۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

"مگه دست من بوده که این قدری شده"



مرد خیلی معترض و شاکی است. خودش سمت راست حرکت می‌کند و دخترش سمت چپ و مادر خانواده وسط این دو. مرد تند تند راه می‌رود و بلند بلند حرف می‌زند. دو زن همراهش تلاش می‌کنند از او عقب نیفتند. دختر 22-23 ساله‌اش که مانتوی مشکی ساده‌ای پوشیده نیز مانند پدر اعتراضی است، اما اما دایم سعی می‌کند جوری جواب بدهد که او را عصبانی‌تر نکند.
مرد: چه خبره آخه 7 میلیون؟ نمی‌شد یه مدل ساده‌تر برمی‌داشتی؟
 دختر: مگه دست منه؟
مرد: پس دست کیه؟ ندیدی اون دختره را؟ گفت سه میلیون و نیم.
دختر: خب فرق داره.
زن: فکر نکنم برای اون خیلی هم خوب بشه. بهش بگوها. بگو 7 میلیون داری می‌گیری، درست و درمون عمل کنه.
دختر: بهش گفتم خیلی بالا نبره.
مرد: من هفت میلیون ندارم.
دختر: بابا دیگه نمی‌شه. وقت گذاشت.
مرد: بگو ساده‌تر عمل کنه. مثل همون دختره. بگو فقط این جاش را صاف کنه(با دست روی بینی‌اش می‌کشد و با سر اشاره‌ای به صورت دختر می‌کند)
دختر: پس این جاش چی؟ این بغل‌هاش را هم باید کوچیک کنه دیگه.
زن: حالا یه تخفیفی هم ازش می‌گیریم.
دختر: مامـــان (انگار همین الان آماده گریه کردن است)
همگی از پله‌های پل هوایی پایین می‌آییم و همه با هم سوار تاکسی می‌شویم. مرد فقط فاصله پل تا تاکسی را ساکت شده و باز داخل تاکسی شروع می‌کند.
مرد: می‌دونم دیگه تو رفتی از توی اون آلبوم‌ها گرون‌ترین‌شون را انتخاب کردی.(مرد صدایش را بالا برده)
دختر: مگه دست منه؟ (صدایش را حسابی پایین آورده)
مرد: پس چرا برای اون دختره شد 3.5 میلیون؟
زن: فرق داره. این سه تا عمله.
مرد: خب بگو فقط یه عمل بکنه.
زن: نمی‌شه که. همه‌اش با همه. نمی‌شه فقط یه ورش را عمل کنه. وگرنه سال دیگه باید بریم اونورشم عمل کنیم. گرون‌تر می شه‌ها.
مرد: دیگه عمل نمی‌کنه خب. من 7 میلیون نمی‌دم. ندارم که بدم.
دختر: اصلا نمی‌خوام. نخواستم. همش آبروی آدم را می‌بری. مگه دست من بوده که این، این قدی شده؟
مرد: نمی‌خوای؟ بهتر. رسیدیم زنگ بزن بگو وقتت را بدن یکی دیگه.

یکشنبه 20 مردادماه 1392

کارت خبرنگاری دارم



خوبیه صندلی عقب، پشت راننده اینه که همه ماشین را می‌تونی ببینی و زیر نظر داشته باشی. هم مسافر کنار راننده را، هم کناری‌های خودت را و هم راننده را. به خصوص اگر مثل این یکی اساسی در صندلی‌اش فرو رفته باشد. این طوری حتی رنگ شلوار آبی‌اش که با پیراهن‌اش هماهنگ است، قشنگ معلوم است. حتی دست آفتاب سوخته‌اش. فقط صورتش معلوم نیست مگر این که سرش را حسابی بچرخونه طرف پنجره. آن وقت ریش پرفسوری‌اش که یک جورهایی بور است هم معلوم می‌شود.
مرد هیکلی که صندلی کنار راننده نشسته، دایم حرف می‌زند. با هزار استدلال می‌خواهد ثابت کند که سمند و پژو 405 یکی هستند. نشان به آن نشان که فلان قطعه را که برای سمندش عوض کرده، همان قدر پول داده که فلانی برای 405 اش داده. تقریبا هم سن و سال هستند. کم‌تر از 30 سال. اما سن مرد هیکلی بیشتر نشان می‌دهد. به خصوص که تا نیمه سرش هم خالی است.
حالا بحث رسیده به عزت که الکی به همه سلام می‌کند. مرد هیکلی دایم تاکید می‌کند که عزت دیوونه است. بعد هم قاه قاه می‌خندد و می‌زند روی پایش که "عزت به در و دیوار سلام می‌کنه". این یکی هم تاکید می‌کند که "قصد بدی نداره، همین جوری بوده همیشه".
اصلا کاری ندارند چند نفر دیگر هم در ماشین هستند. انگار برای داشتن یک روز دو نفره بیرون آمده‌اند. اتوبوسی وسط خیابان در لاین کناری ایستاده و یک نفر که احتمالا مسافر آن بوده، بیرون در حال داد و بیداد است و دستش را به عنوان تهدید تکان می‌دهد. البته نه خیلی خشونت طلبانه. چند نفری هم دورش جمع شده‌اند و دستش را گرفته‌اند که احتمالا حمله نکند. آنها هم خیلی جدی مرد را نگرفته‌اند. راننده هم داخل نشسته و از همان جا با حرارت جواب می‌دهد. این دو، تا اتوبوس و معرکه را می‌بینند، هر کدام سرهایشان را از پنجره بیرون می‌برند و داد می‌زنند:" بیا پایین بزنش. از اونجا که فایده نداره."
حالا هر دو داخل آمده‌اند. پشت چراغ قرمز عباس آباد هستیم. مرد هیکلی هنوز در حال حرف زدن است. چشمش که به سینما آزادی می‌افتد، می‌گوید:" خیلی وقته سینما نرفتم. یه روز باید برم."
راننده فقط سر تکان می دهد. مرد هیکلی:" اینجا نه ها. گرونه بابا. من می‌رم سینما ماندانا. همه این فیلم ها را هم داره. همین پریروز دیدم. این فیلم یارو اصغر فرهادی چیه؟"
راننده: چیز.
مرد هیکلی:" یادم بودا. هیس نه اون یکی."
راننده: گذشته.
مرد هیکلی: آره، آره. همه را داشت. می رم اونجا، سه تومنه. شما هم دیگه با اجازه‌تون باید دور این چیزا را یواش یواش خط بکشی.
راننده: چرا؟
مرد هیکلی: گرونه خب. یه کم خودت را جمع و جور کن.
راننده: نه بابا، من کارت خبرنگاری دارم. با اون می‌رم.
مرد هیکلی: خوبه که، یکی هم برای من بگیر.

پنج‌شنبه 17 مرداد 1392
   

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

" دِ بیا، اینو"



بدی ماشین‌های غیر خطی این است که هر جایی دلشان بخواهد، پیاده‌ات می‌کنند. خیلی راحت هم می‌گویند:" این جا کار دارم." آقای راننده پراید هم همین طور بود. برای همین از بالای میدان تا پایین را پیاده آمدم.

هنوز به ایستگاه خطی‌ها نرسیده‌ام که یکی از پشت بوق می‌زند، دوتا. شیوه‌اش هم مثل همه مسافرکش‌ها و تاکسی‌دارها است. برمی‌گردم که اگر هم مسیر هستیم، سوار شوم.
یک 206 سفید است. راننده سری تکان می‌دهد به معنی این که "بیا بالا. یا بپر بالا. یا حتی سوار شو". تا برمی‌گردم و می‌بینمش، نمی‌دانم چرا هر دو ابرویم می‌روند بالا. راننده که سر تکان داده که یعنی  "بیا بالا. یا بپر بالا. یا حتی سوار شو"، یک دختر 28 یا 27 ساله است با یک شال سیاه روی سرش. صورتی استخوانی دارد و سبزه. آرایشی هم ندارد اگر هم دارد، خیلی کم است. خیلی کم.
وقتی برمی‌گردم و می‌بینمش و ناخواسته ابروهایم بالا می‌رود، راننده تاکسی که تا آن وقت در حال فریاد زدن است و هی می‌گوید:" فلان جا یه نفر. فلان جا یه نفر"، تا بوق زدن 206 را می‌بیند و نیش ترمزش را، می‌گوید:" دِ بیا، اینو".  دختر تردید من را می‌بیند یا ابروهایم را، لحظه‌ای هم منتظر نمی‌ماند و می‌رود.

چهارشنبه 16 مرداد 1392

۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه

" نگیر دیگه اسکول"



دختر تپل و سفید که دو گیس بافت از دو طرف شانه‌اش آویزان است، از وقتی آمده دایم در حال حساب و کتاب است که کدام ایستگاه باید پیاده شود. دختر سبزه و لاغر هم مدام می‌گوید:" نه اشتباه می‌کنی، بریم چهارراه ولی‌عصر از اونجا راحت‌تره". هر بار هم دختر تپل در جواب می‌گوید:" مگه اسکولیم؟" هر چقدر دختر تپل و سفید جوش می‌زند و حرص می‌خورد، دختر سبزه و لاغر و خونسرد است و خودش را بی‌خیال روی صندلی ولو کرده است.

دختر تپل و سفید، همین جور مدام ایستگاه‌های مختلف را می‌شمارد و بلند بلند در حال فکر کردن است که از کدام ایستگاه چگونه می‌توان به کجای شهر رفت. هیچ کدام هم با دیگری ارتباطی ندارد. هر بار هم که خانم پشت میکروفن می‌گوید: "ایستگاه فلان"، انگار مسیر جدیدی را به او یادآوری می‌کند. دختر سبزه هم همین طور در حال حرف زدن است که ارتباطی با حرف‌های دختر تپل و سفید ندارد.

دختر سبزه: بیا بریم اونجا، از اونجا برو. خیلی خوبه‌ها. نیم ساعت می‌شینیم، بعد برو. می‌ریم چهارراه ولی‌عصر ،چهار قدم بالاتر هست دیگه.
دختر سفید و تپل: نــــــه. مگه اسکولم؟ حالم بد می‌شه.دیروز حالم بد شد و رفتم دکتر. (وقت حرف زدن و فکر کردن دایم با موهای بافته شدهاش بازی می‌کند و گل‌های بزرگ روی موهایش را جابه‌جا می‌کند)
دختر سبزه: یه آخونده گفته اگر خیلی تشنه‌تون شد، یه لیوان آب بخورید. گفته اشکالی نداره.
دختر تپل و سفید: اون که اسکوله بابا. چه روزه‌ای می‌شه؟ گشنه‌ات می‌شه، بخوری، تشنه‌ات می‌شه هم بخوری. یهو بگو نگیر دیگه اسکول.
دختر سبزه: من همین جوری می‌گیرم، خیلی بهتره، اذیت هم نمی‌شم.

دوشنبه 8 مرداد ماه 1392

۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه

"عوضی‌ها"



-   آقا منو سر بهار شیراز پیاده کن. (صدای پسری است که عقب نشسته. با هم سوار پراید مسافر کش شدیم. کم سن بود. شاید 18 ساله. وقتی حرف زد، معلوم شد که بچه تهران نیست)
-         زودتر می‌گفتی. باید از اتوبان می‌رفتم.
راننده از آنهایی است که سبیل‌های بلندی دارند و نصفش در دهانشان است. بیشترش هم سفید شده. جوری حرف می‌زند که انگاری تازه از خواب بیدار شده. بی‌عجله، با صدایی دو رگه.
-         خب حالا من از ایجا می‌برمت که راهت نزدیک‌تر بشه.
می‌پیچد داخل کوچه‌ای و از بالای میدان بیرون می‌آید و بعد با خیال راحت کنار می‌زند و با دست بهار شیراز را نشان پسر می‌دهد و راهی‌اش می‌کند. موهای وز کرده‌اش که در جلوی سر به کم‌ترین حد خود رسیده، در هوا سرگردان هستند.
بیب بیب. بیب بیب. بیب بیب.
یک باره صدای بوق‌ها بلند می‌شود. دو تا بوق این می‌زند و صدای چندتایی بوق هم از پشت سر می‌آید. مسافری که من حتی ندیدمش سوار هیچ کدام نشد.
-         یه زن که گوشه خیابون می‌ببینن، شروع می‌کنن. ببیب بیب. بیبب. بیب. پفیوزها. (یک لحظه خیره می‌شود که ببیند واکنش‌ام چیست. وقتی هیچ واکنشی نمی‌بیند، انگار خیالش راحت شده) بلا نسبت شما جا.... شدن همه (حرف خیلی بدی می‌زند). عوضی‌ها. بند شلوارشون شله. مردی هم ندارن که. از روغن نباتی و پیتزا، چی در می‌آد. کمر ندارند که، زود از حال می‌رن. بهشون اطمینانی نیست.  
زنی کنار خیابان ایستاده. برایش بوق می زند. دوبار. بیب بیب. زن سوار نمی‌شود.
صدایش هنوز همان طور است. انگار تازه از خواب بیدار شده. بی‌عجله با صدایی دورگه.
-         همین عوضی‌ها هستن که باعث می‌شن اون دی...(حرف خیلی بدی می‌زند) بی‌همه چیزِ هم راه می‌افته بیب بیب می‌کنه دیگه.افته ا زن نا حسابی می‌خوای بری خونه، عین آدم سوار شو خب.
همین طور که غر می‌زند، دایم برای خیابان خالی و بی مسافر بیب بیب بوق می‌زند.

ششم مرداد ماه 1392

"قمر، حروم شد"




هنوز قطار نیامده. کنار من مردی حدوداً 55 ساله نشسته با صورتی پر از کک و مک و چند فرورفتگی و برآمدگی. و زخمی کنار چشم چپش که گوشت اضافه آورده. بینی درشت با یک قوز بزرگ که یک خال گوشتی هم روی آن است. در این گرما کت به تن دارد. کتی که آستین‌هایش از دستان بلندش کوتاه‌تر است. مردی میانسال و چهارشانه با شکمی برآمده با پیراهن سفید که دو دکمه بالایی پیراهنش هم باز است، می‌آید و صدایشان بالا می‌رود که "آقا چاکرم. چه سعادتی اینجا شما را دیدیم" بعد همدیگر را بغل می‌کنند و چند ماچ آبدار بین او و مرد کت پوش رد و بدل می‌شود. لحن صدای مرد پیراهن سفید کمی مشتی است. در عوض صدای مرد کت پوش خیلی خش‌دار است و انگار داخل لوله حرف می‌زند. سراغ خانه و زندگی هم را که می‌گیرند، معلوم می‌شود بچه محل‌های قدیمی بوده‌اند که مدت‌هاست از هم بی‌خبرند. حالا یکی یکی اسم بچه محل‌ها را می‌آورند و آخرش هم می‌گویند اونم مرد.

خانم پشت میکروفن می‌گوید:"ایستگاه فلان". قطار که می‌آید من هم همراهشان به قسمت عمومی‌ قطار می‌روم و کنارشان می‌نشینم.

مرد پیراهن سفید: قهوه‌خونه رو یادته؟ رمضون 30 تا استکان را با هم می‌برد.
مرد کت پوش: عباس چپه که 50 تایی می‌گذاشت. دوطبقه دست می‌گرفت. یه بار شاه اومده بود بی‌سیم، همین جوری براش چایی برده بود. شاه مونده بود.
مرد سفیدپوش: چه مردنی هم کرد. حاج حسین و حاج حسن داداش‌هاش هم مردن.
مرد کت پوش: ایرج را یادته؟
مرد سفیدپوش: خیلی خوشگل بود. یعنی خونوادگی این طوری بودن. بیژن شون هم خوشگل بود.
مرد کت پوش: اما ایرج یه چیز دیگه بود.
مرد سفیدپوش: آخه هیکل خیلی ردیفی هم داشت. موهای پرپشت. شونه‌های کشیده.
مرد کت پوش: توی تیردوقلو دعواشون شد با مهدی.
مرد سفیدپوش: سر قمر بود. ایرج چند سال بود قمر رو می‌خواست. مهدی هم می‌خواست. اونم بی‌کار بود. همیشه پلاس بود.
مردکت پوش: اما ایرج اساسی زدش.
مرد سفیدپوش: قمر رو هم گرفت دیگه.
مرد کت پوش: اما بعدش دیگه اون ایرج سابق نبود. سایه‌اش سنگین شد.
مرد سفیدپوش: رفته تهرانپارس. اونجا گاراژ داره. پیر شده. یه روز رفتیم تیردوقلو با هم. دلش خون بود از دست قمر. می‌گفت کاش اون روز از مهدی می‌خورد و قمر رو اون می‌گرفت. مهدی هم مرد. سرطان گرفت. بد مردنی هم کرد.
مردکت پوش: مادر ایرج را یادته؟ دو بار شوهر کرده بود. این مال شوهر اولش بود، بیژن از شوهر دومش بود. مادره نوکر سفیر ایران بود توی نمی‌دونم کجا. غذاشون را هم از اونجا می‌آورد. باباشون هم خیلی کاری نبود.
مرد سفیدپوش: خدا بیامرزدشون.
مرد کت پوش: خدایی ایرج خودش هم خیلی کاری نبود. همش قهوه‌خونه بود. ما هفته به هفته می‌رفتیم، اون هر روز و شب. مرد باید تن به کار بده، مگه ما نبودیم. قمر هم بی‌خودی زنش شد. فقط چون خوشگل بود، زنش شد.
مرد سفیدپوش: ایرج خیلی خاطرخواه داشت تو محل. وضع‌شون هم بد نبود.
مرد کت پوش: قمر هم چیزی کم نداشت. اونم خاطرخواه زیاد داشت. خوب و کاری هم بودن. فقط رو حساب ایرج و مهدی کسی جرات نمی‌کرد پا پیش بگذاره. اما خریت کرد. بهتر از اون حقش بود.

حالا هر دو ساکت شده‌اند. قطار می‌خواهد از تونل بیرون بیاید، که مرد سفیدپوش بلند می‌شود و می‌گوید: "یه قرار بگذار یه روز بریم پیش ایرج. یاد قدیم‌ها."
مرد کت پوش: بریم خونه‌اش.

مرد سفید پوش یا یا علی مدد می‌گوید. دست مرد را محکم فشار می‌دهد.

**** من؛ مسافری هستم که از شرق تهران سوار بر مترو به میانه شهر می‌روم و هر روز، آمار کناری‌هایم را می‌گیرم

تلویزیون چیا نشون داد



دم ظهر است و همه خواب آلود و کسل. دختر کناری می‌پرسد که ایستگاه فلان از همین قطار است؟ یک لبخند پهن و گنده می‌زنم که هم بگویم بله، هم دوست شویم. اما محل نمی‌گذارد. لبخندم را می‌گذارم روی حساب دوست شدنمان. می‌گویم چقدر همه کسل و خسته‌اند. نیم نگاهی می‌کند و لبش را به معنای لبخند، کج می‌کند. باز می‌گویم:"موتور ایران توی ورزش حسابی گرم شده‌ها. دیشب ایتالیا را برد." فقط نگاه کوتاهی می‌کند و باز سکوت. با این پوست سفیدش، از این‌هاست که صورتش همیشه و همیشه بی‌تکان و چروک می‌ماند. بعید می‌دانم حتی بلد باشد عصبانی شود یا زیادی خوشحال و یا حتی موقع خجالت صورتش سرخ شود. 
گروهی که هستند، هیچ کدام حواسشان به مسابقه دیشب نیست.
خانم پشت میکروفن می‌گوید:"ایستگاه فلان". گروهی سوار می‌شوند. خواهران میانسال همان طور که با طمانینه حرف می‌زنند، دست راست می‌نشینند و آقای میانسال، روزنامه به دست روبه‌رو.
موضوع بر سر زری است که هیچ کس را خانه‌اش دعوت نمی‌کند. گفته ایشالا خونه بزرگ برم، همه را با هم دعوت می‌کنم. خواهر بزرگ‌تر می‌گوید:" منم بهش گفتم ایشالا، اما پیش خودم گفتم خونه بزرگ‌ات را هم دیدیم.تو در خونه‌ات را باز نمی‌کنی."
خواهر کوچک‌تر، فقط با سر تایید می‌کند. هر بار می‌خواهد حرفی بزند، خواهر بزرگ‌تر می‌گوید:"نه، ببین چی گفت."
خواهر بزرگ‌تر:" اون روز می‌گفت من یه عروسی مثل مریم می‌خوام. گفتم ایشالا که نصیبت می‌شه چون تو هم خیلی خوبی. اما پیش خودم گفتم آخه تو اخلاقت را با اخلاق زن‌دایی مقایسه کن. دخترات طرفت نمی‌آن. از عروس چه انتظاری داری؟"
خواهر کوچک‌تر:"زن دایی خیلی سیاست داره.می‌دونه چطوری رفتار کنه.مریم اصالت داره."
خواهر بزرگ‌تر:"نه، مریم خودش خوبه. ذاتش خوبه. وگرنه به تربیت نیست. به بالای شهر و پایین شهر هم نیست. وگرنه خونه‌شون که ببین کجاست. خودش هم که دانشگاه نرفته. خیلی هم خوشگل نیست. اما خودش را خوب تربیت کرده. کی توی اون محله این جوری بزرگ شده."
خواهر کوچک‌تر:"بهش گفتی؟
خواهر بزرگ‌تر: نه، چی کار دارم. فقط گفتم خوب بگردی، ایشالا که پیدا می‌کنی. اما توی دلم بهش گفتم برو بابا دلت خوشه‌ها. تو همش دنبال مبل و صندلی خونه‌ هستی که عوض کنی و معلوم نیست برای کی می‌گیری اینا را. یه دعوت نمی‌کنه.
خواهر کوچک‌تر: آره بابا. آدم بگه، بهش بر می‌خوره.
صدایشان آرام است، اما جوری است که هم من می‌شنوم و هم مرد میانسال روزنامه به دست که یکی در میان چشمش بین روزنامه و دو خواهر می‌چرخد.
رو می‌کنم به مرد میانسال که حدود 50 سالی دارد و چشمانش کمی پف کرده: از برد دیشب ایران چی نوشتند؟ خیلی بازی خوبی بود.
مرد میانسال روزنامه به دست: برد چی؟
من:والیبال. 3-1 ایتالیا را برد. ننوشته.
مرد میانسال روزنامه به دست: چی بنویسه؟ برد دیگه.
من: خیلی خوب بود آخه.
مرد میانسال روزنامه به دست: اوهوم.
بداخلاق نیست. اما حوصله هم ندارد. روزنامه را دایم ورق می‌زند و احتمالا با این سرعت فقط تیترها را می‌خواند.
من: دلار باز اومده پایین؟
مرد میانسال روزنامه به دست: همه‌اش دست خودشونه. چند روز ارزونش کردند که بگن چی؟...
من: بگن چی؟
مرد میانسال روزنامه به دست: بگن همه چی خوبه. کار خوبی کردید رای دادید. اینم جایزه‌تون.
من: خودشون یعنی کی؟
مرد میانسال روزنامه به دست: دار و دسته هاشمی.
من: نه بابا، جدی؟ ( قیافه‌ام را با تمام توان متعجب نشان می‌دهم)
مرد میانسال روزنامه به دست: سیاست این جوریه دیگه. همش بازیه.
پسری تازه آمده و هدفون در گوشش است. صدایش چنان بلند است که نمی‌دانم چطوری صدای ما را می‌شنود. روی پوست سبزه و آفتاب سوخته‌اش که دیگر به سیاهی می‌زند طرحی را خال کوبی کرده که نصفش از آستین تیشرت‌اش بیرون زده و معلوم نیست چیست. اول سرش را بی اجازه داخل روزنامه مرد میانسال روزنامه به دست می‌کند و همین طور که آدامس می‌جود می‌گوید:" عجب بازی بود."
من: والیبال؟
پسر: نه بابا، فوتبال. ندیدی تلویزیون چیا نشون داد؟ دو روزه دارم اس ام اس‌هاش را می‌خونم. خیلی باحاله. اینو شنیدید؟
موبایلش را باز می‌کند و چند تایی اس ام اس می‌خواند که همه مخاطبش رییس صدا و سیماست و چندتایی را هم فقط نشان مرد میانسال روزنامه به دست می‌دهد و دوتایی می‌خندند.

**** من؛ مسافری هستم که از شرق تهران سوار بر مترو به میانه شهر می‌روم و هر روز، آمار کناری‌هایم را می‌گیرم.