۱۳۹۳ خرداد ۲۷, سه‌شنبه

"پشت گوشش رفته"





صدایی در می‌آورد که بیشتر شبیه جیغ است، در همان حال دست‌ها را هم دایم تکان می‌دهد. پر از هیجان و انرژی است. در این همهمه قطار و دستفروش‌ها و هوهو چی چی قطار اصلا شبیه جیغ آن هم از نوع آزاردهنده‌اش نیست، اما بیخ گوش من است و می‌شنوم. 

قدش تا کمر مادرش است که روبه‌رویش ایستاده، هر بار صدایش بلند می‌شود، مادرش دست روی دهانش می‌گذارد و می‌گوید:"هیـــــس". اما او همچنان تقلا می‌کند و مادر دست پرگوشت سبزه‎اش را جلوی دهانش می‌گیرد که آن صداهای جیغ‌وار بیرون بیاید. هر بار که صدای پسر را قطع می‌کند، دست پر النگویش را می‌برد سمت روسری و گره‌اش را زیر غبغبش صاف و صوف می‌کند. انگار نه انگار دستش کجا بوده.
هر چه مادر رشید است و هیکلی، پسر استخوانی است. در عوض چند برابر او پوستش تیره است. او آن سوی شیشه صندلی من ایستاده است. لبخند که می‌زنم، ردیف دندان‌های ریز ریزش بیرون می‌آید که جواب دهد. دو تا چشم را با هم محکم روی هم فشار می‌دهم، او هم دو و سه بار همین کار را می‌کند. سیاه سیاه است. برق می‌زند. انگشت اشاره‌ام را روی شیشه می‌گذارم و او هم انگشتش را می‌گذارد آن سوی شیشه، روی انگشت من. بعد دوتایی می‌خندیم. یعنی نیش‌مان باز می‌شود. 

مادر سرش میان این دستفروش و آن دستفروش که مسواک و لیف و جوراب می‌فروشند، می‌چرخد و گرم است، اما تا بازی ما را می‌بیند، دست می‌کشد روی شانه پسر و می‌کشدش طرف خودش. دست پسر استخوانی از شیشه دور می‌ماند. بعد هم دستش را چند باری مادرانه از نوع خیلی محکمش روی موهای صاف و سیاه پسر می‌کشد. هر بار هم تا روی ابروها دستش را پیش می‌آورد و او مجبور می‌شود چشم‌ها را محکم ببندد. کمی هم گردنش زیر این نوازش خم می‌شود. 

قطار مترو که در ایستگاه نگاه می‌دارد، بیشتر ایستاده‌ها پیاده می‌شوند و چندتایی جدید وارد می‌شوند. زن جلویی خیلی شیک پوش است و پشت سرش پسری است که تقریبا مثل این یکی 10 ساله یا 9 ساله است. صورتش کمی گوشتی‌تر از این است. موها را بالا زده. پسر سبزه برایش لبخند می‌زد، پسر تازه وارد  با لب‌های سرخش در جواب می‌ماند. برای همین به دختر پشت سری‌اش نگاه می‌کند که "چه کند؟" در خوشگلی به هم رفته‌اند، دختر جای جواب با چشم و ابرو اشاره می‌کند که جلوتر برود. پسر لب سرخ اما چشم‌هایش اینجاست و خودش یک متر آن طرف‌تر. هر بار پلک می‌زند فکر می‌کنم الان مژه‌هایش در هم تاب می‌خورد و چشم‌های تیله‌ای اش آن پشت می‌ماند، اما هر بار، چشم‌ها باز می‌شود.

پسر سبزه همه هوش حواسش آنجاست. باز صدایی شبیه جیغ از گلو بیرون می‌دهد و باز دست‌های گوشتی مادر روی دهانش می‌آید: "هیـــــــس". هر بار می‌گوید:"هیـــــس"، یک لبخند هم می‌زند و سری به چپ و راست می‌چرخاند و گره روسری ساتن را زیر غبغب صاف و صوف می‌کند. پسر دست‌ها را بالا و پایین می‌برد و یکی دوباری هم پسر لب سرخ را نشان می‌دهد. مادر همچنان دستش روی دهانش است و باز می‌گوید:" هیــــــــــــس". پسر اما باز از همان پشت دست‌ها صدایی شبیه جیغ بیرون می‌دهد. زن هنوز دست پر از النگویش روی دهان پسر است و آن یکی را مشت کرده و فقط انگشت اشاره را بیرون نگه داشته که روی بینی می‌گذارد و باز می گوید: "هیــــــــــــــــس". چشم‌های پسر لب سرخ هنوز اینجاست. یک بار با دست زن دست گوشتی تا بینی‌اش بالا می‌رود ،اما بیشتر روی دست‌هایی استخوانی و سبزه‌ای هاج و واج می‌ماند که در هوا تکان می‌خورد و بیشتر هم او را نشان می‌دهد. حالا مات شده روی جسم پلاستیکی سفید و صورتی که توی گوش پسر سبزه است و یک تکه‌اش روی لاله گوش رفته و باقی پشت گوش پسر است. 

منتشر شده در روزنامه تعادل 
27 خرداد 1393

۱۳۹۳ خرداد ۲۶, دوشنبه

افغان دوز، 38 هزار تومان





"یه کیف هم بردارید خانوم. آقا مجید یه کیف دوشی هم بدید خدمت خانوم. این کیف سنگین شونه‌هاتون را داغون می‌کنه، دو سال دیگه آرتروز و وامصیبتا". مرد عینک گرد و تپل، تازه وارد مغازه شده، تا دید صاحب اصلی مغازه در حال مکالمه با تلفن است و شاگردش هم خیلی سر و زبان دار نیست، خودش میدان دار شد. انگار مغازه خودش است. من بهانه می‌آورم و او جنس جدید معرفی می‌کند.‌ بهانه های من را می شنود و در همان حال با یک ریتم منظم بدنش را به جلو و عقب حرکت می دهد و باز یک کیف دیگر را با نوک انگشت نشان می دهد. هر بار هم قبل از بالا آوردن دستش، یک بار مچش را تکان می دهد تا صفحه ساعتش روی مچش جا بیافتد. گویا بندش کمی شل است. بعد کف هر دست را به هم می چسباند و می گذارد بین زانوها. حالا دیگر آقای مغازه دار هم مکالمه تلفنی اش تمام شده. او هم چندتایی پیشنهاد می دهد. صدای این یکی خیلی نازک است و بر خلاف هیکلش. هر بار هم سر و گردنش را تکان می دهد. کلافه کننده شده اند. زیر بار نمی خواهم نمی خواهم نمی روند. می گویم:" آقا، قیمت کیف ها خیلی اشک آوره، آدم جرات نمی کنه بخره." آقای مغازه دار می گوید:" چیه خانوم؟" آقای عینک گرد:" خانوم اون گازه، با کیف فرق داره". می گویم:" نخیر، از بس گرونه، اشک آدم درمیاد".

آقای عینک گرد هر دو دستش را از بین زانوهایش بیرون می آورد. یکی را به طرف من نشانه می رود، یکی را به سمت در مغازه. "شما تشریف ببر دو تا مغازه بالاتر، کیف بخر 38 هزار تومن". من:" اون را که کسی....." مرد عینک گرد حالا سرش را هم تکان می دهد و لپ هایش به لرزه می افتد:" اونا را چی؟ خوب می خرند خانوم. خووووب. برو ببین چطوری خانوم ها می خرن. امروز می خری، سر یک ماه، باز می آیی یکی دیگه می خری." من ابروی راست را بالا داده‌ام و گوشه چشم چپ را جمع، سر و گردن را هم به حالت همه تعجب‌هایی که بوی بعید بودن می‌دهد، به سمت چپ متمایل کرده‌ام:" یعنی این قدر خوبه؟" مرد عینک گرد دو دستش را بهم می کوبد و باز می گذارد بین دو زانو:" خوبه؟! پاره می شه."
آقای مغازه دار، با صدای نازک و گردنی که تکان می دهد، خطاب به مرد عینک گرد می گوید:" اونو ته و توش را درآوردم چیه ها."

مرد عینک گرد، نه من را نگاه می کند، نه آقای مغازه دار را و نه آقا مجید شاگرد مغازه را، بیرون مغازه را نگاه می کند که هیچی نیست. همان طور یک "نوووووووچ" غلیظ می گوید:" اشتباه نکن، اون نیست." من هم می پرم وسط:" چینی است دیگه."مرد عینک گرد گوشه چشمی نگاه می کند، جوری که ابروی راستش کمی بالا می رود. خب چیه؟ حالا اشتباه هم گفته باشم، حرف بدی که نزدم. باز یک "نوچ" می گوید و با نوک انگشت عینکش را عقب می‌دهد. "افغان دوزه". "هــــــان" را طوری می گویم که دو تا ابرو تا جا دارد، بالا می‌رود. باز جوری سرش را تکان می دهد که لپ هایش می لرزد. "بله خانوم. 38 هزار تومن هم قیمت هر کیف هست. می دونید یعنی چی؟" آقای مغازه دار فقط سر تکان می دهد. "خانوم جنس خریدم از ترکیه، مدل هم که از اون ور می‌آریم و اینجا فقط سر هم می‌شه، سر قیمت فروش دیدیم صرف نمی‌کنه، گفتیم جهنم، آقا تولید نکنیم. بارمون هم بمونه". حالا من خیلی صمیمی شده ام:" خب قصه کیف 38 هزار تومنی را می گفتید". این بار زل می زند توی چشم هایم. چشمایش را انگار با پرگار رسم کرده اند از بس که گرد است. "کارگر افغان روزی دو هزار تومن مزد می گیره، کارگر ایرانی روزی 10 هزار تومن." بعد می‌زند روی کیسه های مشمایی که روی میز است:" اینا را می بینید، می خریم کیلویی 800 تومن، با اینا کیف می دوزند." من کیفم را می زنم زیر بغلم و خیلی شیر فهم شده، می گویم:" کجا می دوزند؟" مرد عینک گرد کمی از هیجانش کم شده رو به مرد مغازه دار می کند که مثلا چقلی کند:" به خدا این مامور مالیاته، داره آمارمون را می گیره." منم خوش خوشان نیشم را تا بناگوش باز می کنم:" نه خبرنگارم. حالا بگید کجا می دوزند؟" مرد عینک گرد می خندد و محکم می زند روی پایش، چه صدایی هم می دهد:" توی شهریار از این کارگاه های 10 – 20 نفره داره." من خیلی دوستانه می پرسم:" آدرسش را هم دارید؟" اما نمی دانم چرا نیم خیز می شود:" خانوم برو تو را به ابولفضل، شر نساز برامون. در اینجا را تخته نکن." هوا این قدر گرم نشده که مردم این طور کلافه و بدخلق شدند.  

منتشر شده در روزنامه تعادل
25 خرداد 1393

" خیلی خسیسی، بدبخت"





همین که ساعت 9 شب ماشین در خط است، برای من یکی کافی است. زود هم می‌نشینم روی صندلی جلو، آقایان هم در صندلی عقب. این که پشت من نشسته، خیلی قد بلند است، در تمام طول مسیر، جفت زانوهایش، توی کمرم است. طفلی روی صندلی جایش نمی‌شود.

ما که سوار شدیم پیکان، تاکسی خط هم آمد. شاخ به شاخ هم شدند. راننده ما فرز پرید پشت فرمان و چند تا بوق چاکرم و مخلصم، بیشتر هم برای این که دنده عقب بگیرد، بلکه راهش باز شود. اما راننده تاکسی فقط بر و بر نگاه می‌کند. راننده ما هم همین طور. راننده ما چشم‌هایش با محمود بصیری مو نمی‌زند. برای خیره شدن هم پیشانی را جلو می‌دهد و چانه را عقب. وقتی یکی از مسافرهای عقبی پشت چراغ آخر پیاده شد، باقی پولش را که داد، مرد اعتراض کرد که :" 100 تومن کم دادی داداش"، آن موقع هم همین طور نگاه کرد. خطی‌های اینجا همه به 1200 خودشان راضی هستند. حالا 200 تومانی پیدا نمی‌شود، مهم هم نیست، گاهی می‌گذرند، گاهی هم نه. این یکی اما خیلی بی‌نام و نشان است، برچسب کرایه هم ندارد، اما در خط تاکسی‌ها مسافر سوار کرد. "اوووووووووووی. ما را دزدیدی؟" البته هیچی نگفتم. از مسافر دوم هم 100 تومان زیادتر گرفت. شانس آورد داخل ماشین، متوجه شد. اعتراض کرد. من هم پشتی‌اش درآمدم که "1200 تومن، کرایه این مسیر 1200 تومنه." باز پیشانی‌اش را داد جلو و چانه عقب و خیره خیره نگاه کرد. حتی چارچوب صورتش هم شبیه محمود بصیری است.  

من 5 هزار تومانی می‌دهم که زود خرده و درشت را حساب کند و باقی را پس بدهد، اما عین خیالش نیست. یک گارد حسابی گرفته‌ام. همه مسیر حساب کردم که نفری 100 تومن، بیشتر گرفته و حتی اگر از من 200 تومان را نگیرد، باز 100 تومان سود کرده. پیاده‌ام که می کند، باز خیره خیره نگاه می کند. می‌گویم:" 5 هزار تومنی دادم." 3500 تومان پس می‌دهد. می‌گویم:" باقیش. 300 تومن دیگه." خونسرد  و نگاه خیره، می‌گوید:" خرده ندارم." اگر این قدر خونسرد زل نمی‌زد، شاید قابل اغماض بود.
من:" چرا انتظار دارید از 300 تومنم بگذرم در حالی که از 200 تومن نمی‌گذرید؟" می‌گوید: یعنی من 200 تومن ضرر کنم؟"
من: نفری 100 تومن از همه اضافه گرفتید.
می‌گوید: "به شما چه؟ کرایه خودت رو بده."
"آقا شما 500 تومن خرد داری؟" طرف بستنی به دست گوشه خیابان راه می‌رفت. خیلی جدی گفتم که خودش را موظف بداند. همه جیب‌هایش را می‌گردد و حاصل می‌شود، 6 تا 100 تومانی، که یکی که کهنه‌تر است را در جیبش می‌گذارد و باقی می‌شود مال من. وقتی صد تومانی‌های سهم راننده را می‌دهم، یک بار دیگر خیره خیره نگاه می‌کند و لب و لوچه‌اش را آویزان که:" خیلی خسیسی، بدبخت."


منتشر شده در روزنامه تعادل
22خرداد 1393


"دلش تکون تکون می‌خورد"




خانوم تهرانی، اول از همه آمده بود و نشسته بود بالای مجلس. چادر سفید گل درشت هم سرش بود. نه این که رو گرفته باشد، انداخته بود روی سرش و گاهی هم می‌افتاد روی شونه‌هاش و تی‌شرت بنفش اش معلوم می‌شد. هر کدام از کنار دستی‌هاش باهاش حرف می‌زدند، گوش می‌کرد و لبخند می‌زد و دو بار هم پشت هم پلک می‌زد. لبخند که می‌زد، خال گوشتی پشت لبش بیشتر به سوراخ بینی‌اش نزدیک می‌شد. 

ملک خانوم مداح که آمد، همان اول یک سری به قول خودش دخترهای جوان خوشگل را جمع کرد آن جلو حلقه بزنند و روی زمین بنشینند. چند باری هم گفت:" دست‌ها شله. مجلس قبلی خیلی پر انرژی بودن‌ها. آهان این جور." بعد دم می‌گرفت:" دست بزنید و کِل بکشید، عید نبی آمده، گل بپاشید و عطر بپاشید، عید نبی آمده، بوی گل محمدی ز وطن آمده"، همین را چند بار می‌خواند و دست راستش را می‌گذاشت پشت لبش و بالای میکروفنی که اول مجلس از توی کیفش درآورده بود. هر بار این کار را می کرد، یعنی "کِل" بکشید. این موقع‌ها نسرین جون هم دف را بالاتر می‌برد و محکم‌تر می‌کوبید.

از اول که ملک خانوم شروع کرد به خواندن و همه دست زدند، خانوم تهرانی اشک ریخت. هر بار که کِل می‌کشیدند، چنان اشک می‌ریخت که شکمش بالا و پایین می‌شد و شانه‌هایش هم می‌لرزید. این جور وقت‌ها دستمال را حسابی توی چشم‌هایش فشار می‌داد و بعد سرش را طرف شانه راستش کج می‌کرد و با چشم‌های خون افتاده‌اش، ملک خانوم را نگاه می‌کرد و باز شکمش بالا و پایین می‌شد از بس که شدید گریه می‌کرد.   
12. خرداد 1393

"چیزی که زیاده، شوهر"




خیلی خوش سر و زبون بود، یه ذره هم زیادی. بر عکس همه که چیتان و فیتان کرده بودند، یه مانتو نخی از این خال‌دارها پوشیده بود. فقط مجلس که اوج گرفت، روسریش را برداشت. دم اسبی کرده بود موهاش را. یه جوری روی این فوکول موها دست می‌کشید که انگاری ابریشم هست. همان وقت هم چشم‌های گردش را آرام می‌بست و یک لبخند خیلی بزرگ می‌زد. ابروهاش را هم می‌داد بالا. آخرش مریم گفت:" کارمند بوده‌ها. سه تا هم عروس داره." قربونتون برم و فداتون بشم، ورد زبونش بود.

جای خوبی نشسته بود. کنارش، مادر" ملک" خانوم مداح بود که وقت مولودی خوندن با جدیت دست می‌زد و باهاش هم‌نوایی می‌کرد. بعدش هم "ملک" خانوم مداح ایستاده بود و هی قربون صدقه مامانش می‌رفت و یه خط در میان قربون صدقه دخترها و مادرها می‌رفت و یا از زندگی‌اش تعریف می‌کرد و بغض می‌کرد و یهو اوج می‌گرفت:" خداااای من، خداااای من.  من می‌دونم مهربونــی، حال منو خوب می‌دونــی، با این همه مهربونــی، هیچ کسی را نمی‌رونی،  حــــالــا ..... بنده منم، گدا منم، گدای بی‌نوا منم." این یکی را تو مایه‌های عباس قادری خوند. البته من تاکید داشتم شبیه‌اش کنم به معین، اما نگنجید که نگنجید.

"ملک" خانوم باز داشت باز برای پدرش دعا می‌کرد که کاش بود، چقدر جاش خالی است، خانوم خوش سر و زبون هم خودی نشون داد که "ای وای- ای وای، جای همه پدرها خالیه. برای شادی روح همه پدرها صلوات". ملک خانوم هم می‌گفت "ای جانم از این مادر"، اونم ذوق می‌کرد و چشم می‌بست و ابرو بالا می‌انداخت و لبخند می‌زد. دور افتاده بود دست این‌ها که مادر ملک خانوم گوشه کت حریرش را کشید. هی چیزی گفت و هی ملک خانوم نشنید، آخرش خودش داد زد:" برای شادی روح شوهرش صلوات". بعد هم سرش را تکون داد که یعنی خیلی متاثر شده. "ملک" خانوم هم بغض کرد. خانوم خوش سر و زبون خودش را از تک و تا ننداخت، دو تا زد روی شونه مادر ملک خانوم و اخم هم کرد:" بگذار همون برای باباها بخونه، چیه هی شوهر شوهر می‌کنی، چیزی که برای ما زیاده، شوهر." بعد رو کرد به جمعیت:" برای سلامتی خانوم که این قدر خوش زبون هستند، یه کف مرتب".

پنج‌شنبه هشتم خرداد 1393