۱۳۹۳ آبان ۱۰, شنبه

"چشم‌هاش قلقلي بود، قلقلي"




چشم‌هايش گرد بود. درشت نه، ریز هم نه. از این فرم‌ها که می‌شه بهش گفت قلقلی. رنگش از این ترکیبی‌ها بود، از اين‌ها كه من وا مي‌مونم كه دقيقا چه رنگي است و حرص مي‌خورم، مثلا نمي‌گم عسلي يا خرمايي، هر دو بود و هيچ كدوم نبود. در عوض مي‌دونم شفاف بود، خيلي شفاف. حساب کن عنبیه که رنگ داره، یک شیشه خیلی شفاف برق دار روش آمده باشد. همین الان حس کردمش، كپي دختر مهربون بود. اون کارتونی که مِمُل داشت. همون دختري كه موهايش تا گردنش بود و چترهايش هم روی پیشانی‌اش. فقط این رنگی میان شرابی و بادمجانی داشت. اما همان قدر لخت بود. جوري بود كه تا روي گردنش آمده بود.
ترکیب خوبی از کرم و قهوه‌ای براي لباس‌هايش ساخته بود. مچ پاش نه کلفت بود و نه باریک و مویی.  كاملا خوش‌تراش بود. در امتداد پاشنه‌ها بالا می‌رفت. همان قدر خوش‌تراش. يعني بي‌گوشت اضافه و پهلوي ورم كرده. و صدایی که خوش آهنگ بود. ریتم خوبی داشت و شمرده بود. هر كدام از کلماتش در جای خودش در جمله می‌نشست.
پوستش سفید بود از این سفیدها که مامان می‌گه "عین بلور می‌مونه." از این سفیدها که دست می‌زنی جای دستت روي پوستشون می‌ماند. سفید شیت نبود. عین برف بود. مامان برف را هم براي پوست‌هاي سفيد و دوست داشتني مثال مي‌زند. پوستش عین برف بود. فقط انگار یک دیگ آب جوش از زیر چشم‌هاش ریخته بود تا روی دست‌ها و تنش. جوري كه پوست جمع شود، چروك بخورد و چند جايي كمي گوشت اضافه بياورد. اما چشم‌هاش همان قلقلی شفاف بود و پوستش همان قدر سفيد و بلورين. لب‌هايش هم می‌خندید. هر بار لبخند داشت وقتي به چهره آدم نگاه مي‌كرد، انگار نه انگار غريبه‌ايم. وقتی گفت:" خانوم احدزاده ماهه. خیلی خوب ابرو بر می‌داره، مباركه" اين را هم با لبخند گفت. خيلي خوشگل بود و چشم‌هايش برق داشت.

18 مهر 1393

"بهم می‌گفتند قاشق"





نگار بیشتر داشت دلداری می‌داد، آخرش اما گفت "حالا رفتی یه وقت مصاحبه هم برای من بگیر. یادت نره بنو". منم داشتم جواب می‌دادم الان دونه ‌دونه مهره‌های کمرم داره از هم باز می‌شه، تازه جا هم نیست بنشینم، اونم هی دلش بیشتر می‌سوخت و هی حرف‌های خوب خوب می‌زد. همین جور چت می‌کردیم که یکی یه جور محکمی تنه زد و یکی دیگه هم پشتش آرام‌تر تنه زد. همین که در باز شد این مسافرها آمدند داخل و اولی که تنه زده بود عجله بیشتری داشت که کنج را تصاحب کند. بی مقدمه هم نشست. البته ناله‌های دردناک هم داشت. از این مدل‌ها که تن و بدنشان درد می‌کند. وقتی می‌خواست روی زمین بنشیند اول دست راستش را گذاشت کف واگن، بعد آهسته نشست. آن هم چهار زانو نشست. منتهی چون فریده خانوم کنار من ایستاده بود، مجبور بود دایم سرش بالا باشد. ته چهره‌شان یکی است. فقط او که نشسته هیکلی است و کوتاه، فریده خانم بلندتر، او موهایش یکی در میان سیاه است و نقره‌ای، موهای فریده خانوم یک ترکیبی از زرد و بلوند و نارنجی. به صورت سفیدش می‌آید هر چند نمی‌شود گفت چه رنگی است، اما اگر یک رنگ تیره روی موهایش بگذارد، خوب از این چند دستگی نجات پیدا می‌کند.
او که نشسته صورتش را چروک می‌کند و یک ناله‌ای هم می‌کند. چند تا چروک کنار چشم‌هایش می‌افتد و پلک بلندش چین می‌خورد.
فریده خانوم بلند بلند می‌گوید: کمر دردت برای کفش پاشنه بلنده.
او صورتش را جمع می‌کند: مال وزنمه. من مچ پام باریکه (با انگشت‌های شصت و اشاره دو دست یک حلقه می‌سازد که یعنی مچ پای من این قدر است. حلقه‌اش این قدر باریک است که انگار مچ پای بچه را نشان می‌دهد)
فریده خانوم: شوکت خانوم هم چاقه.
او این بار با دو دست یک حلقه باز درست می‌کند که بیشتر اندازه دور کمر بچه است و می‌گوید: مچ پای او پهنه. عین خرس هم می‌خوره و هیچی‌اش نمی‌شه. من بدبخت چی؟  
فریده خانوم: شهلا که دو برابر تو شکم داره، مچ پاش هم اندازه توست، اما کمرش درد نمی‌کنه، مال کفش پاشنه بلنده.
او که روی زمین نشسته این بار صورتش را کج می‌کند: همه چی‌هم می‌خوره. من بدبخت چی؟ دیشب یه ریزه فسنجون خوردم، یه نصفه ساندویچ (نصف را به اندازه دو بند انگشت نشان می‌دهد)، دو تا قاشق باقالی پلو با گوشت و دو تا قلوپ نوشابه. دیگه هیچی نخوردم تا صبح. اونوقت ببین چقدرم (به شکمش اشاره می‌کند و صورتش)
فریده خانوم: تو که نوشابه نخوردی، دوغ خوردی.
او که روی زمین نشسته صورتش باز می‌شود، چشمانش درشت و براق می‌شود: هوس کردم، رفتم دو تا قلوپ خوردم.
من یک بار سرم می‌رود سمت فریده خانوم و یک بار او که روی زمین نشسته، رنگ پوست‌هایشان خیلی فرق دارد. فریده خانوم انگار رنگ پریده است و او سبزه تندِ تند. فریده خانوم هنوز تاکید دارد که کفش پاشنه بلند کمر او را به این روز انداخته و او هم دانه دانه آدم اسم می‌برد و از دیس دیس غذایی که می‌خوردند تعریف می‌کند و بعد هم دلش می‌سوزد که خودش هیچی نمی‌خورد و باز هم این حال و روزش است.
فریده خانوم آن میان یک هو بند می‌کند به من که به زور سر پا ایستاده‌ام: خوش به حالت، لاغری، یه زمانی از تو هم لاغرتر بودم. 48 کیلو بودم. همه مسخره‌ام می‌کردند و بهم می‌گفتند قاشق. اون موقع‌ها چاق بورس بود.
من فقط نگاهش می‌کنم. او که روی زمین نشسته هم ما را نگاه می‌کند و سر تکان می‌دهد که راست می‌گه، لاغر بوده. خیلی لاغر بوده.
فریده خانوم: پام را که از 30 سال گذاشتم اونور، چاق شدم، حالا چی، لاغری بورس شده. هر کاری هم می‌کنم لاغر نمی‌شم که نمی‌شم.
او که روی زمین نشسته باز تایید می‌کند که راست می‌گه، این خیلی تلاش می‌کنه، راه می‌ره، کم می‌خوره، اما لاغر نمی‌شه. البته شاید زیر چادر هیکل گوشت‌آلودی داشته باشد، اما این طوری معلوم نیست، اما خودش می‌گوید 78 کیلو شده و باید 10 کیلو کم کند. او که روی زمین نشسته همین طور سرش بالاست و می‌گوید: "من که 35 کیلو باید کم کنم."
درهای مترو دایم باز می‌شوند و یک عده می‌آیند و یک عده می‌روند. آخرین نفر در این سری جدید به محض ورود داد زد:" تمبر هندی فقط دو هزار تومن. تمبر هندی کم نمک، فقط دو هزار تومن. دونات تازه دارم سه تا هزار"
او که زمین نشسته با یک دستش چادر فریده خانوم را تکان می‌دهد و با دست دیگر داخل کیف دستی‌اش دنبال پول است و در همان حال داد می‌زند:" یه تمبر هندی و 6 تا دونات بده".

چهارشنبه 9 مهر 1393

30 هزار تومن داروخانه فقط 8 تومن




جوابش را حاضر دارم:" ناظم دبیرستان ما هستن. بانو خانوم. می‌خوایم براشون گل بفرستیم."
خانم خوش اخلاق می‌شود. لبخند می‌زند، می‌گوید:" چی می‌خوای بدونی؟"
می‌پرسم :"تنها زندگی می‌کنن؟"
خانم عجله دارد. می‌گوید:" آره جانم. تنهای تنها. نه شوهری. نه بچه‌ای."
خانم می‌رود و من می‌مانم مات و مبهوت.
دقیقا همین قسمت از کتاب بودم که زن داد زد:" 30 هزار تومن داروخانه، فقط 8 هزار تومن." بعد دو دستش را تا مچ داخل شورت کِرم رنگ کرد و دو دستی به دو طرف کشید. "خانوم‌ها شورت گنی دارم عالی است. همین را داروخانه می‌ده 30 هزار تومن. بشور بپوش، هیچی‌اش نمی‌شه."
40 سال ندارد، اما همان حدود است. یک روسری گل برجسته ساتن و حریر قرمز و مشکی هم سرش کرده و گره شلی هم زده. هنوز به ته واگن نرسیده با ساکش برمی‌گردد و باز داد می‌زند:"شورت‌های گنی، خانوم‌ها نخواستید؟" یکی دو تا از خانم‌های مسافر دستی به جنس شورت گنی می‌زنند. زن با دست روی بدنش نشان می‌دهد که شورت‌ها به خاطر کمر پهنی که دارند کامل روی شکم قرار می‌گیرند و حسابی شکم را جمع و جور می‌کند. طوری که بعد از مدتی شکم خودش سفت می‌شود، بلکه هم آب می‌شود. صورتش سبزه تندی است. دندان‌هایش هم بیشتر زرد است. یکی دو تای آخری‌ها هم جایشان خالی است. وقتی داد می‌‌زند، معلوم می‌شود.
مادر و دختری کنارم هستند که هر فروشنده‌ای هر چه آورده، دست زده‌اند، جنس و زبری و نرمی‌اش را سنجیده‌اند. قیمت گرفته‌اند، از تنوع رنگی‌اش پرسیده‌اند و آخر جنس را برگردانده‌اند. از دستبند و گوشواره تا تیشرت و دستمال آشپزخانه. از خیر هیچ کدام برای سوال پرسیدن نگذشته‌اند.
مادر شورت گنی را دست می‌گیرد." تک سایزه؟"
خانم فرشنده:" نه عزیزم، سایز بندی داره." یک نگاهی به هیکل مادر می‌اندازد که نمی‌دانم از زیر چادر چطور ارزیابی‌اش می‌کند اما از میان کیسه‌اش یکی را بیرون می‌کشد و می‌دهد دستش." این سایز شماست."
مادر در حال وارسی همان شورت گنی کِرم رنگ است:" رنگ بندی‌اش همینه؟"
خانم فروشنده:" بهترین رنگه. رنگ بدن. بپوش زیر لباس، اصلا معلوم نمی‌شه. رنگ بدن خوبی‌اش همینه."
مادر کش کمر گن را با دو دست می‌کشد و می‌کشد:" خراب نمی‌شه؟ شل نمی‌شه؟"
خانم فروشنده شانه چپش را تکیه داده به میله کنار صندلی و شکمش که اندازه یک زن 4- 5 ماهه است بیرون زده:" من دو ساله تنمه. دایم هم می‌اندازم توی ماشین لباس‌شویی و می‌پوشم. تکون نمی‌خوره. خیلی جنسش عالیه."
مادر همچنان در حال بازی است و البته لب و لوچه‌اش را هم آویزان کرده: "حالا تاثیر هم داره؟"
خانم فروشنده تکیه‌اش را از میله بر می‌دارد، شورت گنی‌اش را پس می‌گیرد و با همان شکم افتاده‌اش، با تاکید می‌گوید:" خانوم می‌گم دوساله دایم می‌پوشم. دروغ که ندارم بگم."
 چهارشنبه 12 شهریور 1393

۱۳۹۳ شهریور ۳, دوشنبه

طرف غول محمدرضا گلزار بود




اگر پیرمرد نگفته بود زودتر پیاده می‌شه، من کنار پنجره می‌نشستم، اما اول خیابان قایم مقام پیله کرد که "نه، شما برو بشین، من زودتر پیاده می‌شم".برای همین من افتادم وسط تاکسی سمند. این طرف یک چفت پا با شلوار شکلاتی بود که حسابی جا گرفته بود و این طرفم هم یک پیرمرد تپل، که کلی جا گرفته بود. تنها شرایط ممکن این بود که کتابی بنشینم.
پیرمرد که یکی در میان بیرون را نگاه می‌کرد، من دایم بیشتر در خودم جمع می‌شدم، طوری که شانه‌ها حسابی به طرف جلو خم شد، پاها را به هم چسبوندم، جفت آرنج‌هام را هم چسبوندم به شکمم. چیلیک چیلیک هم عرق می‌ریختم سر ظهری.
بنده خدا صاحب شلوار قهوه‌ای، قصد آزار نداشت، اما دست و پاش قابلیت جمع کردن نداشت. 200 – 300 متر بعد از این که تاکسی حرکت کرد به سمت عباس آباد که بعد برود میدان آرژانتین، دست صاحب شلوار شکلاتی روی صفحه موبایل به حرکت افتاد. صفحه خیلی بزرگی نداشت، اما از همین نوکیاهای لمسی بود. کمی زاویه دار گوشی را گرفت و صفحه شماره‌ گیر را آورد. به نظرم چند باری نوشت و پاک کرد، البته در حد یکی دو کلمه را، خیلی سخت دیدم که سرش هم چند باری طرف من چرخید، اما من همچنان چیلیک چیلیک عرق می‌ریختم و خودم را کتابی‌تر کردم تا پیرمرد نرسیده به چهارراه تخت طاووس پیاده شد. من حسابی رفتم آن طرف که هم جا دارتر بنشینم، هم کمی باد بخورم. صاحب شلوار شکلاتی، یک پیراهن قهوه‌ای هم پوشیده بود و همچنان سرگرم گوشی بود. یکی دو خط نوشت. چند باری هم جیب‌هایش را گشت، به نظرم دنبال کاغذ بود، خواستم تعارف کنم، اما درخواست نکرد و من هم چیزی نگفتم. همان وقت از گوشه عینکم دیدم که دست صاحب شلوار شکلاتی با فاصله به طرف من گرفته شده، اما خودم را زدم به ندیدن، تا یکی دو ضربه زد به بازویم. برگشتم و چشم در چشم شدیم. چشم‌های سبز، موهایی که بین قهوه‌ای تیره و روشن بلاتکلیف است و مخلوطی است از هر دو، صورتی درشت و سفید، چهارشانه با استخوان بندی به شدت درشت. صفحه موبایل را طرف من گرفته بود، خط اول شماره بود و خط دوم یک نوشته، حتما اسم و فامیلش بوده و شاید کمی بیشتر، این‌ها مهم نبود، حتی این که کلی تلاش کرده بود برای نوشتن این دو خط و من خنده‌ام را به زور نگه داشتم، یا حتی می‌خواستم کاغذ تعارفش کنم، واقعا مهم نبود، طرف به طرز عجیبی شبیه "محمدرضا گلزار" بود، فقط به نظرم غول گلزار بود. من یک نگاه به صفحه کردم، البته بعد از آن که حسابی خیره خیره نگاهش کردم، بعد دو باره به صورتش نگاه کردم و گفتم:" نه، خیلی ممنون، نمی‌خوام." غول محمدرضا گلزار هم یک لبخند زد با لب‌هایی که حسابی سرخ بود و درشت، بعد سر تکان داد، دو یا سه بار، به معنای این که "بله بله، متوجه‌ام". 

همان وقت بود که موبایل من زنگ خورد، او در حال بازی با موبایلش و پاک کردن متنی که نوشته بود و من در حال سر و کله زدن با مسوول دفتر احمد توکلی. زنگ زده بود عذر خواهی کند که معذور است از پاسخگویی به سوالاتی که سه هفته پیش ارسال شده بود، آن هم به دلیل مشغله زیاد.
من: شما گفتید تک تک نامه‌ها را جواب می‌دن که.
آقای مسوول: خوندند، پای سوالات شما نوشتند فعلا وقت ندارند.
من: شما گفتید برای مصاحبه حضوری وقت ندارند، اما سوالات را جواب می‌دن.
آقای مسوول: مصاحبه حضوری را کی گفتم؟ الان وقت ندارند. بعدا که حتما می‌گذارند.
من: وقت انتخابات مجلس، سرشون خلوت می‌شه؟
آقای مسوول کمی ساکت شد، اما زود زبان باز کرد. غول محمدرضا گلزار، هم خیره شده و نگاه می‌کند.  
آقای مسوول: شما هم 9 تا سوال پرسیدید، می‌دونید خوندنش چقدر وقت می‌گیره؟
من: هر چقدر. من 9 تا سوال پرسیدم که اگر گزینشی هم جواب ‌دادند، چیزی از متن قابل استفاده باشه.
آقای مسوول: حالا ایشالا در یک فرصت دیگه.
من: قطعا فرصت دیگه به درد من نمی‌خوره، همان وقت هم گفتم خیلی دیر بشه، جواب‌های ایشون به دردم نمی‌خوره، اما از قول من به ایشون سلام برسونید و بگید:" آقای توکلی عزیز، شما که نامه نوشتید، خب برای آدم سوال پیش میاد، به سوالات هم جواب بدید، همه را نگذارید وقت انتخابات. آن موقع شاید خیلی دیر باشه‌ها. این درست نیست.یه نامه را دو نفر امضا کردند، هر دو هم از جواب دادن فرار می‌کنند، خب درست نیست که. بهشون خیلی هم سلام برسونید."

آقای مسوول فقط گوش می‌کرد تمام مدت، مثل غول محمدرضا گلزار، البته این یکی کمی هم خیره خیره نگاه می‌کرد. آقای مسوول وقت خداحافظی، یک چشم گفت و تاکید کرد حتما پیغام را می‌رساند و حتما آقای توکلی خیلی از این پیغام خوشحال خواهد شد.
تلفن را که قطع کردم، درست سر عباس آباد بود که باید پیاده می‌شدم، همان وقت که پسر دیگر گوشی را در دست می‌چرخاند و راحت‌تر نشسته بود. به نظرم خیلی خوشحال شد که شماره‌اش را نگرفتم.

دوشنبه سوم شهریور 1393