۱۳۹۲ خرداد ۲۴, جمعه

"ما رای مخفی هستیم"


 از شرق تا میانه و بالعکس – روایت خرداد 88


ظهر است و ایستگاه خالی. فقط من هستم و مامور ایستگاه.
من: اوضاع رییس‌تون چطوره؟ رای میاره؟
مامور ایستگاه: آره. اوضاعش خوبه. همه بهش رای دادن. خوبه خدایی‌اش. توی مترو که خیلی خوب کار کرده.

من: رای دادی بهش؟
مامور ایستگاه: تا شب وقت هست. می‌رم حالا.
پسر 26 ساله هر بار که حرف می‌زند، لبخند پهنی می‌زند که همه دندان‌هایش بیرون می‌ریزد. بار قبل به احمدی‌نژاد رای داده است.

مامور ایستگاه: خدا کنه هر کی می‌شه، خوب باشه. وضع‌مون بدتر نشه وگرنه ما راضی نیستیم اوضاع خوب بشه.

هنوز قطار نیامده. روزهای تعطیل با تاخیر بیشتر قطارها می‌آیند. خانم مانتویی با شوهر و پسر 10 ساله‌اش می‌آید. مرد به قسمت عمومی می‌رود و زن هم روی صندلی‌های مخصوص بانوان می‌نشیند. بچه هم گاهی این ور است و گاهی آن ور.

من: رای دادید؟
زن با لهجه غلیظ ترکی حرف می‌زند.
زن: بله. به این آقای روحانی رای دادم. حالا ببینیم چی می‌شه. لازم می‌شه مهرش دیگه.
من: شاغلید؟
زن: نه خانه دارم. اما نگاه می‌کنند دیگه.
من: دور قبل به کی رای دادید؟
زن: موسوی.

 خانم پشت میکروفن می‌گوید:" ایستگاه فلان" و قطار می‌آید. در پاتوق من دختر چادری خوش‌تیپی با کتانی‌ نایک مشکی نشسته است و تمام مدت در حال اس ام اس زدن است.

من: رای دادی؟

دختر خوش‌تیپ: نه.
باز سرش را می‌اندازد پایین و مشغول موبایلش می‌شود.
من: رای میدی؟

دختر خوش‌تیپ: نه.

من: هیچ وقت رای ندادی؟
دختر خوش‌تیپ: چرا.

 خانم پشت میکروفن می‌گوید:"ایستگاه فلان". روی پله‌های ایستگاه مترو شهدا هستم که صدایی از پشت می‌گوید: خانم زیپ کوله‌ات بازه. سه تا مرد 28 – 30 ساله هستند. او که هشدار داده پسر سبزه‌ای است و دوستش کت و شلوار به تن دارد که روی کتش پلاک کوچک طلایی که مربوط به مترو است را زده و آن دیگری هم عینک به چشم دارد.
من: رای دادید؟

پسر سبزه: نه دیگه. رای نمی‌دیم که زحمت نشمردنش را نکشن.
پسر عینکی می‌گوید: من شاید به روحانی رای بدم. شاید البته.
به پسر کت و شلواری اشاره می‌کنم که شما چی؟
او ساکت است و فقط لبخند می‌زند. بالای پله برقی که می‌رسیم، آنها وارد اتاق مرکز بسیج مترو می‌شوند.

 ابتدای خیابان مجاهدین اسلام کنار یک آپارتمان در حال ساخت بنر بزرگی از جلیلی را روی دیوار نصب شده. کارگران هم روی ساختمان در حال کار هستند.

من: آقا...آقا (سرم بالاست و تقریبا داد می‌زنم) خسته نباشید. شما به کی رای می‌دید؟

دو تا از کارگران برمی‌گردند.
کارگر اول: من رای نمی‌دم.

کارگر دوم: من به روحانی رای دادم.

لهجه همدانی دارد. می‌گوید صبح که رفته رای بدهد، همه به روحانی رای داده‌اند.

چند ساختمان آن طرف‌تر هم کارگری در حال دو نیمه کردن آجر است تا کنار در آهنی کار بگذارد.
من: آقا، شما رای می‌دید؟
کارگر که ته ریش سیاهی دارد، لبخندی می‌زند و آرام می‌گوید: بله. به جلیلی رای میدم.

 کمی بالاتر یک حوزه اخذ رای است. سرباز و افسری کنار در هستند.
من: آقا شلوغه؟
افسر: خوبه، مثل همیشه است.
من: شما هم رای دادید؟
افسر: من هم رای می‌دم.
من: به کی؟
افسر: ما رای مخفی هستیم.  
من: مردم بیشتر به کی رای میدن؟
افسر: نمی‌بینیم که.
دلش نیست حرف بزند و می‌خواهد زودتر خلاص شود. در عوض تا دور می‌شویم، سربازش را می‌فرستد که "موبایلت را ببینم. داشتی فیلم ضبط می‌کردی؟"
همان حوالی وارد حوزه‌ای می‌شوم، اما چنان خانم‌های چادری به شال سبز و سر و وضع‌ام نگاه می‌کنند که به بهانه این که شناسنامه را نیاورده‌ام بیرون می‌آیم.

 
داخل کوچه‌ای که دفتر حزب موتلفه اسلامی‌ است، بنر بزرگی از ولایتی روی دیوار نصب است و چند متر آن طرف‌تر مدرسه‌ای است که حوزه اخذ رای است.
مردی با ظاهری مذهبی بیرون می‌آید و پشت سرش دو دختر چادری. به هیچ کدامشان نمی‌رسم. در عوض به زن همراهشان که حدود 40 سال دارد و چادر و چاقچور و مقنعه به سر دارد می‌رسم.

من: شلوغ بود؟
زن چاقچور به سر: آره.
من: به کی رای دادید؟
زن چاقچور به سر: روحانی.
من: شوهر و بچه‌هاتون چی؟
زن چاقچور به سر: همه روحانی.
من: همه تبلیغات اینجا با جلیلی است.
زن چاقچور به سر: تبلغ مهم نیست.
زن و شوهرش دور قبل به موسوی رای داده‌اند.

 پیرمرد ریش بلندی که یک دست سفید است، دولا دولا می‌آید.
من: رای میدید؟
پیرمرد ریش بلند: برم ببینم کدوم خوشگل‌تره به اون رای می‌دم.
من: دفعه قبل به کی رای دادید؟
پیرمرد ریش بلند: خودم. شما هم از قیافه‌تون معلومه موسوی هستید.
من: آره. این بار به روحانی رای می‌دم.
پیرمرد ریش بلند: فکر کنم هم عقیده باشیم.

 دو خانم چادری از سمت میدان شهدا می‌آیند. سراغ حوزه‌ اخذ رای را می‌گیرم. یکی‌شان در حال آدرس دادن است، اما هنوز برای آن که به چه کسی رای دهد، تصمیم نگرفته. دیگری با حرص می‌گوید: "من که رای نمی‌دم، اما بهتره همه‌تون به جلیلی رای بدید. وگرنه هر کی رییس جمهورتون بشه، روزگار‌تون از اینی که هست هم بدتر می‌شه."
من: چرا جلیلی؟
زن حرص‌دار: چون شناخته شده است.
زن همراهش یک‌باره نظرش را اعلام می‌کند که: "من می‌گم قالیباف بهتره".

 پدر و پسری شناسنامه به دست سمت میدان شهدا می‌روند.
من: آقا رای دادید؟
پدر: نه می‌خوایم بریم بدیم. (قاه قاه می‌خندد)
من: به کی؟
پدر: به کی رای بدم؟ روحانی خوبه؟
من: چهارسال پیش به کی رای دادید؟
پدر: احمدی‌نژاد.
هر دو می‌خواهند به قالیباف رای دهند. پسر به خاطر منافع شغلی‌اش و پدر هم نمی‌گوید چرا.
پسر: اما من با شما شرط می‌بندم که رییس جمهور جلیلی می‌شه. اگر جلیلی رییس جمهور نشد، من به شما شام می‌دم.
پدر: اینا همش شایعه است. کجا شام میدی؟ (باز قاه قاه می‌خندد)

 برای رسیدن به میدان خراسان مترویی نیست و سوار تاکسی می‌شوم. صدای لیلا فروهر می‌آید که "ای دل تو خریداری نداری، دیگه گرمی بازاری نداری". تنها مسافر ماشین، دختری چادری است که گوشه ماشین نشسته.
من: آقا به کی رای دادید؟
راننده: به هیشکی. الکیه بابا. از قبل انتخاب شده.
من: کی هست؟
راننده: همین آخونده. روحانی. اکثر دانشجوها و جوون‌ها توی هفت تیر عکسش را دستشون گرفته بودن.
از دختر که خیلی هم خجالتی است می‌پرسم که رای می‌دهد؟
دختر:  بله. به روحانی رای دادم.
من: رای اولی هستی؟
دختر: بله.

در میدان خراسان تبلیغات شورای شهر از ریاست جمهوری بیشتر است. ضلع جنوبی میدان ماشین آتش نشانی ایستاده و دو جوان داخلش هستند و منتظر تا پست را تحویل دهند. تا مرد میانسالی را که سمت ما می‌آید را می‌بیند خوشحال می‌شود که می‌تواند پست را تحویل دهد. مرد میانسال ته ریش سفیدی دارد.
من: آقا رای دادید؟
مرد میانسال: وظیفه‌مونه.
من: به کی؟
مرد میانسال: آقای روحانی.
هشت سال پیش به احمدی‌نژاد رای داده و سال 88 هم رای نداده.


 آقای شمالی و برادرش جلوی مغازه لباس فروشی‌اش نشسته‌اند.
من: رای دادید؟
آقای شمالی: نه. رای من و شما که فایده نداره. از اینجا برو بالا. از دو هزار تا عکس 1500 تا قالیبافه، 200 تا روحانی و 10 تا جلیلی. اما آخرش جلیلی رییس جمهور می‌شه. شما خودت هم می‌‌دونی. روحانی بشه خوبه، اما جلیلی می‌شه.
من: اهالی اینجا با کی هستن؟
آقای شمالی: قالیباف. بسیج و سپاه با جلیلی هستن. اما اگر جلیلی بشه، شلوغ می‌شه. یه خبری می‌شه.
مرد از شهرهای نور و آمل که آمار همشهری‌هایش را گرفته، می‌گوید که همه به روحانی رای می‌دهند، اما معتقد است که روحانی رای نمی‌آورد.
ساعت نزیدک 2 بعد از ظهر است و آفتاب وسط آسمان.


**** من؛ مسافری هستم که از شرق تهران سوار بر مترو به میانه شهر می‌روم و هر روز(بی‌توجه به میزان حادثه‌اش که پر است یا خالی)، آمار کناری‌هایم را می‌گیرم.

 جمعه 23 خرداد 1392

 

"همین کافیه"


از شرق تا میانه و بالعکس _ روایت خرداد 87

ایستگاه مترو خلوت است و قطار هم. پاتوق من بی‌مهمان است. زنان دست فروش مترو یکی لباس زیر در دست دارد و آن یکی چند قلم لوازم آرایش. منتظر نشسته‌اند تا از این ایستگاه که به قول خودشان "مامور بازار است" رد شویم و باز تبلیغ برای فروش را شروع کنند.

دختری می‌پرسد: "رای می‌دهید؟" هنوز جواب نگرفته، بحث را می‌کشد به هاشمی و بعد یک باره اسم روحانی را می‌آورد.

یکی از دست فروش‌ها تایید می‌کند که اگر هاشمی می‌آمد، حتما رییس جمهور می‌شد و خیلی هم خوب بود."تو رای می‌دی؟" خطابش به همان دختر است.

دختر می‌گوید: آره. روحانی. این روزا از هر کی می‌پرسم می‌گه به روحانی رای می‌ده. خیلی هم براش تبلیغ می‌کنن.

دستفروش دیگر که چادری است و لاغر می‌گوید: اتفاقا طرفای خونه ما همش برای جلیلی و قالیباف تبلیغ می‌کنن.
دختر: نه بابا، راست می‌گی؟ خونه‌تون کجاست؟
دستفروش دیگر: میدون خراسون و اون طرفا.
دستفروش اول: به دور دوم کشیده می‌شه.

 
 خانم پشت میکروفن می‌گوید:"ایستگاه فلان". به امید هم پاتوقی‌های جدیدتر پیاده می‌شوم و در ایستگاه می‌نشینم. این خط سمت تجریش می‌رود.

دختر کنار دستی‌ام موهای کوتاهی دارد که روی پیشانی‌اش ریخته. از مقنعه‌اش معلوم است که از سر کار می‌آید. حدود 28 ساله‌ است. در یک شرکت خصوصی کار می‌کند.

من: شما رای می‌دی فردا؟
دختر موکوتاه: شاید به روحانی رای بدم. شما چی؟
من: منم رای می‌دم.
من: اوضاع روحانی در شرکت‌تون چطوره؟ رای می‌دن بهش؟
دختر موکوتاه: خوبه، فقط خدا کنه روحانی بشه. حداقل روحانی یه جوریه که می‌تونه یه حرف‌هایی را بزنه.ولی جلیلی اگر بشه، افتضاحه. وضعیت از اینی که هست، بدتر می‌شه. دیشب سمت خونه‌مون (پاسداران) خیلی‌ها برای روحانی اومده بودن بیرون و تا 4 صبح هم بودن. حالا ببینیم چی می‌شه.
من: دور قبل به کی رای دادی؟
دختر مو کوتاه: موسوی. حالا نه این که روحانی خوب باشه، چاره دیگه‌ای نداریم.

 قطار که می‌آید، دختر مو کوتاه می‌رود و جایش را دختری سراپا مشکی می‌گیرد که از سر کار آمده. او دست راستم می‌نشیند و دختری لنز عسلی سمت چپم.
من: شما فردا رای می‌دی؟
دختر سراپا مشکی: (با چشمان خسته‌اش، چپ چپ نگاهم می‌کند) یه چیزی مثل فحش هستا. مگه شما رای می‌دی؟
من: آره. چرا نه؟
دختر سراپا مشکی: مگه فرقی هم می‌کنه؟ اینا انتخابشون را کردن.

من: سال 76 هم همین را می‌گفتن.
دختر دیگری که منتظر ایستاده تا قطار بیاید و مانتوی کوتاهی هم پوشیده، همین که می‌شنود حرف از رای است، بر می‌گردد سمت ما: رای دادن بهتر از رای ندادنه.

توجیه‌اش این است که با رای دادن می‌شود از رییس جمهور شدن جلیلی جلوگیری کرد.

دختر لنز عسلی هم زود خودش را در بحث می‌اندازد که "من با ایشون موافقم. نباید رای داد."
من: چرا؟
دختر لنز عسلی: چون تقلب می‌شه دیگه.
من: رای ندی چی می‌شه؟
دختر لنز عسلی: هیچی.
من: منظورم اینه که با رای ندادن می‌خوای چه اتفاقی بیافته؟
دختر چشم عسلی: فکر کنم همین کافیه.
من: دفعه قبل به کی رای دادی؟
دختر چشم عسلی: موسوی. البته بگم‌ها احمدی‌نژاد واقعا توی شهرستان‌ها خیلی رای داشت. رایش بالا بود.
من: یعنی رای داشت؟
دختر چشم عسلی: آره، خیلی رای داشت.
من: با این حساب موضوع تقلب منتفی می‌شه دیگه.
دختر چشم عسلی: نه اونم رای آورد، اما تقلب هم شد.

 خانم پشت میکروفن می‌گوید: "ایستگاه فلان". دخترها می‌روند و من هم قطار عوض می‌کنم. این بار به سمت جنوبی‌ترین نقطه تهران و آخر خط.

دو دختر جوان یکی چادری و دیگری با مقنعه و مانتو، یکی ایستاده و دیگری کنار من نشسته. این که مانتویی است موها را از عقب پف داده و یک حجم بزرگی پشت سرش درست کرده. صورتش هم آرایش ساده‌ای دارد. دایم در مورد محل کار حرف می‌زنند و اسم همکارهایشان را یکی یکی می‌آورند و می‌گویند از این چقدر بدشان می‌آیند و از آن یکی چقدر کم‌تر.
من: بچه‌ها شما رای می‌دید؟
نگاهی به هم می‌کنند و سوال من را برای همدیگر تکرار می‌کنند.
دختر چادری: من آره.
دختر نشسته: منم آره. شما چی؟
من: بله. به کی رای می‌دید؟
دختر نشسته: شما به کی‌ رای می‌دید؟
تا اسم روحانی را می‌آورم، کمی صورتشان جمع می‌شود.
من: شما به کی؟
دختر چادری: قالیباف یا رضایی. البته بازم تا لحظه آخر ممکنه نظرم عوض بشه‌ها. برم اونجا ببینم بیشتری‌ها به کی رای می‌دن. چهار سال پیش هم تا دو روز قبلش می‌خواستم به موسوی رای بدم، بعدش رفتم به احمدی‌نژاد رای دادم.
دختر نشسته: من هر دو بار به احمدی‌نژاد رای دادم.
دختر چادری: من هم. اما وقتی طرفدارای موسوی و اون وضع و کاراشون را دیدم، رایم عوض شد.

دختری که نشسته نسبت به وضع اقتصاد و هر چه هست، معترض است، اما می‌گوید:" به هرحال نمی‌شه با امریکا صلح کرد که. انرژی هسته‌ای می‌خوایم."

 خانم پشت میکروفن می‌گوید:"ایستگاه فلان". ایستگاه آخر در جنوب را باز به سمت شمال حرکت می‌کنم.

در واگن عمومی مترو، مقابل پسری می‌نشینم. شلوار سفیدی پوشیده و لباس چهارخانه. دستان آفتاب سوخته‌ای دارد که با شغلش که در کار تاسیسات ساختمان است، خیلی هماهنگ نیست.
در ایستگاه صدای رادیو که در حال پخش وله‌های انتخاباتی و مصاحبه‌های مردمی برای تشویق به رای دادن است، پخش می‌شود.
من: شما رای می‌دید؟
چشمانش را گرد می‌کند و متعجب می‌شود.
پسر شلوار سفید: اصلا. هر کسی هم می‌خواسته رای بده را پشیمون کردم.
من: چرا؟
پسر شلوار سفید: شما فکر می‌کنید رای دادن ما تاثیری داره؟
من: نداره؟
پسر شلوار سفید: انتخاب شده.
من: کی هست؟
پسر شلوار سفید: قالیباف. اتفاقا انتخاب خوبی هم هست. کارنامه‌اش را توی شهر تهران که داریم، قبلا هم توی کلانتری بوده و واقعا خوب کار کرده.
من: شما که راضی هستی، چرا بهش رای نمی‌دی؟
پسر شلوار سفید: چون رای ما تاثیری نداره. رای ماها حساب نمی‌شه.
من: چند سالته؟
پسر شلوار سفید: 25 سالمه. می‌آد؟
من: چهره‌ات بیشتر نشون می‌ده.
پسر شلوار سفید: همین دیگه، برای همین رای نمی‌دم. یه پسر 25 ساله، مجرد، تنها، وضع من باید این طور باشه؟ هیچی ندارم. سنم هم بیشتر نشون می‌ده.

 خانم پشت میکروفن می‌گوید:"ایستگاه فلان" دختر جوان از آن پوست‌های خیلی سفید دارد، با صورتی که هر چقدر هم بهش لبخند بزنی، با چشمانی مات نگاه می‌کند. با این که صندلی خالی زیاد است، اما یک گوشه ایستاده.
 
من: شما فردا رای میدی؟ (چنان لبخند می‌زنم که کل صورتم را می‌گیرد. در عوض او مات نگاه می‌کند)
دختر مات: به خاطر گزینش و استخدام و اینا مجبورم.
من: به کی؟
دختر مات: سفید می‌اندازم. کسی را نمی‌شناسم که.
همین ترم پیش لیسانس حسابداری‌اش را گرفته.

 آن‌قدر تکرار صدای خانم پشت میکروفن که می‌گوید:"ایستگاه فلان" را شنیده‌ام و از شمال به جنوب و مسیر برعکس را رفته‌ام و آمده‌ام که سرگیجه گرفته‌ام. به خیابان می‌آیم و تا ایستگاه تاکسی‌ را پیاده می‌روم. خیابان‌های امروز خلوت‌ است و فقط در و دیوار شهر پر از پوستر و تبلیغات است. زمین کاغذی دیشب را خوب و حسابی جارو زده‌اند. حتی ستادها هم از قبل آرام‌تر است.

راننده منتظر یک مسافر است و در این گرما ما را نگه داشته. در عوض بلند بلند در حال نقد و بررسی کاندیداها هستند.
آقای پیرمرد که یکی در میان هم یادآوری می‌کند در ارتش بوده و در جنگ هم، از قالیباف شروع می‌کند: "این اصلا خوب نیست. قیمت خونه توی تهران ببین چی شده؟ یهو گرونش کرد." می‌خواهد به روحانی رای دهد، اما بعید می‌داند که بگذارند رای بیاورد.
دیگری که حدود 50 سال را دارد، تایید می‌کند که قالیباف برای راننده‌های تاکسی‌ کاری نکرده.
یکی از مسافران که پرونده جانبازی‌اش هم زیر بغلش است و برای گرفتن معافیت پسرش به نظام وظیفه می‌رود و می‌آید، با صدای آرامی می‌گوید که هیچ کدامشان به درد نمی‌خورند. یکی دیگر از مسافران هم تایید می‌کند این حرف را.
یکی دیگر از راننده‌ها که خیلی هم صاف و اتو کشیده صحبت می‌کند و چندان شبیه مسافرکش‌ها نیست، می‌گوید که شاید به روحانی رای بدهد، اما فقط برای آن که جلیلی رای نیاورد.

 
**** من؛ مسافری هستم که از شرق تهران سوار بر مترو به میانه شهر می‌روم و هر روز(بی‌توجه به میزان حادثه‌اش که پر است یا خالی)، آمار کناری‌هایم را می‌گیرم.


پنج‌شنبه 23 خرداد 1392