۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

"می‌گم خفه شو"




این خط تجریش- کهریزک همیشه خدا شلوغ است. کیپ تا کیپ آدم ایستاده. بهترین جا به نظرم چسبیدن به کابین راننده قطار است. دانشجوها هم روی زمین نشسته‌اند. یکی که مقنعه را داده توی گردنش و آینه کوچک پنکک را دست گرفته و ریز ریز آرایش می‌کند. رژ گونه را که می‌زند، تتمه را به پیشانی و روی بینی هم می‌کشد. کمی هم چانه. برای من یادآور سمیه است. سمیه دونه دونه مژه‌ها را ریمل می‌زند.

ایستگاه میردادماد دختری شاید 20 ساله سوار می‌شود. او همه این کارهای سمیه را قبلا انجام داده. صورت نازی دارد و خیلی خوش ترکیب است. به موهای سیاه لختش یک فری داده و با احتیاط بهشان دست می‌زند. قهوه‌ای چشمانش از این‌هایی است که می‌مانی چطور بگویی دقیقا چه رنگی است. هم پررنگ است، هم خوش رنگ و شفاف. پوستش هم عین آینه صاف. برای من اسمش سوگل است. دنبال این است که چطور برود هفت حوض. سه – چهار نفری مشاوره می‌دهیم که کجا پیاده شو و کجا سوار که یک باره چراغ مترو خاموش می‌شود. سوگل می‌ترسد. معلوم است بار اول مترو سواری‌اش است. دست روی قلبش می‌گذارد. ما هم به در راننده تکیه داده‌ایم. می‌گویم این ایستگاه همیشه همین طور است.

ایستگاه حقانی خیلی‌های دیگر سوار می‌شوند و دو سه نفری پیاده. صدای غالب، همان صدای دست فروش‌هاست. یک باره یکی می‌گوید:" خب جا نیست." آن یکی می‌گوید:" اینم شد حرف؟!" نفر اول زن جوان مانتویی قد بلندی است شاید 37 ساله و نفر دوم میانسال و کوتاه و چادری با ته لهجه شمالی، شاید 47 ساله. اولی حکم نرگس را دارد و دومی صفورا خانوم.

اولش یکی به دو می‌کنند. "چرا باید اصلا دستت بخوره به من. جا نیست. چیزی هم نشده. یه جوری خودت را انداختی رو من. چه جوری انداختم؟"
یک باره صدای نرگس بالا می‌رود: حیوون تویی. درست حرف بزن.
صفورا خانوم: حیوون تویی و پدر و مادرت، خوب شد؟
نرگس: حیوون تویی و پدر و مادر و پدر بزرگ ومادر بزرگت.
صفورا: تویی کثافت.
نرگس: درست صحبت کن. من جای دخترتم.
صفورا: جای دخترمی؟ من می‌کشتم خودمو اگه تو دخترم بودی.

سوگل از صدای مشاجره کمی ترسیده. دست روی قلبش می‌گذارد. سمیه به خط لب رسیده و مجبور شده چند بار بالایی را پاک کند. این دستش خیلی خوب بود، نمی‌دونم چرا حالا هی خط می خوره دستش.

صفورا خانوم: تو گاوی.
نرگس: گاو تویی زنیکه بی‌شعور.
صفورا خانوم: گاو اون مادر توست که این طوری تربیتت کرد.
نرگس: گاو تویی که معلوم نیست از کدوم طویله‌ای بلند شدی اومدی سوار مترو شدی.
صفورا خانوم: گاو خواهرته. برادرته.
نرگس: خفه شوووو. بی‌فرهنگ بی‌شعور.
صفورا خانوم: تو فرهنگ داری؟ معلوم نیست مادرت تو را از کی زاییده.
تمام بدن نرگس شروع به لرزیدن می‌کند. زن تپلی بین‌شان است که هم خنده‌اش گرفته و هم می‌خواهد ماجرا ختم شود. یکی این را قسم می‌دهد که تو را خدا بسه، یکی آن را.
نرگس: تو معلوم نیست دخترات شب‌ها کجان و به کی می‌فروشیشون.
صفورا خانوم: مادر تو معلوم نیست با کی بوده لا...(حرف خیلی بدی می زند).
نرگس: خفه شو زنیکه لا.....(حرف بدی می‌زند) خودتی و دخترات.

چند نفری نگران هستند که صدا به واگن مردها برسد. خانم تپل ریز می‌خندد و باز قسم می‌دهد که تو را خدا بسه. سوگل ترسیده و رنگ به رو ندارد. نرگس هم که خط لب را تمام کرده، حالا موهای بلندش را باز کرده تا چند طره‌ای از جلوی سرش جدا کند و خط کج بیاندازد و باقی را ببندد، عقبی‌ها بلوند بوده‌اند و ریشه موهایش قهوه‌ای روشن که حالا 10 سانتی‌اش درآمده. داد می زند:" فحش که فایده نداره، بزنید همدیگه را".

صفورا خانوم: خفه شو بی‌ادب ....خانوم (حرف زشت جیم‌دار می‌زند)
نرگس: ....خودتی و دخترات.
صفورا خانوم: خودت و مادر و خواهرات لا... هستید.
نرگس: حرف دهنت را بفهم زنیکه. بی‌شعور. بی‌فرهنگ. آدم نیستی حیوون.
صفورا خانوم: تو آدم نیستی.
نرگس رضایت می‌دهد چند گام کنار بیایید و خودش را تا کنار در می‌رساند. صورتش سرخ سرخ شده، انگار از یک زد و خورد برگشته. دستانش می‌لرزد.
صفورا خانوم باز از خود نرگس شروع کرده و به پدر و مادر و پدربزگ و مادربزرگش رسیده است. خواهران نرگس هم شامل همین قصه می‌شوند.

سوگل چنان شوکه شده که نفسش بالا نمی‌آید. چشمانش هاج و واج مانده. سمیه عطر هم می‌زند و آیینه و شانه را جمع و جور می‌کند که بلند شود.

صفورا خانوم: آدم نیستی. حیوونی. خودت و همه کس و کارت. اصلا معلوم نیست مادر داشتی یا نه.
نرگس: خفه شو زنیکه پاپتی. معلوم نیست هر شب کجا دختراش را می‌بره می‌...
صفورا خانوم: تو می‌ری و خواهرات و مادرت.
نرگس: گفتم خفه شو. بهت می‌گم خفه شو. زنیکه هر جایی.
سوگل کم مانده اشکش در بیاید. سمیه بلند می‌شود و پشت مانتو را حسابی می‌تکاند:" این زنا فقط بلدند فحش بدن و جیغ جیغ کنن".

27 مهرماه 1392

۱۳۹۲ مهر ۲۵, پنجشنبه

"مرگ و زندگی خیلی هم دست خدا نیست"


زنگ زدم دفتر آیت الله صانعی سوال کنم همان استفتا برای حکم اعدام این بنده خدا که در بجنورد یک بار مرگ را تجربه کرده و حالا باید دوباره اعدام شود. حاج آقایی که صدای گرفته‌ای دارد، اول از جریان تعجب کرد. می‌گوید:" حدود بوده؟" می‌گویم:"خیر."
می‌گوید:" در مورد سنگسار که اگر فرد زنده بماند یا فرار کند که آزاد است.
می‌گویم: حکم این چه؟
می‌گوید: شاید چند حکم اعدام داشته.
می‌گویم: خیر. همین یکی بوده.
حاج آقا در جواب می‌ماند، می‌گوید: یک ساعت دیگر زنگ بزن.
یک ساعت دیگر زنگ می زنم که همین الان باشد. حاج آقا ریز ریز چیزی می‌جود و حرف می‌زند.
حاج آقا می‌گوید: چون حکم اعدام یعنی مرگ است، باید اجرا شود.
می‌گویم: یک بار مرده. پزشکی قانونی هم تایید کرده.
حاج آقا می‌گوید: اگر مرده بود که الان زنده نبود که بخوان حکم براش اجرا کنند.
می گویم: شما فرض بگیر خدا عمر دوباره بهش داده.
حاج آقا می‌گوید: حکم مرگ بوده، برای همین باید اجرا شود. شما فرض کن طناب دار اگر برای کسی پاره شود و محکوم نمیرد، دوباره باید حکم را اجرا کنند.
می گویم: پس این که می‌گن مرگ و زندگی دست خداست، خیلی هم دستش نیست.
حاج آقا می‌گوید: چرا دیگه هست.
می‌گویم: شاید حکم خدا این بوده که این بنده‌اش بعد از یک بار اعدام زنده بمونه، الان دارن زورکی می کشنش. خب این از دست خدا خارج شده دیگه. چون 10 بار دیگه هم این اتفاق بیافته، باز این بنده باید بمیره.
حاج آقا می‌گوید: وقتی مجازات اعدام است، باید اجرا شود. یعنی مرگ.

پنج‌شنبه 25 مهر 1392

"حرف زشت نوشتن نداره"


مامور راهنمایی و رانندگی با کاور سفیدش ایستاده سر چهارراه. افسر وظیفه است با قدی بلند و چهارشانه و استخوانی. دو موتور سوار خیلی جوان شاید 21 - 22 ساله همین طور که گاز می‌دهند، به افسر که می‌رسند، هر دو دست روی شقیقه می‌گذارند به معنای احترام نظامی. راننده عربده می‌کشد "جـــناب ســــروان" خیلی هم کش‌دار می‌گوید. افسر تا می‌خواهد سر برگرداند و لبخند روی لبش را نشانشان دهد، از کنارش رد می‌شوند و راننده با همان نعره می‌گوید:"....(حرف خیلی زشتی می‌زند) تو دهنت". بدبختی با هم چشم تو چشم می‌شویم. صورتش عین برف سفید است و چشمانش تیله‌ای است. از این‌هایی که انگار تا به حال حرف بد و رکیک نشنیده‌اند. افسر فقط لبخندش را جمع می‌کند.

پنج‌شنبه 25 مهرماه1392

۱۳۹۲ مهر ۲۰, شنبه

"فردا قرمز می‌پوشم"



 
غوغایی به پا کرده‌اند پنج – شش نفری. صدای خنده‌شان یک طرف و بلند بلند حرف زدنشان یک طرف. چند زن میانسال که روی زمین نشسته‌اند چپ چپ نگاهشان می‌کنند. این‌ها اما اصلا نگاه‌های سنگین را نه می‌بینند و نه به خودشان می‌گیرند.
-         فردا چی بپوشم؟
این را دختر چادری می‌گوید که مانتوی نارنجی‌اش پیداست. همه‌شان ساده‌اند و خیلی سن داشته باشند 19 سال. ابروهایشان هنوز دست نخورده است و جوش‌های بلوغ روی لپ و پیشانی‌هایشان هنوز هست. در این جمع پنج نفره، فقط یکی‌شان مانتویی است. تاکید هم دارد که خیلی فرق کرده از وقتی دانشگاه آمده. آن موقع‌ها موها را بالا می‌زده و حالا فرق کج باز می‌کند. بچه‌های دانشگاه گفته‌اند این مدلی بیشتر بهش می‌آید.
-         چه خبره حالا؟ (این را همان دختر مانتویی می‌گوید)
-         دانشگاه شلوغه‌ها.
-         همه زشتند. (این را یکی دیگر از دختر چادری‌ها می‌گوید که صورت ظریف و کودکانه‌ای دارد. کمی هم نوک دماغش پهن است)
-         ما که اهل این چیزا نبودیم. دانشگاه چشم و گوشمون را باز کرد. چقدر هم دانشگاه خوشگل داره.(این را دختر مانتویی می‌گوید که صدایش هم کمی تو دماغی است)
-         اونی که سیبیل داره؟ اونی که موهاش بلنده. اونم می‌آد. (این را همان مانتو نارنجی می‌گوید)
-         بالاخره چندتا؟ (این را دختری دماغ نوک پهن می‌گوید)
-         - چطور مردها 10 تا 10 تا (این را همان مانتو نارنجی می‌گوید)
-         اون پسره چه آدم شده. مومنه. تا دیروز سرش را بالا نمی‌کردها، امروز به من تیکه انداخت. گفت خانم برگرد، خانم برگرد. می‌گم چیه؟ می‌گه ببخشید دستم خورد. وااااا. دستت به چی خورد؟ ( این را دختر مانتویی که صدای تو دماغی دارد، می‌گوید)
همه ریز ریز می‌خندند که واقعا که آدم شدن این دانشجوها.
- وای هیشکی عین ما نیست.عجب دانشجوهایی هستیم. (این را دختر چادری می‌گوید که تا حالا ساکت بوده و فقط ریز ریز می‌خندیده. صورتش کمی تپل است، اما هیکل نحیفی دارد)
- پسرها هم عین ما هستن. شاید هم بدترن. ( این را دختر مانتویی که صدای تو دماغی دارد، می‌گوید)
-         اون سیبیلوئه. (این را دختر مانتو نارنجی می‌گوید)
-         اون خوبه‌ها فقط یه نمه به افغانی‌ها می‌زنه. اما مودبه.(این را دختری دماغ نوک پهن می‌گوید)
بقیه هم تایید می‌کنند که پسر سیبیلوئه مودب است.
-         پس، فردا مانتو قرمزه را می‌پوشم. (این را دختر مانتو نارنجی می‌گوید)
-         تو که چادر سرته، فرقش چیه؟ (این را دختر مانتویی که صدای تو دماغی دارد، می‌گوید)
-         خب وقتی چادرم را باز و بسته می‌کنم که معلوم می‌شه.

یکشنبه 21 مهرماه 1392

"آی برو شوهر کن‌"




فرانک عین قبل‌ترها موهایش را جوری با کلیپس بسته که انگاری شینیون کرده. نسبت به قبل‌ترها کمی لاغر شده و چندتایی هم جوش زده. رنگ صورتش برعکس قبل‌ترها طبیعی است. حتی رنگ لب‌هایش. هنوز تند تند حرف می‌زند و کار می‌کند. هنوز هم با صدای بلند حرف می‌زند.
من: نبودی چرا؟
فرانک: خونه‌مون را عوض کردیم، راهم دور شد، نمی‌اومدم، حالا اومدیم نزدیک، میام دیگه.
پیش‌ترها همیشه سوال اولش این بود که "گفتی دوست پسر داری؟" بعد شروع می‌کرد از دوست پسر خودش گفتن که دو زار نمی‌ارزد و جربزه رهن خانه ندارد. حالا اما سوالش عوض شده :" تو بالاخره شوهر کردی؟"
توضیح می‌دهم که همه چیز به روال سابق است.
فرانک: اون را دیدی کنار صندوق؟ جاری‌ام بود. منو به برادر شوهرش معرفی کرد و سه سوت همه چی تموم شد.
هنوز شبیه دختربچه‌هاست. عین همان پارسال که گفت 25 ساله است و من گفتم اووووووه کوچولوتر به نظر می‌آی.
من: مبارکه. زندگی خوبه؟
فرانک: آره. یعنی این جور نیست که بگم آی برو شوهر کن‌ها، اما خب آدم تا مجرده، بلاتکلیفه، آدم از بلاتکلیفی درمیاد.
فرانک تقریبا هوار می‌کشد با حرف زدنش. زن کناری، هم یک پای بحث است از بس همه را شنیده. مثلا زیر لب می‌گوید:" سگ مجردی به پادشاهی خونه شوهر شرف داره."
فرانک: حالا اونم هست. من فقط چهار ماهه شوهر کردم.
زن کناری باز زیر لب می‌گوید:" به سال نکشیده می‌گی غلط کردم."
فرانک: نه اون قدر هم بد نیست. سختی داره، اما نه اون قدر.
زن کناری: فعلا عسل خورونتونه. سال دیگه که گفتی غلط کردم، یاد من بیافت.
فرانک حالا کمی جدی‌تر شده، دو تا ابرو را بالا داده: چه می‌دونم. فقط می‌دونم هر چی کثیف‌تر و شلخته‌تر بیای بیرون، بیشتر دوستت دارن. منو بیرون اگه می‌دیدی نمی‌شناختی. عین کلفت خونه‌ها باید از خونه بیام بیرون. یه دست هم زیر چشم‌هام بکشم که خط و رنگی نمونده باشه.
زن کناری: تازه این روزای خوبشه.
فرانک: چه می‌دونم، درس که خوندیم، کار هم که کردیم، گفتن دیگه وقت شوهرته. اینم شوهر. 

پنج‌شنبه 18 مهر 1392

"بی‌غیرتی از دوست دختر آدم شروع می‌شه"



همه هندزفری را کرده توی دهانش، اما باز مجید از آن طرف نمی‌شنود. عوضش من خوب می‌شنوم. ناخن‌های معمولی دارد. حتی کمی هم زشت. حسابی هم از ته گرفته، اما صورتش خوب است. چشم‌های درشت و مژه‌های بلند که خیلی هم خوب آرایشش کرده. موها را هم زیر مقنعه پف اساسی داده.
مجید خیلی بد می‌شنود و هی داد می‌زند "چی؟" و سپیده باز داد می‌زند، البته همان طور که هندزفری در دهانش است.
سپیده: گفت مجید خیلی هیکلش ردیف شده، گفتم پس چی کلی خرج کرده تا رو فرم اومده.
مجید از آن طرف داد می‌زند:" چی؟ کیا گفتن؟"
سپیده: بچه‌ها. می‌گن این از ترم اول چشمش دنبال تو بوده.
مجید باز داد می‌زند: کیا گفتن؟
سپیده: بچه‌های اکیپ خودمون دیگه.
مجید: نه بابا.
سپیده: منم گفتم نه بابا. این که ترم اول همش با مهندسی‌ها می‌پرید، ترم دوم و سوم هم که همش به آمارگیری گذشت.
مجید باز داد می‌زند:"چی؟ چی می‌گی؟" حق دارد. صدای مترو آن‌قدر بلند است که صدا به سختی می‌رود. به خصوص که سپیده هم هندزفری را کرده توی حلقش.
سپیده: راستی علیرضا هم گفته با این دختره دوست نمی‌شه. نه این که بد باشه، گفته لباس‌هاش خیلی زننده است.انگار یکی از بچه‌ها گفته چی کار داری، دوست دخترته‌ها. گفته بی‌غیرتی از دوست دختر آدم شروع می‌شه و بعدش کشیده می‌شه به خواهر و مادر آدم. من غیرتم قبول نمی کنه دوست دخترم این طوری بیاد بیرون.
به نظرم مجید حرف بی‌ادبی می زند در مورد علیرضا، که سپیده نخودی می‌خندد و می‌گوید:" بی‌تربیت. حالا همه که مثل من خوب و سنگین نیستند."
مجید باز داد می‌زند:" چی؟"
سپیده: هیچی بابا. حالا بهت بگم اگه بری سولار دیگه نه من نه تو. الان هیکلت خوبه، دیگه گند نزن بهش.
مجید: چی؟
سپیده: می‌گم سولار حق نداری بری. چیه آخه.
مجید این بار شنیده و تاکید می‌کند که با سولار بر و بازویش بیشتر به چشم می‌آید و بهتر می‌شود.
سپیده: من دوست ندارم. از الان دارم بهت می‌گم حق نداری سولار بری. تو چشمات ریزه، می‌ری سولار دیگه هیچی معلوم نمی‌شه.
مجید: چی می‌گی بابا، صدات نمی‌آد.

یکشنبه 14 مهرماه 1392