۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۸, پنجشنبه

"آن یک ساعت و 20 دقیقه ترس در ضاحیه"




هنوز وارد ضاحیه نشده، معلوم است که اینجا از آن نقاطی است که هیچ جوره شوخی ندارد. خیابان اصلی‌اش را راحت می‌شود بالا و پایین رفت، به خصوص که شبیه یکی از خیابان‌های تهران است که به نتیجه نمی‌رسیم کدام خیابان، اما برای ورود به هر کدام از فرعی‌ها، یک ایست بازرسی دارد. اولی را رد می‌کنیم بی‌آن که او چیزی بگوید یا قصد بازرسی داشته باشد. اما من بر می‌گردم تا تابلوی پشت سرم را ببینم که داد می‌زند و صدا می‌کند. پاسپورت می‌خواهد. چرخی می زنم تا از کوله‌ام بیرون بیاورم که کوله را می‌کشد و می‌خواهد خودش زیپ ها را باز کند. بابک تلاش می‌کند به او بفهماند که "تو پاسپورت می‌خواهی و ما هم می‌دهیم"، اما او کیف را ول نمی‌کند. پاسپورت‌ها همان جیب جلویی است. تا نیمه که بیرون می‌آورم نیشش تا بناگوش باز می‌شود که "ایرانی؟ شما روی سر ما جا دارید." خوش و خوشحال از این که این ایرانی بودن یک جایی به کارمان آمد، باقی بازرسی‌ها را رد می‌کنیم. پاسپورت را که نشان می‌دهیم، کلی هم خوشحال می‌شوند. 
سر هر یک از کوچه‌ها معمولا سه نفر ایستاده‌اند. یکی شان که چاق‌تر و سن‌دارتر است، می‌نشیند و دو تای دیگر که جوان‌تر و ترکه‌ای تر، کار سوال و جواب و خواستن پاسپورت را انجام می‌دهند. یک بار خیابان‌های جنوبی را رفته‌ایم و این بار شمالی را پیش می‌گیریم. خیابان اصلی شیک‌تر بود. تابلوهای بزرگ، اما فرعی‌ها همین طور بالا رفته و پر از سیم و لباس‌های آویزان از خانه‌هاست. حالا تی‌شرت حزب الله می‌خواهیم. بابک به سفارش دوستی قصد خرید دارد. از چند تا از همین گشت‌ها آدرس می‌گیریم و دنبال می‌کنیم. هر بار با اطمینان از خودشان سوال می‌کنیم. پاسپورت‌ها حسابی خیالمان را راحت کرده. 

خیابان‌ها حسابی خلوت است. شاید چون ظهر یکشنبه است. زنان و دخترانی که می‌بینیم از هر پوششی هستند. دختر چادری که موها را زیر شال و چادر بالا برده، زنانی که پیراهن بلند و شال دارند و یکی دو زن بی‌شال و روسری هم دیدیم. اکثر مردهایی که در این روزها دیده‌ام خال‌کوبی دارند. دو پسر اینجا بودند که خال‌کوبی با اسم‌های مذهبی داشتند. 

پسرک هنوز سبیل‌هایش در نیامده و لباس فرم مشکی به تن دارد. داخل یکی از خیابان‌های جنوبی شدیم و باز هم آدرس پرسیدیم که پاس‌ها را که می‌گیرد، بی‌سیمش را بیرون می‌آورد و چیزی می‌گوید و ما را به گوشه‌ای هدایت می‌کند. ما هم خوش و خندان نشسته‌ایم روی جدول و بحث است که کدام یکی‌مان را می‌گیرند؟ در مورد سن و سال پسر هم حدس می‌زنیم 16- 17 ساله است.
ساعت حدود 20 دقیقه به 3 بعد از ظهر یک جیپ بدون پلاک می‌آید و سه نفری از آن پیاده می‌شوند. یکی‌شان چاق‌تر است و لباس سیاه به تن دارد و دو دیگری لاغرتر و یکی‌شان کمی خنده‌روتر و دیگری جدی. این آدم‌ها عجیب حس ایران را در آدم زنده می‌کنند. پاس‌ها را گرفته‌اند و حالا کیف‌ها را بازرسی می‌کنند. از دو تا کوله، 6 تا دوربین بیرون می‌آورند. می‌گوییم خبرنگار هم هستیم، اما الان به عنوان توریست آمده‌ایم و حالا هم تی‌شرت می‌خواهیم. 

مردی که چاق‌تر است، از آنهایی است که یک عمر می‌شود حاجی صدایش کرد و تا آخر هم نفهید اسمش چیست. موبایل‌های دوربین‌دار را هم مطالبه می‌کنند و بابک را سوار ماشین می کنند و به من می گویند برای 5 دقیقه همین جا منتظر باش. چند سوال و جواب کوچک است. نه در سوال جواب من را آدم حساب می‌کردند و نه در بردن.

به نظرم اینجا از همه جا ترسناک‌تر است. روی جدول کناری می‌نشینم و دایم به ساعت نگاه می‌کنم. تند تند هم آدامس می‌خورم و هر بار هم قورت می‌دهم و باز یک آدامس دیگر. راس 5 دقیقه همان جیپ می‌آید. من هم خوشحال می‌روم سراغش. شیشه دودی را که پایین می‌دهد سر می‌کنم داخل ماشین، اما صندلی عقب خالی است. مرد اطمینان می‌دهد که دوستت حالش خوب است و 5 دقیقه دیگر می‌آید.
باز می‌روم و روی همان جدول می‌نشینم. در این راستا که من نشسته‌ام، پسر جوان لباس طوسی هم نشسته که در تمام مدت خیره شده به من. کمی آن طرف‌تر هم یک رستوران ایرانی است که مشتریانش هی سرک می‌کشند و من را نگاه می‌کنند. پسرک که توی دردسرمان انداخته با فاصله دو متر از من می‌نشیند روی جدول. هیکل لاغر و لاجونی دارد. از سن و سالش که می‌پرسم، می‌گوید 17 ساله است و چون درس یاد نمی‌گرفته، عضو حزب الله شده. اهل معاشرت نیست، برای همین نمی‌شود بیشتر سوال و جواب کرد. بلند می‌شود و می‌رود. حالا یک ربع گذشته و من شروع می‌کنم به نفرین کردن پسرک.
یک ربع می‌شود نیم ساعت و هنوز خبری از جیپ بدون پلاک نیست. پسرک هم نمی‌داند چرا. می‌گوید چون ایرانی هستی، نمی توانم بگویم دوستت را کجا بردند. 

نیم ساعت می‌شود 40 دقیقه. حالا مرد میانسال لباس چهارخانه‌ای کنار پسر لباس طوسی نشسته. من را نشان می‌دهد و چیزی می‌پرسد و پسر انگار که گفته نمی‌داند. مرد سراغ من می‌آید و عربی حرف می‌زند و به کوله اشاره می‌کند. او هم می خواهد داخل کوله را ببیند. پسرک را صدا می‌کنم تا بلکه حالی این کند که ما یک بار چک شده‌ایم. مرد سر تکان می‌دهد و تاکید که همین جا بمان. یک گوشی تلفن بی‌سیم از جیبش بیرون می‌آورد و همین طور که خیابان را پایین می‌رود، عقب سرش را نگاه می‌کند. روبه رو کوچه بن‌بستی است که یک ساختمان خرابه کنارش است. مرد وارد آنجا می‌شود.

حالا شده 45 دقیقه ومن دیگر دلشوره دارم. کی بردتش؟ کجا بردنش؟ به کی باید بگم؟ نگاه های اینجا سنگین هم هست. برای همین بلند می‌شوم و می‌روم سراغ ویترین مغازه لباس فروشی پشت سرم. سرم را به شیشه می‌چسبانم و دست‌ها را کنار چشم می‌گذارم که مثلا قیمت‌ها را ببینم. چند دقیقه‌ای وقت کشی می شود، اما هنوز جیپ بدون پلاک نیامده. همین طور که سر می‌چرخانم، مرد لباس چهارخانه را در کنار مردی که جلیقه‌ای به تن دارد و اسلحه‌ای به دوش را در آن بن بست روی خرابه‌ای، می‌بینم. مرد اسلحه به دست با دست اشاره می‌کند که بیا.بیا. چند بار تکرار می‌کند. فقط می‌دانم که نباید بروم. سراغ پسرک می روم. با همه بی‌دست و پایی‌اش همین که می‌تواند توضیح دهد، کفایت می‌کند. می‌رود و چند کلامی حرف می‌زند و جوری می‌آید که انگار مکالمه بی‌فایده بوده. بهش می‌گویم به دوستانش خبر دهد که اینجا وضع چطوره. بی‌سیم می‌زند، اما نمی‌دانم برای من است یا چیز دیگر. مرد اسلحه به دست هنوز همان جاست. حالا یکی دیگر می‌آید طرفم. تی‌شرت سفید تنش است و حدودا 23 ساله. می گوید باید بروم مغازه آن طرف خیابان. من می‌گویم نمی‌فهمم. او باز تکرار می کند شاید 10 بار. و من هر بار سر تکان می‌دهم که نمی‌فهمم.

یک ساعت شده و هنوز از جیپ خبری نیست. مرد کلاه قرمزی می آید طرفم. من روبه روی رستوران ایرانی‌ها ایستاده‌ام و سعی می‌کنم ببینم غیر از این مرغ‌های سوخاری، چه غذای ایرانی دیگری دارد. حالا مرد کلاه قرمز تی‌شرت سفید، چیزی به عربی می‌گوید. خیلی جوان است. 27 سال شاید. من نمی‌فهمم. مثلا عصبانی می‌شود و سراغ کوله‌ام می‌رود. چرخی که می‌زنم تا دورش کنم باز سراغ کوله می‌آید. می‌گوید از حزب الله است. من شانه بالا می‌اندازم. پسرک لاجون گم و گور شده. باز سراغ کیف می‌آید و باز می‌چرخم. حالا دست در جیب عقب کرده و با احتیاط کیف پولش را بیرون می‌آورد. پسرک پیدایش شده. با یک صدایی که از ته چاه بیرون می‌آید چیزی می گوید، اما مرد مشغول کیفش است و لبه بالای کارتی را نشان می‌دهد که نوشته حزب الله. باز سراغ کوله می‌رود و من باز می‌چرخم. بالاخره جیپ بدون پلاک می‌آید. فقط همان مرد کمی چاق پیاده می‌شود. با نرمش و آرامش برای مرد کلاه قرمز توضیح می‌دهد که خودشان کیف و وسایل و دوربین‌ها را برده‌اند. مرد اما زیر بار نمی‌رود و همچنان می‌خواهد کوله را ببیند. مرد کمی چاق توضیحی می‌دهد که جوان سمج بالاخره از خیر کیف می‌گذرد. 

حالا یک ساعت و 10 دقیقه گذشته. مرد هنوز وعده 5 دقیقه دیگر را می‌دهد و یک خوش آمدید به بیروت هم می‌گوید. درخواست می‌کنم که تا آمدن دوستم همین جا بماند. می‌گویم که امنیت ندارم چون هر لحظه یکی می گوید:" بیا." یکی یکی آدرسشان را هم می‌دهم که یکی با اسلحه گفت بیا و آن یکی گفت بیا مغازه. آن وسط‌ها هم تاکید می‌کنم که ایرانی‌ام. عین کسانی که مطمئن هستند چقدر امنیت و سلامت‌شان برای دولتشان مهم است. تاکید می‌کند که من می‌ترسم. مرد می‌گوید:" نگران نباش. نگران نباش. اینجا امن است، مطمئن باش." من هنوز اصرار دارم که بماند. اما نمی‌ماند و در عوض به پسر تاکید می‌کند که هیچ کس حق ندارد با من حرف بزند یا نزدیکم بیایید. مرد خودش سوار جیپ می‌شود و باز می گوید دوستت 5 دقیقه دیگر اینجاست.
حالا شده یک ساعت و یک ربع. تا الان همه را مورد عتاب خودم قرار داده‌ام حتی به خودم هم رحم نکرده‌ام و دایم گفته‌ام چرا آمدیم اینجا؟ اما حالا دارم خط و نشان می‌کشم که اگر بابک بیاید و بگوید خیلی خوش گذشت، حتما می‌کشمش.


یک ساعت و 20 دقیقه شده است و من رژه می‌روم که بابک پشت یک موتور می‌آید. یک سیگار بهمن هم به راننده موتور داده و با خنده و خوشی حرف می‌زنند. از صورتش معلوم است که خیلی بهش خوش گذشته. با هم دست می‌دهند و خداحافظی می‌کنند.   

یکشنبه 31 شهریور1392



۱۳۹۳ اردیبهشت ۸, دوشنبه

"یک روز تعطیل خود را نقاشی کنید"



در الحمراء می‌رفتیم که آمد برای سلام و علیک با "رها". سفید و قد بلند، با چشمانی روشن. با صدایی آرام. این واقعا سوری است؟ وقتی سر یک میز برای شام نشستیم، ربیعا گفت که در ان.‌جی.‌اویی که کار می‌کند، 65 کودک 6 تا 12 ساله پناه‌جوی سوری را که توان مالی برای رفتن به مدارس بیروت را ندارند، در شتیلا آموزش می‌دهند. پنج معلم‌ مدرسه نیز جوانان سوری هستند که هر یک به فراخور وضعیت علمی خود، درسی را در کلاس‌ها آموزش می‌دهد.

ربیعا، 32 ساله است. تا چیزی نپرسی، حرفی نمی‌زند. برای هر سوال هم به همان اندازه جواب می‌دهد. بی هیچ توضیح اضافه‌ای. شامش هم که تمام می‌شود، دونگش را می‌دهد و می‌رود. در عوض می‌گوید می‌توانیم یک روز به مدرسه برویم و با بچه‌ها صحبت کنیم. البته این قدر توضیح نمی‌دهد. فقط در مقابل سوالات ما می‌گوید:" بله بله."
نزیک ظهر است که باز سمت شتیلا می‌رویم. ساختمان دو طبقه، در یکی از فرعی‌های بن بست شتیلا است که با بدبختی پیدایش می‌کنیم. در هر طبقه یک اتاق دارد. فرقش با سایر ساختمان‌‌های شتیلا این است که پنجره‌ای در راهرو دارد که حسابی راهرو را روشن کرده. دیوارها همه پر از رنگ و نقاشی است. نقاشی‌ها دیوارهای کثیف و بدشکل را فرم و شکل داده‌اند. در بین راهروی طبقه اول و دوم هم  بزرگ نوشته‌اند "مدرسه". شبیه به مدرسه نیست. از حیاط و شیر آبخوری خبری نیست. در طبقه اول، محمد با صدای بلند در حال تدریس ریاضی است. بچه‌ها پشت یک میز گرد نشسته‌اند. هر کدام یک سن دارند و داشن آموز یک کلاس هستند. اما کلاس‌شان مشترک است.
درس که تمام می‌شود، محمد همه را راهی خانه می‌کند و خودش برای استراحت می‌آید روی یکی از پله‌های میان طبقه دوم و پشت بام می‌نشیند. یک جور بی‌خیالی نشسته، شانه‌های استخوانی‌اش را بالا داده و آرنج‌ها را روی زانو گذاشته. سرش دایم پایین است. فقط وقت حرف زدن، سرش را بلند می‌کند، جواب می‌دهد و باز سر را پایین می‌اندازد. رشته‌اش حسابداری بوده، کار هم می‌کرده، اما وقت سربازی که شده، همراه برادرش سوریه را ترک کرده‌اند. وقتی می‌پرسم "چرا فرار کردی؟" می‌خندد که "چرا دارد؟" هم او و هم برادرش برای آن که همراه ارتش نشوند، فرار کرده‌اند. حالا در مدرسه درس می‌دهد و از موجودی ان جی او اگر چیزی بماند میان معلم ها تقسیم می‌شود، اما هیچ وقت مبلغ ثابتی نیست.

A – B – C – D سر خط اول همین است برای پسرک 6 ساله. یک ساعتی هست که سر خط گرفته، اما فقط مداد را در دستش می‌چراند. آن قدر در کلاس شیطنت کرده که ربیعا او را بیرون آورده. دایم می‌گوید بنویس و بنویس و پسرک تنها سر را پایین انداخته. حروف برایش غریبه است. به محض آن که نگاه ربیعا از او برداشته می‌شود، او هم سر بلند می‌کند و چشمان شیطانش برق می‌زند.
ربیعا، بیشتر حکم مدیر اینجا را دارد. در دمشق که بوده در آزمایشگاهی کار می‌کرده. رشته تحصیلی‌اش هم همین بوده، اما از یک سال و نیم پیش آمده بیروت آن هم با ویزای توریستی. هر سه ماه یک بار سفری به ترکیه می‌رود و چند روزی می‌ماند و باز می‌گردد تا ویزایش تمدید شود. دفترش پر است از کتاب و دفتر و وسایل کمک آموزشی که به مدرسه هدیه شده است.
مدرسه تنها به بچه‌ها آموزش می‌دهد، اما مدرکی بابت این آموزش‌ها به بچه ها داده نمی‌شود. بیشتر هدف آن است تا بچه‌هایی که به دلیل مشکلات مالی یا ترس امنیتی به مدرسه‌های رسمی نمی‌روند، از یادگیری و خواندن و نوشتن باز نمانند.
می‌پرسم: "عاقب سوریه چه می‌شود؟" ربیعا می‌گوید: "ابتدا جنگ باید متوقف شود و کشورهای دیگر دست از حمایت از بشار اسد و مخالفان بکشند."
باز سرش را پایین می‌اندازد و مشغول پسرک می شود. بنویس. بنویس و او نمی نویسد. در نهایت رها با فلش‌های کوچکی که دور A می‌کشد، یادش می‌دهد که چطور بنویسید.

اتاق چسبیده به دفتر ربیعا باز می‌شود و بچه‌ها یکی یکی بیرون می‌آیند و نقاشی‌هایشان را روی میز ربیعا می‌گذارند. او هم هر کدام را با حوصله از هم جدا می‌کند تا آب رنگ کاغذها خشک شود و به دیوار بچسباند.
معلم کلاس دختر چشم سبز 23 ساله است. قبل از سلام لبخند می‌زند و سر تکان می‌دهد. در دمشق دانشجوی هنر بوده، حالا فقط معلم داوطلب مدرسه است. صبح‌ها از وسط شهر به شتیلا می‌آید. درس می‌دهد و می‌رود. وقتی می‌گوید دانشجوی سال آخر بوده و مجبور به رها کردن شده، آه ما در می‌آید، اما خودش می‌گوید:" مهم نیست." شانه بالا می‌اندازد و یک لبخند هم چاشنی حرفش می‌کند.
بچه‌ها همه رفته‌اند. معلم‌ها هم. فقط ربیعا است که هنوز دنبال جایی برای نقاشی‌ها می‌گردد تا خشک شوند. قرار بوده یک روز تعطیل خود را نقاشی کنند. یکی خانه کشیده و میز و صندلی را وسط اتاق خانه‌اش گذاشته، آن یکی رودخانه و چند گل و درخت.  

شهریور 92


این گزارش قرار بود در روزنامه نشاط منتشر شود که نای نفس پیدا نکرد
تاریخ براساس زمان سفر درج شده است.




۱۳۹۳ فروردین ۲۴, یکشنبه

بتی محمودی و آرگو، بهترین تصویرگران ایران





سه - چهار ساعت بیشتر نیست وارد بیروت شده‌ایم. آن موقع که برای اولین بار آسمان بیروت را دیدیم، نم بارانی زد و اساسی هوا دم کرده شد، اما الان آفتاب زده، از تهران خنک‌تر است اما انتظار هوای خنک‌تری را دارم.
رها گرسنه و تشنه و خسته، می‌برتمان به نسویه. کافه فمنیست‌ها است. در بعضی‌ قسمت‌ها و طراحی‌هایش بافت چوبی دلنشینی دارد. از این طرح‌هایی است که انگار چوب را بی‌غل و غش و بی بازی رنگ و اکلیل به کار برده‌اند. البته انگار که نه، واقعا همین طور است. از در که وارد شدیم، سمت راست کارهای دستی بود که برای فروش گذاشته‌اند. بافتنی و کیف و این جور کارها. دیوار سمت راست را هم با طرح‌ها و نقاشی و عکس‌ها تا سقف پوشانده‌اند. دو تا نیمکت و میز این طرف، چندتایی هم میز و صندلی همین وسط‌ها. دختر پوست قهوه‌ای پشت پیشخوان از همه بهتر است. موهای فرفری سیاهش را جمع کرده پشت. آنقدر گرم و مهربان لبخند می‌زند که دل آدم می‌رود. بیشتر مستخدم‌هایی که در بیروت هستند از کشورهای آفریقایی آمده‌اند. مثل دختر 17 ساله‌ای که در هاستل کار می‌کند. وقتی داشت پله‌ها را می‌شست عذاب وجدان گرفتم که مجبورم هر چه را شسته و روفته کثیف کنم، اما ‌گفت:" برو." آن هم با لبخند. خیلی هم جدی و بی‌تعارف بود. اینجا کار می‌کند و خانواده‌اش سنگال هستند. پول‌ها هم واریز می‌شود برای آنها. قرارداد شرکت‌هایی است که آنها را می‌آوردند. این‌ها هم فقط کار می‌کنند، همان جا هم غذا می‌خورند. او هم همین قدر دوست داشتنی است. یعنی لبخندش آن قدر خوب است، که می‌گویی چه دوستانه و صمیمی. انگار نه انگار غریبه‌ایم یا نمی‌تواند اسمم را تلفظ کند و به جایش سر تکان می‌دهیم که حالا خیلی هم مهم نیست.
ما می‌نشینیم و سفارشی می‌دهیم. در همین چند ساعت به این نتیجه رسیده‌ایم که بی‌خیال سفارت و وزارت‌خانه و معرفی‌نامه‌ها بشویم. هر وقت مشکلی پیش آمد، معرفی‌نامه‌ها را نشان می‌دهیم. بالاخره در این لبنان سهمی داریم دیگر.
ساعتی که به نسویه آمده‌ایم خیلی خلوت است. دختر پوست قهوه‌ای سفارش ما را که می‌آورد، کافه را می‌سپارد به ما و می‌رود کاری انجام دهد و بیاید. خیلی خوب است این همه اعتماد. همین وقت‌هاست که الکس چشم آبی و دوستش می‌آیند. هر دو بلند قد و چهارشانه، فقط دوست الکس زیادی لاغر است. او هم تازه آمده بیروت، در فضای در و دیوار سیر می‌کند و بیشتر ساکت است و گاهی سر را به نشانه تایید تکان می‌دهد. البته بعد از حرف‌های الکس. می‌گوییم که امروز از ایران آمده‌ایم و یک هفته‌ای هستیم برای تهیه گزارش‌هایی درباره پناه‌جویان سوری. الکس چشم آبی از آنهایی است که وقتی باهاش حرف می‌زنی جای دیگری را خیره نگاه می‌کنند. چشم‌هایی که من می‌گویم افسردگی دارد. تند و تیز نیستند. مات هم نیستند. خلاصه که هزار جور ایراد داشت. یعنی از اول اولش نداشت، وقتی گفت آرگو و بتی محمودی بهترین تصویر را از ایران و ایرانی‌ها داده‌اند، همه خصوصیات بد دنیا را پیدا کرد. حتی آن آفتاب سوختگی روی گونه و بینی‌اش چهره‌اش را خیلی بد کرده بود. آن دوستش هم تایید کرد که بهترین‌ها همان دوتا بوده‌اند و بعد هی سر می‌چرخاند و بالا و پایین کافه را رصد می‌کرد. خیلی هم به حرف‌ها و توجیه‌های ما کاری نداشتند. ای بابا، اصلا ایران را ندیدید، از کجا می‌دونید آنها بهترین تصویر بوده. آقاجان ما سه تا ایرانی هستیم دیگه، چه شباهتی به آن ایرانی‌های توی فیلم داریم. داشتم فکر می‌کردم بی‌خودی آخر آرگو دلم خنک شد که "آخیش گروگان‌هاشون سالم رفتند."
الکس مثلا گوش می‌کرد و مثلا سر تکان می‌داد، اما معلوم بود که باز هم بتی محمودی را بهترین تصویرگر می‌داند. با همان خونسردی و چشم‌های ماتش گفت:" می‌خواهید فردا به شتیلا بیایید؟" ما هم چند بار سر تکان دادیم که بله. صورت تک تک مان را نگاه می‌کرد که تایید را نفر به نفر گرفته باشد. بعد با همان حالت می‌گوید:" امروز یکی را آنجا کشتند. با تفنگ." ابروهای بورش را بالا داده و باز سرش را تکان تکان می‌دهد. باز هم دو نه دونه نگاه‌مان می‌کند. در شتیلا یکی به بشار اسد توهینی کرده بود که با اسلحه کشتنش. ماجرا هم همان جا رفع و رجوع شد. یکی هم می‌گفت داشته با اسلحه‌اش بازی می‌کرده و گلوله‌ای در رفت و مرد. 24 ساعت بعدش که رسیدیم شتیلا، هیچ خبر و نشانی از کشته دیروزی نبود. دیروز یکی آنجا مرده بود که دیگر امروز حتی حرفش هم زده نمی‌شد. 

-----------------------------------------------

چهارشنبه 27 شهریور 1392
تاریخ بر اساس زمان سفر و وقایع است.



۱۳۹۳ فروردین ۱۶, شنبه

"مستانی که دروغ نمی‌گویند!!!"




کوچه روبه‌روی هاستل را بالا می‌رفتی، می‌رسیدی به مایستر. مایستر را هم پایین می‌آمدی، باز می‌رسیدی به هاستل. برای من خیلی خوب بود این نشانه، هر چند یک بار هم در همان محدوده گم شدم، حالا هی بگرد دنبال مایستر. اما نشانه داشتن، بهتر از بی‌نشانگی است. 




سر نبش بود، در واقع دو نبش بود، اما از بیرون انگار یک وجب بیشتر نبود. تازه داخل که می‌رفتی، از قسمت جلویی که مخصوص سیگاری‌ها بود و خودش یک وجب، می‌گذشتی و در بعدی را که باز می‌کردی، معلوم می‌شد که ریز دیدیش.
دو سه تا پسر جوان هستند و همه هم خوش برخورد. عصر که رفتیم، فقط خودمان بودیم و خودمان. طبیعی هم بود. ما هم برای آشنایی اولیه با دور و برمان، غروب نشده رفتیم چرخی در شهر بزنیم، سر راه، مایستر هم رفتیم که هیچ کس نبود. البته آخرهای نشستن‌مان یک دختر و پسر آمدند. اما جمعه‌ها و شنبه‌ها بار تا خرخره پر از آدم است.

همه فضای داخلی، چوب قهوه‌ای سوخته است. ما هم خوش خوشان از این فضای آرام و خوشگل روی صندلی نشسته‌ایم و پسر جوان هم یکی در میان می‌پرسد که اهل کجایید و برای چه آمده‌اید؟ حُسن بیروت این است که هر بار اسم ایران می‌آید، نشانه‌های خوشی برایشان یادآور می‌شود. از آن پف پف‌ها خبری نیست. می‌گوییم روزنامه‌نگاریم و آمده‌ایم برای تهیه گزارش از پناه‌جویان سوری. چندتایی‌شان مایستر می‌آیند، اما نه این ساعت. گردن ما همین جور می‌چرخد تا روبه‌روی همان جایی که نشسته‌ایم. روبه‌روی ما دیواری است که تلویزیون ال سی دی نصب است که صدای موسیقی‌اش بلند است. دست چپ آن، درست در نقطه‌ای که به محض ورود به مایستر چشم مشتری به آن می‌خورد، این قاب به دیوار کوبیده شده.
برای آن ساعت که ما هستیم، هیچ کارایی ندارد، اما شب‌های شلوغ که بار تا خرخره مشتری دارد و لیوان‌ها تند تند پر و خالی می‌شود، حتما جواب می‌دهد.

چهارشنبه 27 شهریور 1392

پ.ن: تاریخ بر اساس زمان سفر به بیروت ذکر شده است.