۱۳۹۳ خرداد ۲۶, دوشنبه

"دلش تکون تکون می‌خورد"




خانوم تهرانی، اول از همه آمده بود و نشسته بود بالای مجلس. چادر سفید گل درشت هم سرش بود. نه این که رو گرفته باشد، انداخته بود روی سرش و گاهی هم می‌افتاد روی شونه‌هاش و تی‌شرت بنفش اش معلوم می‌شد. هر کدام از کنار دستی‌هاش باهاش حرف می‌زدند، گوش می‌کرد و لبخند می‌زد و دو بار هم پشت هم پلک می‌زد. لبخند که می‌زد، خال گوشتی پشت لبش بیشتر به سوراخ بینی‌اش نزدیک می‌شد. 

ملک خانوم مداح که آمد، همان اول یک سری به قول خودش دخترهای جوان خوشگل را جمع کرد آن جلو حلقه بزنند و روی زمین بنشینند. چند باری هم گفت:" دست‌ها شله. مجلس قبلی خیلی پر انرژی بودن‌ها. آهان این جور." بعد دم می‌گرفت:" دست بزنید و کِل بکشید، عید نبی آمده، گل بپاشید و عطر بپاشید، عید نبی آمده، بوی گل محمدی ز وطن آمده"، همین را چند بار می‌خواند و دست راستش را می‌گذاشت پشت لبش و بالای میکروفنی که اول مجلس از توی کیفش درآورده بود. هر بار این کار را می کرد، یعنی "کِل" بکشید. این موقع‌ها نسرین جون هم دف را بالاتر می‌برد و محکم‌تر می‌کوبید.

از اول که ملک خانوم شروع کرد به خواندن و همه دست زدند، خانوم تهرانی اشک ریخت. هر بار که کِل می‌کشیدند، چنان اشک می‌ریخت که شکمش بالا و پایین می‌شد و شانه‌هایش هم می‌لرزید. این جور وقت‌ها دستمال را حسابی توی چشم‌هایش فشار می‌داد و بعد سرش را طرف شانه راستش کج می‌کرد و با چشم‌های خون افتاده‌اش، ملک خانوم را نگاه می‌کرد و باز شکمش بالا و پایین می‌شد از بس که شدید گریه می‌کرد.   
12. خرداد 1393

"چیزی که زیاده، شوهر"




خیلی خوش سر و زبون بود، یه ذره هم زیادی. بر عکس همه که چیتان و فیتان کرده بودند، یه مانتو نخی از این خال‌دارها پوشیده بود. فقط مجلس که اوج گرفت، روسریش را برداشت. دم اسبی کرده بود موهاش را. یه جوری روی این فوکول موها دست می‌کشید که انگاری ابریشم هست. همان وقت هم چشم‌های گردش را آرام می‌بست و یک لبخند خیلی بزرگ می‌زد. ابروهاش را هم می‌داد بالا. آخرش مریم گفت:" کارمند بوده‌ها. سه تا هم عروس داره." قربونتون برم و فداتون بشم، ورد زبونش بود.

جای خوبی نشسته بود. کنارش، مادر" ملک" خانوم مداح بود که وقت مولودی خوندن با جدیت دست می‌زد و باهاش هم‌نوایی می‌کرد. بعدش هم "ملک" خانوم مداح ایستاده بود و هی قربون صدقه مامانش می‌رفت و یه خط در میان قربون صدقه دخترها و مادرها می‌رفت و یا از زندگی‌اش تعریف می‌کرد و بغض می‌کرد و یهو اوج می‌گرفت:" خداااای من، خداااای من.  من می‌دونم مهربونــی، حال منو خوب می‌دونــی، با این همه مهربونــی، هیچ کسی را نمی‌رونی،  حــــالــا ..... بنده منم، گدا منم، گدای بی‌نوا منم." این یکی را تو مایه‌های عباس قادری خوند. البته من تاکید داشتم شبیه‌اش کنم به معین، اما نگنجید که نگنجید.

"ملک" خانوم باز داشت باز برای پدرش دعا می‌کرد که کاش بود، چقدر جاش خالی است، خانوم خوش سر و زبون هم خودی نشون داد که "ای وای- ای وای، جای همه پدرها خالیه. برای شادی روح همه پدرها صلوات". ملک خانوم هم می‌گفت "ای جانم از این مادر"، اونم ذوق می‌کرد و چشم می‌بست و ابرو بالا می‌انداخت و لبخند می‌زد. دور افتاده بود دست این‌ها که مادر ملک خانوم گوشه کت حریرش را کشید. هی چیزی گفت و هی ملک خانوم نشنید، آخرش خودش داد زد:" برای شادی روح شوهرش صلوات". بعد هم سرش را تکون داد که یعنی خیلی متاثر شده. "ملک" خانوم هم بغض کرد. خانوم خوش سر و زبون خودش را از تک و تا ننداخت، دو تا زد روی شونه مادر ملک خانوم و اخم هم کرد:" بگذار همون برای باباها بخونه، چیه هی شوهر شوهر می‌کنی، چیزی که برای ما زیاده، شوهر." بعد رو کرد به جمعیت:" برای سلامتی خانوم که این قدر خوش زبون هستند، یه کف مرتب".

پنج‌شنبه هشتم خرداد 1393

۱۳۹۳ خرداد ۵, دوشنبه

"آخه حالی به آدم می‌مونه؟ نه والا"




یادم بندازید بعدا دو صحنه خوب را براتون تعریف کنم.
اول: سرویس دختر مدرسه‌ای ها پیچید توی بلوار، چیزی در حد متوقف بود، به خصوص که تاکسی جلویی داشت مسافر می‌زد آن هم وسط خیابون. همان وقت مدرسه پسرها هم تعطیل شده بود. هم اینا 14 – 15 ساله بودند، هم اونا. دخترها، تپل و مپل، پسرها هم هنوز قد نکشیده و صدا خروسی. پسرها البته پیاده داشتند می‌پیچیدن توی بلوار. دخترها سوار سرویس بودند. دختر تپلی صندلی عقب تا کمر خودش را از پنجره بیرون داده بود و لواشک یا آلوچه‌ای که دستش بود را تعارف می‌کرد. بیا بیا، بدو بدو. جان من بفرمایید. پسرک هنوز صداش بلاتکلیف بین دو رگه شدن و نازک بودن داشت. می‌خندید و چند قدمی شلنگ تخته انداخت:" باشه، باشه، بده." لواشک یا آلوچه که به دست‌هاش رسید، جیغ و دست و هووووووورا از ماشین بلند شد. یه دختر تپلی هم از پنجره جلویی بیرون اومده بود و هی تشویق می‌کرد.

دوم: راننده‌های این خط اصلا عادت به روشن کردن ضبط ندارند. بهتر، یک بار یکی شان مجبورمان کرد همه مسیر را ناله و ضجه این پسره را گوش کنیم که عشقش نمی‌دونم چطوری سر به نیست رفته. هر بار یک جور خاصی انگار به دل من ناخن می‌زنند. همیشه هم حق را به دختره می‌دم که رفته، از بس بد می‌خونه.
ما مسیر خودمان را می‌رویم، یعنی راننده ما، پشت چراغ قرمز، یک باره حجم عظیمی از صدای " اوه اوه پری چقده تو ماهی..... اوه اوه، دیگه حالی به آدم می‌مونه، نه والا، احوالی به آدم می‌مونه، نه بلا"
دختر کناری من، برخلاف این یکی کناری‌ام، خیلی پر انرژی است، البته بعد از این که می‌زند به پهلویم و به پراید کناری اشاره می‌کند، حدس می‌زنم که باحال و پرانرژی است. چشم‌هایش هم می‌خندد.
پراید کناری، می‌لرزد از صدای "پری چقده تو ماهی....اوه اوه" داخل آن هم 5 تا پسر بچه مدرسه‌ای نشسته‌اند. مثلا 11 – 12 سال را دارند. جلال همتی همچنان پر شور می‌خواند: "آخه حالی به آدم می‌مونه؟" پسرهایی که عقب نشسته‌اند زل زده‌اند به آینه و چهار تایی با دقت به تصاویر آن یک وجب نگاه می‌کنند، پسر صندلی جلویی هم با جدیت لگو درست می‌کند.

فقط یادم بندازید بعدا این‌ها را تعریف کنم.

چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393

"رژ لب کالباسی، بدون اخراجی"





اگر بگم کیپ تا کیپ جمعیت ایستاده بود و نشسته بود، دروغه، اما جلوی پای هر کدام از ما نشسته‌ها یکی هم ایستاده بود، حالا اگر کسی هم از بین جمعیت ایستاده رد می‌شد، یک بار باید به این طرفی‌ها می‌گفت:" ببخشید گلم". یک بار به آن طرفی‌ها می‌گفت:" شرمنده‌اتم عزیزم". یکی این طرف می‌گفت:" نمی‌دونم کجا می‌خواد بره" و پشت چشم نازک می‌کرد، یکی هم آن طرف می‌گفت:" منم پیاده می‌شم، هل نزنید" منظورش این بود که حالا خیلی هم عجله نکنید). بعد خانومه داد می‌زد:" شورت‌های نانو، خانوم گیاهی می‌خوره". بعد که همه نگاهش می‌کردند و می‌خندیدند، عین آدم‌های مستاصل و واخورده می‌گفت:" چه می‌دونم والا، یه چیزی گفتم". این خانومه همیشه همین طوری است. جوری تبلیغ می‌کند که چند نفری به خنده بیافتند یا ابرو بالا بدهند و با نیش باز بپرسند "وا، یعنی چی؟!"

بین این هاگیر و واگیر و صدای نازک خانوم پشت میکروفن که می‌گفت:" ایستگاه ولی‌عصر عج"، اون یکی خانومه داد زد:" رژ لب با رنگ متین کالباسی، فقط دو هزار تومن. یک رژ ببر، دیگه وجدانت راحت باشه که اخراج نمی‌شی. خانوم‌ها برای شما رژ و خط لب کالباسی آوردم با رنگ متین. بزن برو دانشگاه، بزن برو اداره، دیگه اخراج نمی‌شی. خانوما، دختر خانومای خوشگل، والا ما از خدامونه شما آرایش غلیظ و جیغ بکنی، ما هم راضی‌تریم، اما اخراج می‌شی، رژ لب کالباسی، فقط دو هزار تومن."
خانومه بعداً که دختر کناردستی من داشت خط لب کالباسی را روی دستش تست می‌کرد، هر بار که می‌گفت:" این نه"، یکی دیگه می‌داد دستش می‌گفت این هم کالباسی‌ است، اما پررنگ‌ترش. همان وقت که حسابی به ما نزدیک بود، گفت عید که رفته بوده ترکیه، دیده ترک‌ها یه دونه خوشگل ندارن، فقط بازیگرها و خواننده‌هاشون خیلی خوشگل‌اند. همون جا بود که گفتم: وااااای ماشالله چقدر ایرانی‌ها خوشگلند. حالا من که نه، بقیه ماشالا همه خوشگلند." خودش هم به عنوان یک زن 50 – 52 ساله خوب بود. پوست کشیده و صافی داشت. چشم‌هاش هم درشت و براق بودند. وقت خنده، یک چال هم روی گونه‌اش می‌افتاد.  

29 اردیبهشت 1393
  

"سیاهی سه پَر روی گردن"




دقیقا اینجا، دو انگشت یا سه انگشت این ورتر از نرمه گوش سمت راست، یعنی بین چانه و لاله گوش، زیر استخوان فک، یک سیاهی بود اندازه نصف بند انگشت، که اگر صدای خِرش خِرش نمی‌آمد، در آن تاریکی چشمم هم نمی‌افتاد. چه برسد به این که هی چشم تنگ کنم و باز کنم، بلکه ببینم سیاهی سه پر دارد، بلکه هم بیشتر.
پیکان .....ی بود (از لفظ لکنته خوشم نمی‌آید)، روکش صندلی‌ها، اصل کارخانه، از این پلاستیکی‌های صفت. حرکت نکرده رادیو را روشن کرد و صدای نوحه هوا رفت. سریع خاموش کرد. فقط در فاصله این روشن و خاموش کردن یک بار خِرش خِرش، صورتش را خاروند.
10 دقیقه نگذشته بود، باز رادیو را روشن کرد. هنوز همان نوحه خوان فریاد می‌زد. باز دست برد سمت صورتش. سر و صورتش خیلی سفید داشت. موی بلند. هم سر و هم صورت. حسابی هم به هم ریخته بود. مثل بچه‌ها که از خواب بیدار می‌شوند و  دایم باید تذکر دهی" سر و کله‌ات عین جنگل مولا شده، یه شونه بزن، اما آخرش هم خیره سرها گوش نمی‌کنند"، همان طوری است. کمی هم چشم‌هایش خمار است و گردنش خم شده به جلو. دست می‌برد و خِرش خِرش موهای تاب دار صورتش را بلند می‌کند که البته بین صدای مداح گم می‌شود. هر بار هم روی همان سیاهی سه پر را می‌خاروند. مداح داد می‌زند. می‌خواهد دل‌ها را روانه کند که مرد باز حمله می‌کند و پیش از فریاد دوم، صدای مداح را می‌برد :" غم و غصه‌مون تموم شد که برای شما عر بزنیم؟ بابا شما چه رویی دارید. صبح تا شب کم سگ دو می‌زنیم، شبم باید برای حسین و شما گریه کنیم؟" باز دستش را برد روی سیاهی سه پر. دقیقا اینجا، دو انگشت یا سه انگشت این ورتر از نرمه گوش سمت راست، یعنی بین چانه و لاله گوش، زیر استخوان فک، یک تاج سر پر، خال کوبی کرده بود. شاید سیاه نبود و مثلا سبز یا آبی بود، اما تاج سه پر درست اندازه نصف بند انگشت بود. درست اینجا، دو انگشت یا سه انگشت این‌ور تر از نرمه گوشش بود.

دوشنبه پنجم خرداد 1393