: آره، اون موقع هم می‌گفتند ناطق می شه.
پسر: اون موقع بد بود و بدتر. بد انتخاب شد. ولی الان دیگه بدی وجود نداره. بد اندر بدتر و بدتر اندر بدتر.
من: فکر کردم گفتی رای آدم‌ها تاثیری نداره و اونی که خودشون می‌خوان را انتخاب می‌کنند.
پسر: بی‌تاثیر که نیست، اما الان هر چی می گذره، همین هم داره می شه. وگرنه دور قبل باید توی مرحله اول تموم می شد.
من: اوضاع قالیباف در تهران بد نیست.
پسر: قالیباف که بشه، فاتحه. از نظر سفت و سخت گیری و سپاه و ..بعد قالیباف نمی‌شه.
من: خب جلیلی، رضایی، ولایتی بهترند؟
پسر: همه شون همین‌اند. محسن رضایی از همه شون ....(صفت ناشایستی به کار می‌برد و زود هم معذرت خواهی می‌کند). البته جلیلی و ولایتی به نسبه کمتر (منظورش ارتباط و نزدیکی با سپاه است)، اما این دو تا پشت‌شون به رهبر گرم‌تره. ولایتی بیشتر البته. قالیباف نمی‌شه، چون سیاست سپاه می‌آد وسط. قالیباف تا سال 86 فرمانده نیروی هوایی سپاه بود. از اون سال که اغتشاش و شلوغی‌ها شد...
من: کدوم سال؟
پسر: 88. از اون موقع تمام پادگان‌های نظامی را از شهر خارج کردن. (حالا شروع می‌کند یکی یکی نیروهای نظامی را نام می‌برد که هر کدام به کجا منتقل شده و کدام یکی جای آن یکی آمده)
من: اون موقع شهردار بود که.
پسر: نه. حالا اگر اون بیاد، دست سپاه و بسیج باز می‌شه توی مملکت. اما اینا نمی‌گذارن بیاد.
من: اینا یعنی کی؟ رهبری؟
پسر: در کل نمی‌گذارن بیاد.
من: آخه کیا؟
پسر: مردم، مملکت، دولت نمی‌گذارن بیاد.
من: اگر موضوع سپاه باشه که رهبری باید دفاع کنه، به هر حال زیر نظر خودش هست.
پسر: ببینم میکروفن پیکروفن نداری؟ (حالا تند برمی‌گردد طرفم و با اخم و خیلی مشکوک نگاه می‌کند)  
من: نه. ببین مگه سپاه زیر نظر رهبری نیست؟
پسر: سپاه خیلی گردن کلفت‌تر از این‌ها است.(حالا خودش هم صدایش را دورگه کرده)
من: آهان. اما اوضاع ولایتی هم انگار بد نیست.
پسر: شما خودت تا حالا رای دادی؟
من: بله.
پسر: به کی؟
من: همین جا پیاده می‌شم.

**** من؛ مسافری هستم که از شرق تهران سوار بر مترو به میانه شهر می‌روم و هر روز(بی‌توجه به میزان حادثه‌اش که پر است یا خالی)، آمار کناری‌هایم را می‌گیرم.

پنج شنبه 16 خرداد 1392


۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

"بخوای زن بگیری، مهر نداشته باشی، کارت گیر می‌کنه"


از شرق تا میانه و بالعکس – روایت خرداد 77

صورت چروک خورده‌اش پر از انتظار برای حرف زدن است. برای همین تا می‌نشینم کنارش، می‌گوید:" خیلی خلوته‌ها. همه رفتن مسافرت. شما چرا نرفتی؟" جوری به من حاج خانوم می‌گوید انگار هم سن خودش هستم یا چند سالی کوچک‌تر. حتی به مسافری دیگر من را به عنوان دوستش معرفی می‌کند. از همان اول هم باب دوستی را می‌گذارد. از پسر مجردش می‌گوید که هر کاری می‌کنند زن نمی‌گیرد تا مادر بزرگش که گفته "توی ایران از بس که دعا خونده می‌شه، سیل و زلزله نمی‌آد و جنگ هم نمی‌شه."

در خانه تنها بوده و حالا می‌رود امام زاده صالح در تجریش. می‌گوید آنجا سه شنبه‌ها خلوت است، که همه می‌روند جمکران.
او: مردم همه جا هستند. همه می‌گن ما نمی‌ریم، اما راهپیمایی می‌گذارن، همه هستند، مرقد امام را نشون می‌داد، اوووف چه جمعیتی، مردم همیشه هستند. انتخابات می‌گذارن، همه رای می دن. همه هم می‌گن ما نمی‌ریم، اما همین جور مردم غل می‌زنن و انگار دیگ جوش می‌زنه و آدم میاد بیرون.

با این که از پله برقی می‌ترسد، اما گله می‌کند که چرا پله‌ها را کار نگذاشته‌اند. خودش هم سریع جواب می‌دهد که "حالا شاید ایشالا بعد از این برنامه‌ها شد."

من: چه برنامه‌ای؟
او: همین رای گیری و اینا.
زن جوان 26- 27 ساله‌ای تازه کنارمان رسیده که یک بچه در بغل دارد و دست آن یکی را هم گرفته، حرف انتخابات را که می‌شنود، می‌گوید:" بدتر می‌شه که بهتر نمی‌شه."
او: حالا ایشالا شاید شد. حالا خیلی وعده می‌دن.
من: کدوم یکی بشه، پله‌ها راه می‌افته؟
او: هشتاشون باید بیان دیگه.
زن جوان می‌گوید:" نه بابا اصلا آدم رای نده، بهتره."
او: (خطابش زن جوان است)یعنی شما رای نمی‌دی؟
قطار می‌آید و زن جوان جواب نداده، دست بچه‌اش را می‌کشد و داخل قطار می‌شود و ما هم در پاتوق من جا می‌گیریم. چادرش را کیپ گرفته و یک مثلث از صورتش بیرون مانده.
من: شما رای می‌دید؟
او: چی بگم والا.
من: معلومه که همیشه رای دادیدها؟
او: آره، اما پسرم می گه خیانت می‌کنی. می‌گه با هر رای‌ات به 5 نفر خیانت می‌کنی. این یه دونه رای نمی‌ده‌ها. خیلی هم مومنه‌ها. گرافیک خونده.
من: به مومنی ربطی نداره.
او: نه یعنی می‌گه اینا کاری نکردن. بهش می‌گم پس فردا بخوای زن بگیری، مهر نداشته باشی، کارت گیر می‌کنه، می‌گه بهتره. فقط تا اون موقع که سربازی می‌رفت رای می‌داد. من می‌گم حالا آدم بره سفید بندازه.
من: چه کاریه؟
او: یه وقت کارت گیر می‌کنه دیگه. یه خانومه می‌خواست بره خارج نگذاشتن، بعد از اون دیگه همیشه رای می‌ده.
من: شما به کی رای می‌دید؟
او: بچه‌ها می‌گن قالیباف.
من: فیلم‌ها و مناظره‌هاشون را هم می‌بینید؟
او: اونایی را که همه‌شون هستن را می‌بینم. بقیه‌اش را حوصله ندارم، خیلی حرف می‌زنن.
حالا ریز شده در زندگی من. اول می‌پرسد چندتا بچه دارم. بعد می‌رود سراغ شغل و سن و آدرس خانه. بعد شروع می‌کند از اخلاق خوشم می‌گوید و می‌رسد به ازدواج. وقت پیاده شدن شماره تلفن‌ام را می‌خواهد که برای امر خیر تماس بگیرد.


**** من؛ مسافری هستم که از شرق تهران سوار بر مترو به میانه شهر می‌روم و هر روز(بی‌توجه به میزان حادثه‌اش که پر است یا خالی)، آمار کناری‌هایم را می‌گیرم.

سه شنبه چهاردهم خرداد 1392

  

۱۳۹۲ خرداد ۱۳, دوشنبه

" نظرشون را بروز نمی‌دادند..."


از شرق تا میانه و بالعکس_ روایت خرداد 75

دقیقا از همان خیابانی که ایستگاه مترو- پاتوق روزانه‌ام- است تا کافه‌ای که پاتوق مترونوشت‌های این روزهاست، دو تا چهارراه فاصله است. کمی بالاتر از ایستگاه مترو و نزدیکی‌های کافه، جایی که بیشتر شبیه نمایشگاه ماشین است و فعلا خالی است، سرتاسر عکس‌های قالیباف را چسبانده‌اند. یک بنر سه متری از قالیباف هم بیرونش نصب شده. روبه روی در، انتهای نمایشگاه که حالا شده ستاد انتخاباتی، کنار به کنار هم چند میز گذاشته‌اند و چند کت و شلواری با ریش سیاه، گاهی پشت این میز می‌نشینند و گاهی پشت آن یکی. آخرین میز هم یک خانم چادری با یکی از آقاها مشغول خوردن چلو کباب هستند و حرف هم می‌زنند. چند ردیف صندلی روکش مخمل کرم و قهوه‌ای هم آن وسط چیده‌اند که همه روبه دیوار است و پشت به در. عین سالن سینما.
قصد داخل شدن به نمایشگاهی را دارم حالا ستاد است، که پسری 29 ساله که احتمالا دو روزی است صورتش را نتراشیده و پوست سبزه‌اش را تیره‌تر کرده، بیرون می‌آید و نمی‌دانم چرا همان جا و در خیابان شروع می‌کند به حرف زدن. برای همین نمی‌توانم داخل شوم.

من: این صندلی‌ها برای سخنرانیه؟ کی برگزار می‌شه؟
پسر سبزه: برای نشست و سخنرانیه. امروز یه اتوبوس دانشجو اومده بود. 30 نفر بودند.
من: کی آورده بودشون؟
 پسر سبزه: نمی‌دونم والا. اومدن اینجا، با هم حرف زدن که کی بیاد بهتره و کی نشه، بهتره. یکی از روحانی حرف زد و یکی از ولایتی. بعد اینا (اشاره می‌کند به چند جوان ریشویی که داخل نشسته‌اند) جمعش کردن و سی دی سخنرانی آقای قالیباف را گذاشتند. انتظار داشتند وقت رفتن 100 تومن یا 50 تومن به هر کدومشون هم بدیم. یعنی همه قالیبافی نیستند. خیلی هاشون مخالفش هستند. البته خیلی هم نظرشون را بروز نمی‌دادن.
من: شما چقدر می گیرید؟ ستاد رسمی است اینجا؟
پسر سبزه:ما از طرف سه تا گروه و سه تا شخص اینجاییم. من از طرف حاج آقا صمدی هستم. کارمندش محسوب می‌شم. یک‌سری هم از طرف حاج آقا کتابی اینجان.
من: کی هستند اینا؟
پسر سبزه: آدم‌های خود آقای قالیباف هستند.
من: چند روزه اینجایی؟
پسر سبزه: 4 روزه و تا هجدهم هم باید باشیم.
من: صبح تا شب؟
پسر سبزه: چون زیادیم، روزی چند ساعت هستم و می‌رم.
من: چی کار می‌کنید؟
پسر سبزه: سی دی و بوروشورهای آقای قالیباف را پخش می‌کنیم. البته اینا تکلیفشون با خودشون معلوم نیست. همین امروز صبح یکی اومد ریشو و موتوری. همه بنرها را کند. گفت آقای دکتر گفته این جوری توی ذهن مردم خراب می‌شه. حالا حساب کن بخوای برای این تبلیغ هم بکنی.
من: خودت هم طرفدارش هستی؟
پسر سبزه: ما دوستدار یکی دیگه‌ایم.
من: کی؟
پسر سبزه: آقای روحانی(با این که از آدم‌های داخل ستاد فاصله داریم، اما این را خیلی آهسته و آرام می‌گوید).
من: مهمه که طرفدارش باشی؟
پسر سبزه: برای اونا مهمه(اشاره می‌کند به افراد داخل ستاد)
من: دور قبل به کی رای دادی؟
پسر سبزه: دور اول احمدی نژاد، بهش رای دادم، اما دفعه پیش به میرحسین رای دادم.
من: چرا این همه تغییر؟
پسر سبزه: هشت سال پیش فکر می کردم چون مستضفعه می‌خواد به محروم‌ها کمک کنه.
من: اینا رای می‌دن بهش؟ چی می‌گن در مورد قالیباف؟ به نظرشون رای می‌آره؟
پسر سبزه: اینا که از خودشون هستند. امکاناتی که شهرداری داره، هیشکی نداره. کل امکانات شهرداری هست، برای همین بهترین تبلیغات را می‌کنه. کل شهرداری‌های ایران هم به قالیباف رای می‌دن.
من: تهران چه ربطی به ایران داره؟
پسر سبزه: (نگاه و پوزخندش جوری است که خیلی ساده‌ای) توی شهرداری‌ها آدم کم نداره. بسیج و سپاه هم هستند. البته یه چیزی هم بگم‌ها اونایی که هنوز دنبال موسوی و کروبی‌اند، می‌رن دنبال روحانی.  
من: اینجا مسوولیتت چیه؟
پسر سبزه: هیچی، هر چی. می‌خوای برات کارت هواداری صادر کنم؟ شماره‌ات را بده، یا شماره من را بنویس.


**** من؛ مسافری هستم که از شرق تهران سوار بر مترو به میانه شهر می‌روم و هر روز(بی‌توجه به میزان حادثه‌اش که پر است یا خالی)، آمار کناری‌هایم را می‌گیرم.

 دوشنبه 13 خرداد 1392





۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه

" شبیه فرقونه "


از شرق تا میانه و بالعکس – روایت خرداد 74

هر چقدر هم مترو شلوغ باشد و خانم پشت میکروفن بگوید:"ایستگاه فلان" و مسافران پیاده شوند و مسافران جدیدتری جای آنها را بگیرند، بعضی روزها این همه آمد و رفت برای من عایدی ندارد. در این روزها، هم پاتوقی‌هایم یا همسفری دارند که ترجیح می‌دهند با او حرف بزنند تا من، یا با هدفون آهنگ گوش می‌کنند و چنان صدایش را زیاد کرده‌اند که گاهی می‌توانم با آن برقصم و یا کتاب و جزوه در دست، تند تند درس می‌خوانند. این طوری است که حتی اگر دنیای اضطراب را داشته باشم که ای وای حکایت مترو چی می‌شه؟ باز هم حاصلی ندارد. برای همین وقت مصاحبه و گفت‌وگو، از بس دلشوره "روایت خرداد" را دارم، وقتی آقای تولیدکننده می‌گوید:" امیدوارم رییس جمهوری انتخاب شود که در جهت تولید باشد و چرخ‌های آن را بچرخاند" تندی می‌گویم:"از این هشت نفر کدام یکی این خصوصیت را دارند؟"

می‌گوید: هم ولایتی و هم عارف این خصوصیت را دارن. اما قالیباف، اصلا با تولید میونه‌ای نداره. وقتی می‌گه شبیه فرقونه و ذهنش دور این چیزها می‌گرده، معلومه که با این فکر نمی‌شه تولید کرد.
می‌گویم: جلیلی چی؟
می‌گوید: اون که اصلا مرخصه.
می‌گویم: رضایی چطوره؟
می‌گوید: اون که جوکره و میاد که زمینه خالی نباشه( با آن صدای دو رگه‌اش که کمی هم داش مشتی است، قاه قاه می‌خندد. از همین پشت تلفن می‌دانم که با آن پلک‌های پف دار، الان فقط یک خط از چشم‌هایش مانده).
می‌گویم: حداد عادل؟
می‌گوید: با این که از دوستان ماست، اما نه.
می‌گویم: روحانی؟
می‌گوید: روحانی هم خوبه. من به جای این مجموعه بودم، از بین روحانی و عارف، یکی را می‌کردم رییس جمهور، اون یکی را معاون اول. روحانی از این جهت که روحانی هم هست، بهتر حریف این جماعت می‌شه. در عوض برنامه‌هاشون را یکی می‌کردند. از اون طرف هم قالیباف و ولایتی باید ترکیب بشن.
می‌گویم: بار قبل به کی رای دادید؟
می‌گوید: همه به کی رای دادن؟ (باز با آن صدای دورگه‌اش که کمی هم داش مشتی است، قاه قاه می‌خندد)
می‌گویم: میرحسین؟ کروبی؟
می‌گوید: بله، بله. آقای موسوی. دور قبلش هم برای آقای هاشمی ستاد زده بودم. می‌دونستیم این احمدی‌نژاد بیاد، چه بلایی سر مردم میاره. الان اگر هاشمی بود، از همه‌شون بالاتر و بهتر بود.
می‌گویم: این بار به کی رای می‌دید؟
می‌گوید: گفتم که، عارف و روحانی باید ائتلاف کنند و ببینیم چی می‌شه.
حالا که خوب همه حرف‌هایش را زده، یک باره جدی می‌شود که نکنه این‌ها را چاپ کنی، حساب‌مون با کرام الکاتبینه اونوقت.

**** من؛ مسافری هستم که از شرق تهران سوار بر مترو به میانه شهر می‌روم و هر روز(بی‌توجه به میزان حادثه‌اش که پر است یا خالی)، آمار کناری‌هایم را می‌گیرم.

یکشنبه دوازدهم خرداد 1392

۱۳۹۲ خرداد ۱۱, شنبه

"می‌گن مرحله دومش خیلی افتضاح شده"


از شرق تا میانه و بالعکس – روایت خرداد 73

از شدت گرما سرخ شده و خیس عرق است و تند و تند با مقنعه خودش را باد می‌زند. تا کنارش می‌نشینم، می‌گوید:"الان این قدر گرمه، مرداد چی می‌شه؟" به لباس فرم سرمه‌ای اش اشاره می‌کنم و می‌گویم:" این جنس‌ها خیلی گرم هستند، وگرنه این قدرها هم گرم نیست." در توضیح لباس فرمش می‌گوید که به صورت پیمانکاری و پروژه‌ای با شهرداری کار می‌کند.
من: اوه اوه، پس الان حسابی وضع‌تون خوبه و بهتون می‌رسند دیگه.

دختر یونیفرم‌پوش: برای ما مزایایی نداره، به کارمندهای شهرداری خیلی می‌رسن.
من: دقیقا چه می‌کنید؟
دختر یونیفرم‌پوش: مباحث تحقیقاتی و اجتماعی پروژه‌هایی که شهرداری می‌خواد اجرا کنه را انجام می‌دیم. بافت فرسوده مثلا. دیدی آقای قالیباف هم دیروز توی مناظره گفت.
من: پیگیری می‌کنی شما هم؟ چطور بود؟
دختر یونیفرم‌پوش: من مرحله اولش را دیدم، اما می‌گفتند مرحله دومش خیلی افتضاح شده. خیلی تیکه می‌انداختند. به نظرم غرضی خیلی خوب بود. یعنی خوب می‌گفت. اما توی این مملکت هیچی قابل پیش بینی نیست.
من: رای می‌دی؟
دختر یونیفرم‌پوش: من همه را رفتم، اما همه را خط زدم و خالی انداختم.
من: چرا؟
دختر یونیفرم‌پوش: چون من حقوق خودنم، به خاطر کانون وکلا رای می‌دادم. مهر باشه، بهتر از نبودنشه. چون یه سری که کارای گزینش را انجام می‌‌دن آخوند هستند، بهتره مهرش را داشته باشی.
من: امسال هم می‌ری پای صندوق خط بزنی؟
دختر یونیفرم‌پوش: امسال هم اگر بتونم تصمیم بگیرم، اسم یکی را می‌نویسم. اما اینایی که من می‌بینم و تا جایی که سنم قد می‌ده، چیز جدیدی نگفتند. همه اومدند شعار دادند و عمل، هیچی. احمدی‌نژاد اومد ببخشید ببخشید فاتحه مملکت را خوند. الان چی می‌خواد درست بشه؟ من فقط از حرفای غرضی خوشم اومد که واقعیت را می‌گفت. شاید به چشم خیلی‌‌ها ابله بود، اما می‌گفت که دوره خاتمی چی بوده. هاشمی چی بوده و دوره احمدی‌نژاد چی شده.
من: چند سالته؟
دختر یونیفرم‌پوش: 26 سال.
من: بقیه چطور بودند؟
دختر یونیفرم‌پوش: بقیه پنهان کاری می‌کنند. ولایتی و جلیلی پنهان‌کاری می‌کنند.می‌گن ولایت فقیه. ما توی یه جمع خانوادگی بودیم، همه معتقد بودند اگر قرار باشه ولایت فقیه تصمیم بگیره پس دیگه شما چی کاره‌اید؟ اگر قراره هر چی اون می‌گه بشه، پس دیگه ریاست جمهوری چی می‌شه. همه کارا را خودش انجام می‌ده دیگه. پس شما که دارید میایید یه فرقی باید داشته باشید. می‌گن هر چی ولایت فقیه می‌گه. حالا من بخش دوم را ندیدم.
من: با اعتراض عارف شروع شد.
دختر یونیفرم‌پوش: عارف خیلی هم آدم حسابیه. من فقط قسمت اول را خیلی دقیق گوش کردم. این جوری نمی‌شه واقعا تصمیم گرفت. همه‌شون می‌گن اشتغال ایجاد می‌کنیم. نمی‌شه واقعا.
من: بقیه‌شون چطورن؟
دختر یونیفرم‌پوش: قالیباف چون کارای مدیریتی انجام داده، می‌گن عین دیکتاتورهاست. وقتی می‌گه یه کاری را انجام بدید، باید انجام بشه. از این نظر که مستبده، خوب نیست. نظامی بوده دیگه. البته رضایی هم نظامی بوده، اما اون که شوته.
من: جلیلی به نظرت چطوره؟
دختر یونیفرم‌پوش: همه می‌گن یا این رییس جمهوره یا ولایتی. چون نظر رهبری روی این‌هاست انگار. می‌گن یا جلیلی می‌شه یا ولایتی.
من: واقعا شانس‌شون بالاست؟
دختر یونیفرم‌پوش: زمزمه‌اش که هست. حالا مناظره سوم‌شون که جمعه باید خیلی خوب باشه. در مورد موضوعات سیاسی و روابط بین‌الملل و تحریم‌ها می‌خوان صحبت کنند.
من: مثل دیروزه دیگه.
دختر یونیفرم‌پوش: آره دیگه. هشت نفرند. چهار سال پیش یادته؟ چهار نفر بودند، خیلی جالب بود. اگر مثل اون موقع بود، خیلی خوب بود بود. جناح بندی می‌شد، دعوا می‌شد. (چشمانش از هیجان چهار سال پیش برق می‌زند)

قطار با سرعت می‌آید. خانم پشت میکروفن می‌گوید:"ایستگاه فلان". رادیو یک آهنگ حماسی پخش می‌کند و آقای مجری در مورد ضرورت شرکت در انتخابات حرف می‌زند.

**** من؛ مسافری هستم که از شرق تهران سوار بر مترو به میانه شهر می‌روم و هر روز(بی‌توجه به میزان حادثه‌اش که پر است یا خالی)، آمار کناری‌هایم را می‌گیرم.

شنبه یازدهم خرداد 1392