۱۳۹۲ خرداد ۱, چهارشنبه

"منفی صفر"



از شرق تا میانه و بالعکس – روایت خرداد 64

اولین بار که به آقای کارشناس زنگ می‌زنم، در مترو است. صدای خانم پشت میکروفن که می‌گوید:"ایستگاه فلان"، می‌آید. می‌گویم: "مگر شما هم مترو سوار می‌شوید؟" می‌گوید: "رویس رویلزم امروز خراب شده بود، مجبور شدم با مترو بیام." می‌گویم:" البته که رویس رویلز بهتر است." می‌گوید:" البته که این سرعت بیشتری دارد." می‌گویم:" اگر می‌دانستم می‌آمدم آنجا و گفت‌وگو را همان جا انجام می‌دادیم." می‌گوید:" فعلا صدات را نمی‌شنوم. بعدا زنگ بزن."
بعدا می‌شود امروز که دیگر نتایج آمده و خیلی‌ها را نا امید کرده. اما صدای آقای کارشناس ردی از ناامیدی ندارد.

من: رد صلاحیت آقای هاشمی به نظرتون عجیب نبود؟
آقای کارشناس: آقای هاشمی بیشتر یک امید سیاسی بود. خودش را قربانی کرد که جامعه به یک دیالوگ حداقلی صفر یا منفی نزدیک به صفر برگردد.
من: حالا امید از بین رفت؟
آقای کارشناس: اتفاقی که در این سال‌ها در حوزه سیاسی افتاده، حالا نشان داد که جامعه را نمی‌توان سرکوب کرد. طرف یک کلام گفت کوروش، برای به دست آوردن دل جامعه گفت ایرانی‌ام. واکنش جامعه این بود که دم خروس از کجا اومد؟ بعد گفتند طرف انحرافی است. با این رد صلاحیت، در اصل حاکمیت زیر صفر رفت. حالا همین که آقای هاشمی خودش را قربانی کرد، قابل احترام است.
من: حاکمیت با این صفر چه می‌کند؟
آقای کارشناس: حالا حاکمیت چاره‌ای جز نازکشیدن از ما ندارد. فقط باید مطالباتمان را خوب بیان کنیم.
من: فرصت بیان این مطالبات کی هست؟
آقای کارشناس: به نظرم چشم انداز آینده مثبت است. می‌توان جامعه را طوری به حرکت درآورد که حاکمیت برای بقا به خواسته جامعه تن دردهد.
من: اما اگر جامعه به سمت سکوت پیش برود، چی؟
آقای کارشناس: سکوت این جامعه هم خطرناک است. آنها که در عرصه سیاسی هستند خوب می‌دانند که این سکوت خطرناک است و باید مردم را به صحنه بیاورند تا این بغض و سکوت در سینه‌ها نماند که خطرناکه. خیلی خطرناک.

**** من؛ مسافری هستم که از شرق تهران سوار بر مترو به میانه شهر می‌روم و هر روز(بی‌توجه به میزان حادثه‌اش که پر است یا خالی)، آمار کناری‌هایم را می‌گیرم.

چهارشنبه یکم خرداد 1392

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

"حاج خانوم منزل منتظره"



از شرق تا میانه و بالعکس – روایت خرداد 63

آخرین ایستگاه مترو در جنوب تهران را فقط برای یک گشت و گذار رها می‌کنم و اول از همه هم سری به بازارچه طلا و جواهرش می‌زنم. اینجا غیر از پدر، دو پسر و دو شاگرد مغازه طلا فروشی میلی به حرف زدن ندارند و برای همین تمام مدت مرد عرب حرف می‌زند و فقط گاهی که کلمه‌ای را گم می‌کند، پسرها به کمک می‌آیند. پسرها مشکوک نگاه می کنند که آخر این بحث که از امروز طلا گرمی چند شروع شده، به کجا می‌رسد. اما حالا که می‌پرسم دور قبل به کی رای دادید؟ همه یک صدا می‌گویند:" میرحسین". بعد هم جوان‌ها با انگشت شاگردی که کنار در ایستاده را نشان می‌دهند که "اون رای نداد. به میرحسین رای نداد." پدر که همه حاج آقا صدایش می‌کنند، برای آرام کردن بقیه می‌گوید:"اون طور هم نبود. فکر می‌کرد اوضاع اقتصادی خوب می‌شه، آره؟"
شاگرد: بله حاج آقا. خوبی احمدی‌نژاد این بود که همه ایران را تهران نمی‌دید. به شهرستان‌ها خیلی کمک می‌کرد. توزیع ثروت واقعا انجام شد.
من: یعنی راضی هستی؟
شاگرد طلافروش: نه. اما آخر هر دولتی همه به رییس جمهور فحش می‌دن.
حاج آقا به میان حرفش می‌پرد و می‌گوید: اما پول ایران از قوت افتاد. زمان خاتمی این طور نبود. زمان رفسنجانی این طور نبود. الان کمتر از دوبی هستیم. کمتر از ترکیه هستیم. فقط با افغانستان مقایسه می‌شویم.(لهجه مرد مربوط به تولد و 27 سال زندگی در نجف است)
من: هاشمی خوبه؟

همه تایید می‌کنند که هاشمی خوب است و همه می‌گویند که می‌خواهند به هاشمی رای بدهند. حاج آقا حتی از طرف صنف طلافروشان و اهل بازار می‌گوید که رای همه هاشمی است. اما شاگرد طلافروش که دو دوره به احمدی نژاد رای داده و پیش از آن هم به احمد توکلی، مخالف جمع است.

شاگرد طلافروش: توی حکومت ما یک کلکسیونی از آدم‌ها هست که دوره‌ای صندلی‌هاشون را عوض می‌کنند. همین آقای هاشمی که همه از اومدنش خوشحالند، توانایی ثبت نام نداشت. هر دوره همون نسل اول انقلاب را می‌ریم سراغشون. یعنی بعد از 34 سال نتونستند یک نسلی را تربیت کنند که کارای خودش را انجام بده.
پسر حاجی که صورت سفیدش سرخ شده جوری با صدای بلند و محکم می‌گوید اشتباه می‌کنی، که سرخ سرخ می‌شود.
پسر حاجی: از اول باید هاشمی را می‌گذاشتند. اینجا که قانون درستی نداریم. هر روز یه قانونه.
شاگرد طلافروش: اول انقلاب که همه را اعدام کردند، به جوون‌ها اعتماد کردن و همین آقای قالیباف شد فرمانده لشکر. به قول شما حاج آقا، مگه دولت میرحسین بهترین دولت نبود که 8 سال قیمت هیچی تغییر نکرد؟ اما الان هیچ میدونی به جوون‌ها نمی‌دن. تو امریکا یکی که از سیاست می‌ره کنار، دیگه می‌ره و کاری نداره.
حاج آقا با سر تایید می‌کند و برای آرام کردن پسرش و میانداری می‌گوید: اونجا هم همین اوباما از جوونی داشتند آماده‌اش می‌کردن. این طور نبود که یک باره بیاد. اما خب باید از تجربه قبلی‌ها هم استفاده بشه.
پسر حاجی هنوز مخالف است و همین طور سرش را به علامت مخالفت تکان می‌دهد: اونجا قانون داره. قانون، می‌فهمی؟ اینجا چی؟ حاکم همیشه باید قبلی‌ها باشن. از اول باید رفسنجانی را می‌گذاشتند.
من: یعنی یک نفر برای همه عمر؟
پسر حاجی: یعنی یک اتاق فکر داشته باشیم. یک قانون و یک ریتم داشته باشیم. قیمت ارز و درآمد و مالیات مشخص باشه، دیگه هر رییس جمهوری که اومد، همون راه را بره. نه این که هر روز یه قانون.
من: حالا چرا هاشمی؟
حاج آقا: رفسنجانی وارده. خودش بچه انقلاب هست. در اقتصاد درجه اول بوده.
 جمع تازه آماده بحث گروهی شده و می‌خواهم دو پسری که ساکت هستند را هم به حرف بیارم که پسر حاجی می‌گوید شما که طلا نمی‌خرید، ما بریم ناهار که حاج خانوم منزل منتظره.


**** من؛ مسافری هستم که از شرق تهران سوار بر مترو به میانه شهر می‌روم و هر روز(بی‌توجه به میزان حادثه‌اش که پر است یا خالی)، آمار کناری‌هایم را می‌گیرم.

سه شنبه سی‌و یکم اردیبهشت 1392 

" طلا هم بگیره، فایده نداره"



از شرق تا میانه و بالعکس- روایت خرداد 62

سرم را داخل کوله‌ام می‌کنم تا کارت مترو را برای گذر از گیت بردارم که عبای قهوه‌ای که کمی هم قرمزی دارد، را از گوشه چشم می‌بینم که صاحبش تندتند پله‌‌ها را پایین می‌آید. از گیت که رد می‌شوم صبر می‌کنم تا برسد و با کمی فاصله پشتش حرکت می‌کنم تا ایستگا قطار. عمامه سفید را روی موهای کم‌پشت مشکی گذاشته و آن تکه که از عمامه بیرون مانده، کم پشت است و پوست سرش پیدا. چهره‌اش شبیه بازیگر معمم "مس و طلا" است، فقط عینک ندارد. وقتی من حرف می‌زنم بیشتر سرش پایین است و دست راستش را که انگشتر نقره با عقیق کوچکی دارد، روی ریشش می‌کشد و سرش را به نشانه این که در حال گوش کردن است، تکان می‌دهد. وقت جواب دادن اما دایم به دیوار روبه‌رو  نگاه می‌کند. 

صندلی‌ها همه خالی است و مسافری نیست. وقتی روی صندلی‌های سبز ایستگاه در قسمت عمومی می‌نشیند، به بهانه سوالی اجازه می‌گیرم که بنشینم. یک صندلی عقب می‌رود تا اگر قصد نشستن  دارم، به اندازه همان یک صندلی بین‌مان فاصله باشد.

من: می‌خوام برم جایی مشغول به کار بشم که از زیر مجموعه‌های دولته. معرف‌ام و اطرافیان می‌گن بهتره مهر رای توی شناسنامه‌ات داشته باشی...
او: آهان، برای گزینش؟
من: این‌ اجبار را می‌تونن بگذارن؟
او: نه. ربطی نداره. ربطی نداره کسی که می‌خواد استخدام بشه حتما رای بده. ولی این چیزهاییه که هست دیگه. آدم برای انجام کار خودش هم که شده می‌ره انجام می‌ده دیگه.
من: البته بهم گفتن سفید بنداز اگر نمی‌خوای به آدم خاصی رای بدی. خب چه فایده‌ای داره آخه؟
او: سفید را می‌گن که حضور داشته باشید در انتخابات. افرادی که رای می‌دن آمارشون بره بالا. توی سطح بین‌الملل برای مملکت بگن که 60 درصد 70 درصد اومدن شرکت کردن. یه عزتی است برای ایران که مردم ما 60 درصد 70 درصد اومدن شرکت کردن. شمایی که ادعا می‌کنی آمریکایی و اروپایی 40 درصد، 50 درصد نهایت 60 درصد رای می‌دن. از این لحاظ مهمه. البته این را نمی‌شه بگی دلیل قاطعی باشه برای این که استخدام کنند. گزینش از رساله و این‌ها خب آدم می‌ره کسب می‌کنه. اما این که حتما باید بری رای بدی، این به نظر من چیز درستی نیست.
من: خب خیلی جاها انگار این را دارند. مثل نظامی‌ها یا سازمان‌هایی مثل صدا و سیما. اما همین 60 – 70 درصد که زوری باشه و این جوری، چه فایده‌ای داره؟
او: حالا این مطلب را که برای استخدام گذاشتن، من اگر جای شما بودم، انجام می‌دادم دیگه. (ترجیح می‌دهد که زودتر حرف را جمع و جور کند. به خصوص که مسافرانی به ایستگاه آمده‌اند و هر کدام از مقابل ما رد می‌شوند، لحظه‌ای نگاه می‌کنند و رد می‌شوند و این نگاه‌ها انگار او را معذب کرده)
من: واقعا؟
او: آره دیگه. می‌رفتم رای می‌دادم، کاره دیگه.
من: آخه چه کاریه؟ من هر کس را می‌بینم می‌گه رای نمی‌دم.
او: نه رای می‌دن. بالاخره خیلی‌ها هستند که این افراد را قبول دارن. خیلی‌ها هستند که احمدی‌نژاد را قبول دارن و الان که مشایی را معرفی کرده، قبولش دارن و واقعا می‌رن رای می‌دن.
من: خوبه مشایی؟
او: نه، نمی‌گم خوبه. اصلا بحث خوبی نیست. یکی می‌بینی محسن رضایی را قبول داره، می‌ره بهش رای می‌ده. اونم برای خودش هوادارایی داره. افرادی را داره. عرضم به حضورتون هاشمی رفسنجانی کلی طرفدار داره، می‌رن بهش رای می‌دن. نه این جور نیست که... توی فامیل ما هم هستند افرادی که می‌گن ما رای نمی‌دیم، ولی خیلی‌ها هم می‌رن رای می‌دن.
من: هاشمی خوبه الان بیاد؟
او: خوب و بدی‌اش را که نمی‌دونم والا.
 من: نه گفتم شاید شما بهتر بشناسید.
او: هاشمی از لحاظ کارکرد، بالاخره یه سابقه‌ای داره دیگه. می‌شه بر اساس اون سابقه‌اش تصمیم بگیری دیگه. ولی از لحاظ این که با رهبر صد در صد موافق باشه و خودش را مطیع رهبر بدونه، این طور به نظر نمی‌رسه. چون ولایت فقیه که همون ولایت امام زمان هست، اصله. دیروز یه جایی بودیم صحبت می‌کردیم، بنده خدایی موافق هاشمی بود. من حالا این جوری جوابش را دادم که اگر هاشمی کل ایران را طلا بگیره، اما مطیع رهبری نباشه، فایده‌ای نداره.
من: انگار مشایی هم همین‌ طوریست که...
او: مشایی هم مشکل داره دیگه.
 من: فکر کنم تایید نشه. حتی می‌گن بهش گفته بودن که نیا.
او: بله، خود احمدی‌نژاد را هم خیلی حرف‌ها بهش زده‌ بودند که انجام نده، اما انجام داد. یکی از اشتباهاتش همین بود که این بنده خدا را برداشت آورد.احتمال داره البته تاییدش بکنند.
من: واقعا؟ چرا؟
او: بله. اگر تاییدش نکنند احتمال داره بخواد فتنه‌ای ، آشوبی به پا کنه.
من: کی؟ احمدی‌نژاد یا مشایی؟
او: طرفدارای احمدی‌نژاد دیگه. مشایی و احمدی‌نژاد بخوان باز یه آتویی دستشون بیاد، فتنه‌ای ایجاد بکنند. یه اغتشاشی، یه شلوغی که به نفع هیچ کس هم نیست. هیچ کس راضی نیست که بخواد شلوغ بشه. احتمال داره که به خاطر این، ایشون را تایید صلاحیت کنن.
من: اگر تایید بشه، رای می‌آره؟
او: رای می‌آره، ولی نه. توی تهران که رای نمی‌آره. مگر این که توی شهرستان‌ها رای بیاره. دفعه پیش هم فقط شهرستان‌ها رای آورد دیگه. البته تهران بیشتر با موسوی بود.
من: شما به احمدی‌نژاد رای دادید؟
او: اون زمان آره، ولی الان دوباره کاندید بشه، بهش رای نمی‌دم.
من: به کی‌ رای می‌دید این سری؟
او: ابوترابی، ولایتی، قالیباف. یکی از این‌ها.
قطار می‌آید و او بلند می‌شود. می‌خواهم با او به قسمت عمومی قطار بروم تا باقی گفت و گو را انجام دهم، اما دست راست را روی سینه می‌گذارد و سر را کمی به پایین خم می‌کند و با اجازه‌ای می‌گوید و نیم اشاره‌ای به قسمت بانوان قطار می‌کند.

**** من؛ مسافری هستم که از شرق تهران سوار بر مترو به میانه شهر می‌روم و هر روز(بی‌توجه به میزان حادثه‌اش که پر است یا خالی)، آمار کناری‌هایم را می‌گیرم.

‌دوشنبه سی‌ام اردیبهشت 1392

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

" جواب نامه‌ام را نداد "



از شرق تا میانه و بالعکس- روایت خرداد 61

اینجا آخر خط مترو در جنوب تهران است. خانم پشت میکروفن می‌گوید:"ایستگاه فلان" و همه پیاده می‌شوند. بیرون ایستگاه تاکسی‌های خطی یا راه به حرم عبدالعظیم دارند یا ورامین. وقت سوار شدن راننده تاکید می‌کند که کرایه 600 تومان شده تا وقت حساب بهانه‌ای برای چانه زدن مسافران باقی نماند. تا دو روز پیش گویا 400 یا 450 تومان بوده است. کمی بالاتر از راسته طلافروشان خیابان سنگ فرش حرم که هیچ ماشینی هم حق تردد ندارد، جلوی در ورودی مغازه‌ای بساط زردآلو و گوجه سبز پهن کرده. درشت‌های هر کدام را برای نمای بیشتر رو گذاشته و آن پشت همه میوه‌های ریز است. به مشتری‌ها هم از همان ریزها می‌دهد.

دایم تکرار می‌کند که زردآلوی کیلویی 10 هزار تومان و گوجه سبز سه هزار تومان با این کیفیت و درشتی را فقط از او می‌توان خرید که ارزان فروش است. از آن مردهای بدخلق است، هر چند خیلی راحت حرف می‌زند و سیر تا پیاز زندگی‌اش را می‌گوید. صدایم را یکی در میان می شنود و هر بار مجبور است دهانش را کج کند و چشم‌ها را ریز که:"هـَـــه" که یعنی هان؟ چی گفتی؟ هر بار که "هـَـــه" را می‌گوید، 16 دندان بالای و پایین که بقایای مانده دندان‌هایش است، بیرون می‌ریزد.

وقت حرف زدن می‌گوید:" چرا من 62 ساله با 10 سر عائله باید بیام کار کنم؟ حقوق بازنشستگی کفاف نمی‌ده خب." بار بعد خودش را 64 ساله معرفی می‌کند که چهار پسر دارد و یک دختر عقد کرده که پنج سال است نتوانسته جهیزیه‌اش را جور کند. اما کارت ستوان سومی ارتشش نشان می‌دهد که او 60 ساله است.

او: بله که زندگی سخته. چند بار به خود آقای رییس جمهور نامه نوشتم که اقلا شما سه تا تیکه از جهاز این بچه را کمک ما بخر، باقیش را خودم به هر مردنی هست، تهیه می‌کنم. چی خواستم مگه؟ یه سایپا 3 و ماشین لباس‌شویی و اینا را کمک من بکنن.
من: جواب داد؟
او: نه که نداد. نوشتم من با پنج سر عائله توان کار ندارم دیگه.
من: به آقای احمدی‌نژاد رای هم داده بودید؟
او: بله که رای داده بودم. اعلامیه‌هاش را از روی زمین که پخش کرده بودن، جمع می‌کردم، می بوسیدم و دوباره می‌دادم دست مردم.
من: وقتی رای دادید، فکر می‌کردید وقتی ایشون رییس جمهور بشه، اوضاع زندگی‌تون چطوری می‌شه؟
او: فکر می‌کردم بهتر بشه. به بازنشسته‌ها برسن. رفاه و آسایش داشته باشن. من سابقه هشت سال منطقه جنگی دارم.
من: الان اوضاع بهتر شده؟
او: خیلی بدتر شده. شب می‌خوابی، صبح بلند می‌شی گرونی کلون شده. هیچ کس به داد نمی‌رسه که.(صدایش را بالا بره و صورتش سرخ شده)
من: این بار هم رای می دید؟
او: چرا نمی‌دم؟ همیشه رای دادم.
من: این بار به کی می‌خواهید رای بدید؟
او: ببینم کیا هستن. اول باید تحقیق کنم.
من: تا الان قالیباف، مشایی، هاشمی، ....( سیگار را می‌گذارد گوشه لب و با دو دست شلوار سفید راه راهش را بالا می‌کشد و می‌پرد وسط حرفم)
او: آقای هاشمی رفسنجانی؟( واقعا نمی‌دانسته چه کسانی ثبت نام کرده‌اند. این نام را هم جوری تکرار می‌کند که انگار در حال سبک و سنگین کردن است که آمدنش خوب است یا بد)
من: بله.
او: خب تا جایی که من شناخت دارم، به آقای قالیباف رای می‌دم.
من: فکر می‌کنید خوبه؟
بله. تا جایی که من تحقیق کردم، خوبه.
او: فکر می‌کنید آقای قالیباف رییس جمهور بشه، شرایط شما چه تغییری می‌کنه؟
می‌خواهیم ارزونی بشه. به قشر زحمت کش کمک کنه. یه حق و حقوقی، چیزی. آخه من نباید با هشت سال سابقه جبهه و مجروحیت کار کنم. پریروز نماینده ولی فقیه اومده بود اینجا با اون کیه امام جمعه شهرری؟ بهش نامه نوشتم و گفتم 10 سر عائله دارم. 62 سالمه. نمی‌تونم آخه. این دختر پنج ساله عقد کرده است. سه قلم جنس را کمک من کنید.....

مرد همچنان قصه دختر عقد کرده‌اش را می‌گوید که هر بار خانه می‌رود پای تلویزیون نشسته و چشمانش اشک بار است.

**** من؛ مسافری هستم که از شرق تهران سوار بر مترو به میانه شهر می‌روم و هر روز(بی‌توجه به میزان حادثه‌اش که پر است یا خالی)، آمار کناری‌هایم را می‌گیرم.

‌یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392


۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

"شما گفتی سوال داری"


از شرق تا میانه و بالعکس- روایت خرداد 60

واگن عمومی که به سمت جنوب می‌رود، از همه مردانه‌تر است به خصوص که وقتی توقفش در بازار باشد. من گوشه‌ای ایستاده‌ام و سرم را پایین انداخته‌ام. از ایجا، عبای طوسی نخی که پشتش یک سوراخ بزرگ دارد و سوخته، معلوم است. از همان نقطه که سر را بالا می‌آورم به یک عمامه سفید می‌رسم که روی موهای روشن پر پشتی بسته شده. مرد سفید مویی که نشسته حاج آقا بفرماییدی می‌گوید و جایش را به او می‌دهد. حداقل 20 سالی تفاوت سن دارند، اما او با یه "نه، خواهش می‌کنم" می‌نشیند. کتابی در مورد حقوق و قضا می‌خواند و بعضی جاها را با خودکار خط می‌کشد و چیزهایی می‌نویسد. به بهانه این که آن طرف خلوت‌تر است و فشار جمعیت کم‌تر، راهی پیدا می‌کنم و می‌رسم بالای سرش.

حدود 40 سال دارد. شاید هم دو سال کوچک‌تر. می‌پرسم:" شما قاضی هستید؟" می‌گوید:" بله." خیلی انتظار ندارد سر در کتابش کنم. می‌گویم:" دادگاه خانواده؟" جواب می‌دهد:"نه. اون جوری." یک ته لهجه ترکی دارد. می‌گویم: "یک سوالی دارم." حرفم تمام نشده،خانم پشت میکروفن می‌گوید:"ایستگاه فلان" و او می‌گوید که باید پیاده شود. منم هم بلافاصله می‌گویم:" من هم پیاده می‌شوم."

گوشه ایستگاه می‌ایستیم و من شروع به حرف زدن می‌کنم و او سر تکان می‌دهد و گاهی لبخندی می‌زند.

من: دوستم برای کار معرفی‌ام کرده به یک اداره که از زیرمجموعه‌های دولته. یه گزینشی داره که سوالات مذهبیه و از رساله است. اما دوستم گفته ممکنه شناسنامه‌ات را هم نگاه کنند. برای همین حتما برو رای بده. این که اجباری می‌شه، واقعا درسته این کار؟
او: احتمال داره. احتمال داره. افرادی را گزینش می‌کنند که برخلاف نظام نباشن. شما اگر پرونده‌ات صحیح و سالم باشه و جرمی علیه امنیت نکرده باشی، حالا یا خوشت نیومده یا مخالف بودی که رای بدی، اون را می‌تونی توجیه کنی که رای ندادم، اما ]می‌تونی بگی[از این به بعد رای می‌دم. یا مثلا متوجه این قضیه نبودم و از این به بعد سعی می‌کنم رای بدم.
من: یه چیزی، مثلا بهم می‌گن رای‌ات را سفید بنداز.
او: چه اشکالی داره؟ اصلِ مهم، رای دادنه.
من: حتی سفید؟
او: بله. این رای حساب می‌شه. یعنی این که من شرکت می‌کنم. رای گیری را قبول دارم.
من: بین این‌ها به کی رای بدم؟
او: یعنی این قدر با این نظام مشکل داری؟
من: نه قبلا رای دادم. اما بین این‌ها نمی‌دونم کی را انتخاب کنم.
او: هستند همه افراد.
من: آخه هر کی در مورد اینا یه چیزی می‌گه.مثلا همین مشایی را یکی می‌گه خوبه، یکی می‌گه نیست.
او: نه خوبن. هر کسی را که شورای نگهبان تایید صلاحیت کرده، البته که هنوز اعلام نشده، اما رای بدی، درسته.
من: سابقه هاشمی چطوری است؟ 
او:هر کسی یه خوبی‌هایی داره، یه بدی‌هایی. چه اشکالی داره.
من: آخه یه سری‌ها که به احمدی‌نژاد رای دادن و پشیمونن، الان نمی‌خوان به مشایی که معاونش بوده، رای بدن. بعد یه سری که از احمدی‌نژاد خوششون نمی‌اومد، الان می‌خوان به مشایی رای بدن. آدم گیج می‌شه خب.
 او: نه اشکال نداره. اصل مهم رای دادنه. در انتخاب مصداقی هم از خدا کمک بگیر.
من: آخه همین جوری که نمی‌شه. مگه مسوولیت نداره؟
او: مسوولیت اصلی تکلیفی است که وظیفه شرعی است که آدم رای بده. حالا شما در این اندازه که کمک می‌کنی، هم فکری می‌کنی، به یکی رای می‌دی دیگه. مهم رای دادنه. مردم هم در انتخاب آزادن. روحانی داریم به موسوی رای داده. روحانی داریم به هاشمی رای داده یا به احمدی نژاد رای داده.
من: شما به کی رای دادید؟
او: مهمه؟ شما گفتی سوال داری.

(انگار منتظر سوال خاصی بوده و تمام مکالمه را جزو سوال در نظر نگرفته) 

 من: همین دیگه می‌خواستم ببینم این که اجبار می‌کنند رای بدی...
او: نه نه، اجبار نیست. اینا جزو ]قوانین[ استخدامات هست دیگه. وقتی کارمند دولت می‌شی و از این دولت حقوق می‌گیری، قاعدتا باید الزامات این دولت را هم داشته باشی دیگه. نمی‌شه که شما ضد این دولت باشی وضد این نظام باشی و بعد حقوق هم بگیری.
من: آخه انتخاب از بین 10 نفر سخته.
او: خب سفید بنداز. مهم اینه که توی شناسنامه‌ات مهر می‌خوره.
من: یعنی مهر مهم‌تر از اینه که اسم بنویسی؟
او: خب شرکت می‌کنی، توی آمارها میایی و با این شرکت کردنت و مهر خوردنت، می‌گی که این نظام و انتخابات را قبول دارم. حالا این که آقای "الف" نباشه و "ب" باشه، مهم نیست.
من: از اینا که ثبت نام کردن، کدوم بهترند؟

(کتاب را زیر بغلش می‌زند و کف دست راستش را مقابل سینه‌اش می‌گیرد که هم معنای سکوت دارد و هم تحکم حرف آخر)
او: شما سوالاتت تناقض داره‌ها. هر کس صلاحیتش تایید شده، هیچ مشکلی از نظر نظام نداره. حالا بعضی اصلح‌ترند و بعضی زرنگ‌ترند و رای جمع می‌کنند و بعضی‌ها هم زرنگ نیستند.
تا حرفش تمام می‌شود، می‌گوید:"مثل این که سوال دیگه‌ای ندارید، در پناه خدا". عبایش را جمع می‌کند و می‌رود. صدای قطار دور می‌شود...

**** من؛ مسافری هستم که از شرق تهران سوار بر مترو به میانه شهر می‌روم و هر روز(بی‌توجه به میزان حادثه‌اش که پر است یا خالی)، آمار کناری‌هایم را می‌گیرم.

‌شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه

" بگو ببینم از توده مردم چه خبر؟ "



از شرق تا میانه و بالعکس- روایت خرداد 59

ترجیح‌ام این است که همراه با آقای وزیر سابق و مسوول کنونی سوار بر مترو، در پاتوق من چهار کلام حرف انتخاباتی بزنیم. اما بیشتر از چند دقیقه وقت ندارد و همین که جواب مسافر مترو را می‌دهد، غنیمت است. شادی‌اش به اندازه بقیه نیست و آن قدر که خیلی‌ها ذوق کرده‌اند و نتیجه را مثبت می‌دانند، خوش‌بین صد درصد نیست. هر چند حتی بدبینی‌هایش را همیشه با لبخند رد می‌کند و با جواب‌های کوتاه خیلی محترمانه آدم را از سرباز می‌کند.

من: شانس آقای هاشمی را چقدر می‌بینید؟
آقای وزیر اسبق: (می‌خندد و از همین پشت خط می‌دانم که چشمان ریزش کاملا محو شده و دو ردیف دندانش بیرون افتاده) حالا باید دید چی می‌شه.
من: اوضاع را چطور می‌بینید؟
آقای وزیر اسبق: (با یک آرامش و لبخندی که حتی از پشت تلفن هم کاملا می‌توان احساس کرد) شما بگو الان چه خبره؟ چطوری است؟
من: شما دست در آتش سیاست دارید.
آقای وزیر سابق: والا این دوستان ما فقط اطرافیان خودشون را می‌بینند و می‌گن خوبه، خوبه. اونا همین دو سه هزار تا جوون اصلاح طلبی را می‌بینند که اطرافشون هستند و از این که بچه‌ها می‌آن و وقت ثبت نام جمع شدن اطراف وزارت کشور ذوق می‌کنند و شرایط را خوب توصیف می‌کنند. اما واقعیت این نیست واقعا. باید از توده خبر گرفت. باید دید توده مردم چی می‌گن.
من: فقط توده؟
آقای وزیر اسبق: بله. اصل بر حرکت توده است. نخبگان در سال 84 دیدند که توده‌ای که نمی‌خواهد حرکت کند، هاشمی می‌شود انتخاب دومش.
من: یعنی شرایط را مثل سال 84 می‌بینید؟ خیلی‌ها خوش بین‌تر از این هستند.
آقای وزیر اسبق: نخبگان باید حرکتی کنند که در توده موثر باشه. در آن شرایط شاید حرکتی که در سال 76 اتفاق افتاد را باز بشه دید.
من: شانس کی بیشتره به نظرتون؟
آقای وزیر اسبق: حالا شما بگو ببینم از توده مردم چه خبر؟ چی می‌گن؟


**** من؛ مسافری هستم که از شرق تهران سوار بر مترو به میانه شهر می‌روم و هر روز(بی‌توجه به میزان حادثه‌اش که پر است یا خالی)، آمار کناری‌هایم را می‌گیرم.

جمعه بیستم و هفتم اردیبهشت 1392


"تازه، کارخونه پاک هم دیگه کره نمی زنه"



از شرق تا میانه و بالعکس- روایت خرداد 58

دست به سینه‌های همدیگر می‌زنند و از بادی که کرده، تعریف می‌کنند. قرار است تا سه ماه دیگر دو برابر شود. پسر سبزه موهای سینه و دست‌ها را زده. یقه‌ را باز گذاشته و لباس جذبی پوشیده. دست‌ها را هم طوری گرفته که برجستگی بازوها مشخص باشد. بین دو- سه ایستگاه، با دو دوست دیگرش که در صندلی‌های روبه رو هستند، از امتحان و پرس سینه و رژیم غذایی و استاد فلانی که خیلی بدخلق است و امتحاناتش خیلی سخت، حرف زده‌اند. پسر سبزه، از آن دو تای دیگر سن‌دارتر است. این 27 سال دارد و آنها 22 ساله‌اند. مکانیک دانشگاه آزاد می‌خواند و امسال فوق دیپلمش را می‌گیرد. انتخابات امتحان‌های آنها را هم جلو انداخته.

من: خبری هم هست؟
پسر سبزه: نه بابا، البته می‌ترسن. زیرآب زن زیاده.
من: ثبت نام‌ها هم حال و هوای دانشگاه را تغییر نداد؟
پسر سبزه: نه، هاشمی ثبت نام کرد، اون ور هم مشایی رفت و یر به یر شد بازی. مشایی که نمی‌خواست بره، تا هاشمی رفت، اونم دقیقه 90 رفت. دیدی این کاندیداها را؟ خیلی داغون‌اند.
من: کی انتخاب می‌شه به نظرت؟
پسر سبزه: هاشمی که رای نمی‌آره. خودشون یکی را انتخاب می‌کنن.
من: هاشمی نشه، مشایی می‌شه؟
پسر سبزه: نمی‌دونم. فعلا که جنگه. توی وزارت کشور هم دعوا شده بود. عکس‌هاش را توی فیس بوک گذاشته بودند. طرفدارای احمدی نژاد با این اصلاح طلب‌های دوآتیشه، اسم‌شون چیه؟ جزب الهی‌ها، سر اومدن مشایی دعواشون شده بود.
من: به نظرت مردم رای می‌دن؟
پسر سبزه: بستگی به تبلیغات خودشون داره. یکی مثل موسوی تبلیغ می‌کنه و یکی مثل احمدی‌نژاد.
من: بین ولایتی و قالیباف، کدوم شانس بیشتری دارن؟
پسر سبزه: اگر به من باشه و بخوام بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنم، ولایتی باز چهارتا سفر رفته، چند تا زبان می‌دونه. قالیباف که اصلا چیزی حالیش نیست. اگر از شهرداری بیاد و بشه رییس جمهور، می‌شه عین احمدی‌نژاد.
من: تو به کی رای می‌دی؟
پسر سبزه: هیچ وقت رای ندادم.
من: چرا؟
پسر سبزه: می‌خوام برم سراغ شغل آزاد و هیچ وقت کارمند دولت نمی‌شم، پس مهرش به دردم نمی‌خوره.این جوری عذاب وجدان هم ندارم که چرا باعث بدبختی شدم.
من: عذاب وجدان چی؟
پسر سبزه: هر کی رای می‌ده، بعدا به یارو فحش می‌ده. دوستم طرفدار احمدی نژاد بود، موقع تبلیغات صورتش را رنگ می‌کرد، با بسیج می‌رفت و می‌اومد، اما الان بهش فحش می‌ده.
من: چرا فحش می‌ده؟
پسر سبزه: ببین تورم را چی کار کرده؟ تحریم‌ها هم که اضافه شده. زمان خاتمی اقتصاد خیلی خوب بود. سالی 25 تومن بنزین گرون می‌شد، این که اومد، شد 400 تومن.  کرایه تاکسی‌ها هم خیلی گرون شده. دیدی؟ هر چی می‌خواستن تا انتخابات نگهش دارن، نتونستن. یهو 33 درصد گرون شد. تازه کارخونه پاک هم دیگه کره نمی‌زنه.

**** من؛ مسافری هستم که از شرق تهران سوار بر مترو به میانه شهر می‌روم و هر روز(بی‌توجه به میزان حادثه‌اش که پر است یا خالی)، آمار کناری‌هایم را می‌گیرم.

پنج‌شنبه بیستم و ششم اردیبهشت 1392