۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه

"عقدم نمی‌کنه"





"یکی، کسی را دوست داشته باشه، از اون دور هم معلومه." 

مریم یک حجم بزرگی از خودش را پهن کرده روی دوتا صندلی ایستگاه. من که نمی‌دونستم اسمش چیه، معصوم صدایش زد، من هم فهمیدم. چاق نیست اصلا یعنی لاغر هم نیست، اما چون پای راستش را برده روی صندلی و گذاشته زیرخودش و از اون طرف هم دست راستش را گذاشته روی پشتی صندلی، حجمش از پشت سر بزرگ شده. معصوم را هم از صدا زدن‌های مریم می‌شناسم. یکی در میان می‌گوید:" معصوم. معصوم."
معصوم هم پنجه پاها را انداخته روی هم. یک جوراب بافتنی هم پایش است. از این دست بافت‌های آبی که سوراخ سوراخ دارد. یک صندل مشکی هم رویش پوشیده. بیشتر شبیه مدل‌های مردانه است. یک جور بی‌خیالی نشسته. از آن بی خیال‌هایی که انگار می‌گویند:" خب حالا می‌گی چی؟ بگو چی کار کنم، همون کار را بکنم." بیشتر یک جور بی‌خیالی از نوع خستگی زیاد یا سِر شده. جوری هم لب بالا را فشار داده روی پایینی که یک ذره هم لب پایینش آمده بیرون. مثل وقتی بچه‌ای خودش را لوس می‌کند. اما این صورت سبزه با چند چین و چروک کنار چشم و روی پیشانی، بیشتر خسته است تا لوس. دست‌های درشتی که ناخن‌های پهن دارد و کیسه بارش را می‌کشد می‌برد داخل واگن مترو و دونات می‌فروشد.

مریم، همین که پشتش به من است و حجیم به نظر می‌رسد، وقتی می‌گوید:" از آن دور هم معلومه" به ته سالن مترو اشاره می‌کند. معصوم چشم به همان دور می‌دوزد. چشم‌های ساده‌ای هم دارد. یعنی بی‌حال. از آن چشم‌هایی که بعید است حتی در روزگار دور اهل شیطنت بوده باشد. روسری‌اش را هم یک گیره فلزی زده. جوری که خط وسط روسری بیشتر به سمت گوش راستش رفته. چادرش هم خاکی است.

معصوم: یعنی این دفعه گفت، باهاش برم؟
مریم: عقدت کرد برو.
مریم هم سرتا پا مشکی است. از روسری تا مانتو و کفشش. صدایش جوان‌تر از معصوم است. معصوم هر وقت حرف می‌زند، دور را نگاه می‌کند و وقت گوش کردن، مریم را. همان دوری که مریم گفت دوست داشتن از آنجا معلوم است.

معصوم: می‌گه زن دارم.
مریم: خاک تو سر زن ذلیلش. پس چطوری می‌گه باهاش بری؟
معصوم: همین جوری. گفت بیا با هم بریم. اون روز گفت. نشسته بود اونجا و نگاهم می‌کرد. بعدش گفت بیا بریم. اصلا نمی‌دونم صیغه‌ام می‌کنه یا نه.
مریم: حالا زنش چی هست؟ اما این دوستت داره‌ها. اونو ولش کنه خب.
معصوم: زنش 45 سالشه. جوونه. بچه هم داره.
مریم: اما از چشماش معلومه دوستت داره‌ها. یه جوری نگاه می‌کردت. معلومه دیگه.
صدای مریم حسابی هیجان زده شده، اصلا هم فکر نمی‌کند چقدر بلند حرف می‌زند و مسافران دیگر ممکن است بشنوند.
معصوم: تو هم فهمیدی دوستم داره؟ یعنی راست می‌گه دوستم داره؟
مریم: اصلا از همین جا دیدمش، معلوم بود. بابا چشماش معلومه دیگه.
معصوم: می‌گه دوستت دارم. خیلی وقتا می‌آد اونجا می‌شینه. همین دیگه، همش اونجا می‌شینه نگاهم می‌کنه. منم نگاهش می‌کنم. می‌گه خیلی دوستم داره.
مریم: خب بعدش چی کار می‌کنید؟
معصوم: همین دیگه. نگاهم می‌کنه. چند بار گفته بیا بریم. من نرفتم.
مریم: یعنی برید کاری کنید؟

مریم حسابی صدایش هیجان زده است و معصوم باز همان دور را نگاه می‌کند. مریم جوری حرف می‌زند که انگار بخواهی یکی را تشویق کنی حرف بزند و اعتراف کند. با این صدای هیجان زده، حتما چشمانش هم برق می‌زند. شاید هم یک لبخند اساسی می‌زند. اما صورت معصوم هیچ تغییری نمی‌کند. صدای مریم بالا و پایین می‌رود، خوشحال و عصبانی می‌شود، اما معصوم همان طور است که بود.
معصوم: گفت بیا بریم. گفتم بابا من چهل سالمه‌ها.
مریم: مگه چیه؟ خوبه که.
معصوم: اون 65 سالشه. حالا توی می‌گی واقعی دوستم داره؟
مریم: آره، خیلی. همه حواسش به تو بود وقتی اونجا نشسته بود.
معصوم: اما زن و بچه داره.
مریم: بدبخت زن ذلیل. عرضه نداره؟ نمی‌تونه جلوی اون وایسته؟ بگه می‌خوامش. چی کار می‌تونه بکنه؟
معصوم: بچه‌هاش چی؟ اونا پدرم را درمیارن. مادرشون را که ول نمی‌کنن. اینم اونا را ول نمی‌کنه.
مریم: به بچه‌هاش چه ربطی داره؟ یعنی اختیار خودش را نداره؟ این جوری که نمی‌تونی باهاش زندگی کنی.
معصوم: خب اون که نمی‌گه زندگی کنیم. فقط گفت بیا بریم.
مریم: اما اگه عقدت کرد، برو حتما.
معصوم: مریم، بابای تو هم 65 سالشه؟

چهارشنبه 13 آذر ماه 1392   

۱۳۹۲ آذر ۱۰, یکشنبه

"نوحه از تناسب افتاد"



صدای نوحه جگرسوز ترکی که خیلی هم معروف است و تلویزیون دایم پخش می‌کند، در خیابان بلند شده. "ای قلم سوزلرینده اثر یوخ". صدا بی‌ربط بالا و پایین می‌رود. اوج و فرودش بی‌تناسب است. این موقع روز و ماه، وقت نوحه نیست، اما پخش می‌شود. آن هم رسا.

دو تا کوچه بالاتر، مداح روی پیت حلبی نشسته. از این‌هایی است که در کوچه و خیابان‌های فرعی می‌خوانند و پول می‌گیرند. گاهی هم یکی پیدا می‌شود و سفارش روضه‌ای هم می‌دهد. بیشتر مشتریانشان هم پیرزن‌ها هستند که می‌نشینند و یک دل سیر پای روضه‌شان اشک می‌ریزند. آن موقع‌ها یکی شان ماهی یک بار به کوچه مادر خدابیامرز می‌آمد. همیشه یک عینک بزرگ دودی روی چشمانش بود. صدایش را بلند می‌کرد و یکی دو بیتی می‌خواند تا اهل کوچه خبر دار شوند که آمده است. "همدم خانوم" هم همیشه دعوتش می‌کرد خانه‌اش. بیشتر هم به خاطر مادرش. بعد بنده خدا یکی یکی در خانه همسایه‌ها را می‌زد که بیایید روضه، هیچ کس هم نمی‌رفت. مادر همدم‌ خانوم چادر سفید گل دارش را یخلی می‌انداخت روی سرش و کنار صندلی تاشوی سید می‌نشست. سر تا ته روضه هم یک قطره اشک نمی‌ریخت. فقط خودش را هی به جلو و عقب تکان می‌داد. آخرش هم می‌نشست و با سید گپ می‌زد. گاهی هم سید را می‌خنداند. سید هم پیر بود. روضه‌اش که تمام می‌شد، عبای قهوه‌ای‌اش را می‌پیچید دور خودش و چهار زانو روی زمین می‌نشست و میوه می‌خورد. وقت رفتن هم همدم خانوم یک کیسه میوه دستش می‌داد و گاهی هم یک ظرف غذا. سید هم کیسه‌ها را زیر عبا می‌زد و می‌رفت. همدم خانوم همیشه توی مشتش هم پول می‌گذاشت. اما یواشکی.

این اما عبا ندارد و جوان هم هست. شاید 38 ساله یا یکی دو سال کمتر یا بیشتر. ریش پر و پیمانی دارد که تا روی گردنش هم آمده. با یک جفت ابروی گره کرده. یک میکروفن دستش است و جعبه‌ای که صدا از آن پخش می‌شود هم جلوی پایش. یک لباده مشکی هم پوشیده و روی کمر هم شال سبز بسته است. همین طور که می‌خواند و صدایش را سوز می‌دهد، گوشی موبایل را دست گرفته و اس ام اس‌های موبایلش را هم با چشم می‌خواند و بعد انگشتش را تند تند به حرکت می‌اندازد و احتمالا جواب می‌دهد. همین وقت است که باز نوحه از تناسب می‌افتد.

یکشنبه 10 آذر ماه 1392

۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

"روحم خبر نداره"




نگاهش می‌کنم. بی‌صدا. حتی بی‌حرکت. فقط لبخند روی صورتم را حس می‌کنم. لب‌هام کمی باز شده و گونه‌ها بالا رفته. اما "من باید برم".
بالا سرش ایستادم. سمت راست اون حساب می‌شوم. پتو را همچین تا بالای گلو کشیده که انگاری الان هم سردش است. سر شب خیلی سردش بود. تیلیک تیلیک دندون‌هاش به هم می‌خورد. الان اما صدای دندون‌هاش نمی‌آد. چشم‌هایش روی هم افتاده. صورتش نه رنگ دارد، نه بی‌رنگ است. یه چیز معمولی است. عین همه که خواب هستند و صورت‌شان مظلوم می‌شود. این طفلی هم آرام خوابیده. موهایش هم ریخته دور و برش. رنگش را تجدید هم نکرده. ریشه‌هایش شده خرمایی. مامان همیشه می‌گفت رنگ موهاش خرمایی است.
من چشم‌هام برق می‌زند. موها را تازه رنگ کردم. حالا توی اون گیر و دار چطوری، یادم نیست. موهای تازه رنگ شده حس قدرت می‌دهد. یک جور طراوت و سرزندگی هم دارد. همان رنگی که اولش انگار مشکی است و توی نور رگه‌های قرمزش معلوم  می‌شود، ولی دو روز که بگذرد، قرمزهاش بیشتر بیرون می‌آد. خدا را شکر این بلوز چهارخانه‌ام تنم هست. خیلی این را دوست دارم. حس خوشایندی بهم می‌ده، به خصوص وقتی روی این یقه اسکی طوسی می‌پوشمش. این طوری غیر رسمی هم نیست. به خصوص برای برخورد اول. اصولا جین همیشه بهترین است. سبک و راحت. اما زنجیر و سنگ آبی را که همیشه با این می‌اندازم را ننداختم. حتی گوشواره سبزم را. ساعتم را هم برنداشتم. اصلا به میز دست نزدم. فقط نمی‌دونم چه وقت این‌ها را پوشیدم.

این همین طور خوابیده. اما من این قدر نمی‌توانم منتظر بمانم. میز تحریر جدیدم کنار پنجره آماده است. آقای میانسال همه را آماده کرده. کنارش می‌توانم بنویسم. اصلا قرارمان همین است که من بنویسم و نویسنده بشوم. بیرون پنجره همه جا سبز است. تپه‌های کوتاه و بلند و یک دست سبز.
این روی زمین، کنار تلویزیون رختخواب پهن کرده و هیچی هم کنارش نیست. از صورتش هم چیزی معلوم نیست. حتی یک ذره کبودی. سیاهی. چرا من واقعا هیچی نمی‌دونم؟ نه ردی، نه اثری. نه حتی دو تا دونه قرصی چیزی آخه. این قدر مرموز؟ چطوری می‌شه کاری بکنی که حتی روحت هم خبر دار نشه؟  

این نه این که واقعا از مرموز بودن خوشش بیاد، دوست داشت کم‌تر چیزی به کسی بگه. عین اون شبی که هی گریه می‌کرد. تا خود صبح طول کشید، اما نگفت چرا. خودش می‌دونست‌ها، منم می‌دونستم، اما هیچی نمی‌گفت. حتی وقتی موقع تاکسی گرفتن دوستش گفت:" تو چرا دیشب گریه کردی؟" هیچی نگفت. هنوز بغض داشت، حرف می‌زد، باز اشکش می‌اومد. پلک‌هاش خیلی ناجور ورم کرده بود. صبح موقع بیرون رفتن، هی خط چشم کشید، سایه زد، فایده نداشت. موهاش را از دو طرف اون قدری کشید که چشم‌هایش هم کشیده‌تر بشه. اما پف داشت هنوز. اون وقت هم، این هیچی نگفت، تاکسی که وایستاد و سوار شدن، دوستش گفت:" دختر تو چقدر سفتی." حال نکرد از این که چقدر سفته، فقط بغضش را خورد.
من واقعا وقت ندارم، فقط می‌خوام بدونم با چی؟ اما یه نامه هم ننوشته. این همیشه همه چیز را می‌نوشت. اما دور رختخوابش هیچی نیست. منم نمی‌خوام از اینجا تکون بخورم و برم ته اتاق. جوراب‌هام را هم پوشیدم. طوسی و گل‌دار. همرنگ شلوارم. آرایش هم نمی‌خوام. حتی مانتو و پالتو هم. حتی تا پایین رختخوابش هم نمی‌خوام برم. پشت کتابخونه‌ها تاریک‌تر از اینجاست.

سه مرد می‌آیند داخل اتاق. در هنوز بسته است. اصلا این در همیشه از داخل قفل است. هر سه میانسال هستند. هر سه هم لباس مشکی پوشیده‌اند. یکی‌شان که شلوار قهوه ای پوشیده، میان سرش خالی است، نه خیلی. هیچ کدام آشنا نیستند. چطوری آمدند داخل؟ فقط گوشه پرده مثل همیشه بالا زده شده با یک گیره فلزی. از اینجا درخت خرمالوی حیاط معلوم است. امسال هیچی بار نداده. بابا می‌گفت قهر کرده.
مردهای غریبه سه تایی دور رختخواب هستند. یکی بالای سرش ایستاده، یکی سمت چپش و یکی کنار دست من، سمت راستش. یک ذره هم شکم دارد. کله توی هم کرده‌اند و حرف می‌زنند. بیشتر دلم می‌خواهد خودم می‌فهمیدم با چی خودکشی کرده‌ام و بعد راهم را می‌گرفتم و می‌رفتم نویسنده می‌شدم. پیش آقای میانسال که میزم را کنار پنجره آماده کرده است. اما هیچ نشانه‌ای نیست. نه طنابی و شالی دور گردنش، نه رد خونی که بگویم رگ زنی بوده و یا حتی ورق‌های خالی قرص.
مردها حرف می‌زنند، اما انگار زمزمه می‌کنند. صدایشان را نمی‌شنوم. هیچ کلمه مفهومی نمی‌گویند. حتی به این هم دست نمی‌زنند. فقط کله توی هم کرده‌اند و روی این دولا شده‌اند و حرف می‌زنند. من نمی‌شنوم.
هوا بیشتر روشن است. از گرگ و میش گذشته. همه خواب هستند و این‌ها هم معلوم نیست از کجا آمده‌اند. این هم که خودش را راحت کرده. فقط کاش می‌فهمیدم با چی خودت را کشتی؟ چطوری تونستی؟ آدم چطوری می‌تونه خودش را بکشه بدون این که روحش خبر داشته باشه. آدم این قدر سفت؟

پنج‌شنبه 7 آذر 1392

۱۳۹۲ آذر ۱, جمعه

"دزد شلوارم را سوراخ کرد"


جیغ اول را که می‌کشم، می‌بینم توان اجرایی باقی را هم دارم. حالا اون می‌کشد و من می‌کشم. خیابان خلوت است، عین همه هشت‌ شب‌های روزهای جمعه. مغازه‌ها هم تعطیل هستند. همیشه وقتی یک موتوری سرعتش را پشت سرم کم می‌کند، می‌پرم در پیاده رو، اما این بار نمی‌روم. یکی بند آزاد کوله‌ام را می‌کشد. عادت ندارم هر دو را به شانه بیاندازم. همین که با کشیدنش نیم چرخی می‌زنم، جیغ هم می‌کشم. سال‌هاست جیغ نکشیده‌ام. جلویی را نمی‌بینم. همان راکب را. این یکی که کیف را گرفته، خیلی جوان است. شاید 20 یا 21 ساله. تپل و سفید. سر و وضع لباسش هم خیلی مناسب است. اولِ اول که بند کیفم کشیده شد، فکر کردم از این شوخی‌ها و متلک بازی‌های پسرانه است که تو می‌ترسی و آنها حال می‌کنند، اما پسر کاپشن روشن بند کوله را ول نمی‌کند.

اولی را که می‌کشم انگار خجالتم می‌ریزد و جیغ دوم را هم می‌کشم. این بار هولم می‌دهد. با دست و پای چپ روی زمین می‌افتم، اما هنوز دست راستم با کوله است. باز او می‌کشد و من می‌کشم. پسر یک کلام هم حرف نمی‌زند. دوستش هم اهل گاز دادن و کشیدن و بردن نیست.

دستم راه افتاده. جیغ سوم را هم می‌کشم. حالا ترجیح می‌دهم بلند شوم و فرار کنم، بلکه از خیر کیف و کوله بگذرند. اما همین طور پسر تپل سفید بند کوله را می‌کشد. با جیغ سوم مردی از سوپری بالایی بیرون می‌آید. پسر هم کیف را ول می‌کند و تا ته کوچه می‌روند، اما هنوز ایستاده‌اند. صدای موتورشان می‌آید. فکر کنم مرد هم سن و سال خودم است، ریش کم پشتی دارد و قدی متوسط. تا نزدیک من جلو می‌آید، اما چشمش به ته کوچه است. جلوتر نمی‌رود. گردنم درد گرفته. پشت دستم هم می‌سوزد. آسفالت کمی خراشیده‌اش. سر زانویم هم بد جوری می‌سوزد. قلبم تند تند می‌زند. خیلی تند. دستم به سر زانوم است و همین طور می‌روم تا همان سوپری.

یکی از پنجره خانه روبه‌رویی کله کشیده و نگاه می‌کند. از کی؟ نمی‌دانم. مرد ریشو نگاهی به سرتا پای من می‌کند. دلم می‌خواهد آقای سوپری بگوید:" بیا دخترم فشارت افتاده، یه بستنی بخور." اما نمی‌گوید. فقط ردِ نمانده از موتور سوارها را نگاه می‌کند. "رفتند؟ اعتبار نداره این کوچه."
مرد ریشو می‌پرسد: کیفت را زدند؟
من: نه.
زانوم هنوز زوق زوق می‌کند. زیر انگشتم پوستم را حس می‌کنم.
مرد ریشو: می‌شناختیشون؟
من: نه.
مرد ریشو: مزاحمت شدن؟
من: نه. کوله‌ام را می‌خواستند ببرن.
مرد ریشو: هولت دادن؟ چیزیت نشد؟
دستم هنوز به زانوم هست. زیر انگشتم خیس نشده. فقط خیلی می‌سوزد.
من: نه، فقط سر زانوم سوراخ شد.

جمعه اول آذر 1392



"طلاق عاطفی در پراید"




پراید سفید دو تا بوق می‌زند. یعنی:" مسیرت کجاست؟" با انگشت پایین را نشان می‌دهم. یعنی :" فلان جا." شیشه جلو را تا نیمه پایین می‌دهد و کله می‌کشد طرف پنجره. دختر بچه‌ای کنار شیشه بی‌حال لم داده."از اینجا نمی‌برنت. تا سر پل با من بیا، اونجا خطی‌هاش هستند." موهایش باید تا سرشانه باشد که وقتی آن بالای بالا دم اسبی کرده، اندازه دو بند انگشت از موها آویزان شده و دایم از شال بیرون می‌زند.
زن در حال غر زدن است. خیابان خیلی شلوغ است و دایم باید کلاج و ترمز بگیرد. شک دارم مسافرکش است یا نه. برای هیچ کس دیگری بوق نمی‌زند. نمی‌دانم باید پول بدهم یا نه.
من: دم غروبه دیگه. 

روی صندلی عقب هم یک پسر از حال رفته نشسته. از آیینه فقط ابروهای روشن پهن و کوتاهش معلوم است و پلک بلندش. یک خط چشم نازک هم کشیده. وقت حرف زدن صدای ضبط را کم می‌کند. حرفش که تمام می‌شود، دوپس دوپس ضبط را دوباره بلند می‌کند. پسری که کنار من نشسته دست و پاهایش را ولو کرده روی صندلی، پنج ساله است احتمالا. دو پاره استخوان است. لباس‌هایش مرتب نیست. بچه جلویی هم. شاید دو سال از این پسرک بزرگ‌تر است. شبیه بچه‌های فال فروش هستند. پسر چشمک‌ام را جواب نمی‌دهد. لبخندم را هم. دستش را که نوازش می‌کنم، سریع می‌کشد.

من: مسیر هر روزتونه؟
او: هر روز می‌رم و میام.
من: یعنی کار می‌کنید؟
او: بهم نمی‌آد؟
دوست دارد بهش نیاید.
من: اومدن و نیومدن که نداره. کاره دیگه.
اما مسافرکشی به او نمی‌آید. اگر کمی شادتر بود، اگر روی پوست برنزه‌اش، کمی آرایش می‌کرد. یک لبخند بزرگ هم می‌زد، می‌توانست یکی از همه دخترهای عشق ماشین و سرعت باشد. به خصوص با این سویت شرت کلاه دار طوسی‌اش، حس و حال بچه‌های پر شر و شور را دارد.

من: چند سالته‌؟
او: چند بهم می‌خوره؟
صدای ضبط را کم می‌کند. دوپس دوپس. به نظرم 27 ساله است. من فقط نیم رخش را می‌بینم و ابرو و چشم‌ها را آن هم در آینه. تشخیصش سخت است. دو سال هم کم می‌کنم، تا خوشحال شود.
من: 25 سال؟
او: شوخی می‌کنی؟ امیدوار باشم پس.
من: فوقش 27 سال.
او: 35 ساله‌ام خانوم. یه دختر 18 ساله هم دارم.
من: نـــه!!! هم سنیم.
او: خر شدم زود شوهر کردم.
صدای ضبط را باز بلند کرده. دوپس دوپس. خیلی جوان است. طفلی اگر بیوه هم شده باشد، خیلی جوان است. به نظرم شبیه زنی نیست که شوهرش معتاد است. این دست و آن دست می‌کنم که بگویم جوانی را از دست ندهی یک وقت.  
او: بزرگ‌ترین اشتباهم ازدواجم بود. هیچ وقت ازدواج نکن.
من: باشه.
او: آزادیت را برای خودت نگه دار.
من: جدا شدید؟
او: بدتر از اون. با هم هستیم، اما در سکوت. انگار که نیستیم. به این می‌گن طلاق عاطفی. سال‌هاست از هم طلاق عاطفی گرفتیم. نه من به اون کاری دارم، نه اون به من. هیچی. سکوت. انگار نه انگار که با هم زندگی می‌کنیم. کی می‌ره، کجا هست. چند بار تا پای طلاق هم رفتیم، اما نشد. الان هم روزها دو سه ساعت میام مسافر می‌زنم. مجبورم البته، نبودم که نمی‌اومدم.
باز صدای دوپس دوپس ضبط را بلند می‌کند. پسر بچه کنار من خوابش برده. دختر جلویی هم. سر و گردن کجش مدام می‌خورد به شیشه. خودش سر پل نگه می‌دارد که پیاده ‌شوم.
او: ببخشید وقت داشتم می‌رسوندمت، اما کار دارم باید زود برم.
من: نه بابا، همین قدر هم ممنون. خیلی نزدیک شدم.
او: همین جا خطی‌هاش هستند. ببخشید اگر ناراحتت کردم‌ها. همین روزها بالاخره طلاق واقعی می‌گیرم و راحت می‌شم.
من اصلا ناراحت نشدم. فقط وقتی به جای هزار تومان کرایه‌اش، 1500 تومان می‌گیرد، خیلی ناراحت می‌شوم. 

جمعه اول آذر ماه سال 1392